- 258
- 1000
- 1000
- 1000
سر خط شروع و تحلیل تاریخ اسلام، 57
سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین حامد کاشانی با موضوع «سر خط شروع و تحلیل تاریخ اسلام»، جلسه پنجاه و هفتم: عقاید و افکار خوارج و جنگ نهروان، سال 1399
خیلی امیرالمؤمنین سلام الله علیها تلاش کردند برای اینکه این جنگ رخ ندهد. حتی عرض کردیم مردم را دعوت کردند همین خوارج را که بیایید برویم با معاویه که قطعاً یقین دارید که او آنطور که شما فکر می کنید دشمن است با او بجنگید. بعد از آن اگر مشکلمان حل نشد که خب همین دعوا هست. آنها گفتند نمی آییم باید حتماً توبه کنیم. حضرت فرمود که شما می گویید تو شک کردی به صحّت خلافت خودت و به حکمیت تن دادی. من اینجا هستم زنده هستم می گویم آقا من شک نکردم. شما من را مجبور کردید. دیدم جنگ داخلی می شود تن دادم. بعد گفتید که ما اشتباه کردیم. بشکن حمله کنیم. گفتم نمی شود. وقتی که تن دادیم باید نتیجه ی حکمیت معلوم شود بعد. و بعد هم گفتیم نظر قرآن را استخراج کن. هشت ماه مجبور شدیم خودمان قرار بستیم. من نمی توانم. او امیرالمؤمنین است. مثل معاویه که نیست. من درست است مجبورم کردید، امضاء کردم آخر زمان حکمیت کی هست، نمی توانم زیر آن بزنم. من علی بن ابی طالب هستم. عهد می بندم ولو به من تحمیل کنند نمی شکنم. آنها گفتند نه تو در خلافت خودت شک کردی، در صحّتت، مشروعیت محکومیتت گفت که آقا من می گویم شک نکردم ولی فشار می آوردند، اصرار می کردند. افراد مختلف رفتند صحبت کردند. بعد عرض کردیم آنها آدم کشتند و کار و جنسی حضرت مجبور شد باز هم که سراغ آنها رفت باز هم حضرت جنگ را شروع نکرد. فرمود: اولاً بگذارید آنها شروع کنند، ثانیاً بارهای مختلف، متعدد، افرادی را دعوت کرد گفتگو کرد، محاجه کرد، عدهای از اینها توبه کردند، عدهای پشیمان شدند، عدهای از جنگ بیرون رفتند، عدهای به حضرت ملحق شدند. مثلاً یکی از مواردش این بود که فرمود که کی را خیلی قبول داری؟ بگویید او بیاید با من حرف بزند. گفتند: عبدالله بن کواء که یک شخصیت خبیثی هم هست. بعدها همه به امیرالمؤمنین ضربه زده است منتها شاید یک راهکاری دنبال این هم بود که فرار کند آمد و گفتند ما این را قبولش داریم. حضرت با این شروع کرد به گفتگو کردن، دوباره همین احتجاجات و مطرح کردن که بابا با یک گناه اگر کسی هم گناه کند که کافر نمی شود. غیر از اینکه من اینجا گناهی نکردم. بعد فرض کنید من یک خطایی کردم. برای چی شما مردم را می کشید؟ برای چی شما می گویید همه ی جامعه ی اسلامی کافر شدند. این چه منطقی است که شما دارید؟ و گفتگو کرد و او هم جواب داد و حضرت پاسخ داد: کم آورد. آمد در سپاه حضرت قرار گرفت. ابن کواء. البته بعدها باز خیانتهایی می کرد ولی آنجا آمدند از آنها جدا شد. بله، یک عده هم با او آمده بودند. ده بیست نفر کمتر و بیشتر نقل های تاریخی هست. آنها هم آمدند. حضرت فرمود: ببینید خودتان گفتید عبدالله بن کواء. دوباره بعضی ها دست در گوششان کردند گفتند نه اینها سحرتان می کنند. چی و چی. اهل منطق نبودند. یعنی حضرت هر کاری توانست مناظره های طولانی که تاریخ ثبت کرده است من خوف این دارم که بحث کش پیدا کند که مثلاً گفتند مگر ما دارالاسلام نداشتیم و دارالکفر. گفتند بله. در دارالاسلام مسلمان ها که معصوم نیستند. مسلمان ها گناه می کنند توبه می کنند. درست است؟ آیا کسی گناه می کند تا توبه کند کافر است؟ پیغمبر می گفتند که هنوز بستر جامعه ی اسلامی کفار هستند به خاطر اینکه گناه کردند. گناه بد است ولی کفر که اسلام خارج شود نیست. خلاصه هر چیزی. بحث می کردند و کم می آورند دست در گوششان می کردند فرار می کردند. عدهای ریزش می کرد، برمی گشتند ولی هنوز آن هسته ی مرکزی پابرجا بود. تا اینکه حضرت دید فایدهای ندارد. تمام تلاشش را کرده است، گفتگوها، بعد هم سپاه را بیش از حد نمی شود معطل کرد. از طرفی آنها اعلام جنگ گردند. سپاه خوارج یک روزه دمار از روزگارش درآمد. علت هم این بود که اینها اولاً سبکسر بودند. خیلی اعتماد به نفس بیش از حد غلط داشتند.
خیلی امیرالمؤمنین سلام الله علیها تلاش کردند برای اینکه این جنگ رخ ندهد. حتی عرض کردیم مردم را دعوت کردند همین خوارج را که بیایید برویم با معاویه که قطعاً یقین دارید که او آنطور که شما فکر می کنید دشمن است با او بجنگید. بعد از آن اگر مشکلمان حل نشد که خب همین دعوا هست. آنها گفتند نمی آییم باید حتماً توبه کنیم. حضرت فرمود که شما می گویید تو شک کردی به صحّت خلافت خودت و به حکمیت تن دادی. من اینجا هستم زنده هستم می گویم آقا من شک نکردم. شما من را مجبور کردید. دیدم جنگ داخلی می شود تن دادم. بعد گفتید که ما اشتباه کردیم. بشکن حمله کنیم. گفتم نمی شود. وقتی که تن دادیم باید نتیجه ی حکمیت معلوم شود بعد. و بعد هم گفتیم نظر قرآن را استخراج کن. هشت ماه مجبور شدیم خودمان قرار بستیم. من نمی توانم. او امیرالمؤمنین است. مثل معاویه که نیست. من درست است مجبورم کردید، امضاء کردم آخر زمان حکمیت کی هست، نمی توانم زیر آن بزنم. من علی بن ابی طالب هستم. عهد می بندم ولو به من تحمیل کنند نمی شکنم. آنها گفتند نه تو در خلافت خودت شک کردی، در صحّتت، مشروعیت محکومیتت گفت که آقا من می گویم شک نکردم ولی فشار می آوردند، اصرار می کردند. افراد مختلف رفتند صحبت کردند. بعد عرض کردیم آنها آدم کشتند و کار و جنسی حضرت مجبور شد باز هم که سراغ آنها رفت باز هم حضرت جنگ را شروع نکرد. فرمود: اولاً بگذارید آنها شروع کنند، ثانیاً بارهای مختلف، متعدد، افرادی را دعوت کرد گفتگو کرد، محاجه کرد، عدهای از اینها توبه کردند، عدهای پشیمان شدند، عدهای از جنگ بیرون رفتند، عدهای به حضرت ملحق شدند. مثلاً یکی از مواردش این بود که فرمود که کی را خیلی قبول داری؟ بگویید او بیاید با من حرف بزند. گفتند: عبدالله بن کواء که یک شخصیت خبیثی هم هست. بعدها همه به امیرالمؤمنین ضربه زده است منتها شاید یک راهکاری دنبال این هم بود که فرار کند آمد و گفتند ما این را قبولش داریم. حضرت با این شروع کرد به گفتگو کردن، دوباره همین احتجاجات و مطرح کردن که بابا با یک گناه اگر کسی هم گناه کند که کافر نمی شود. غیر از اینکه من اینجا گناهی نکردم. بعد فرض کنید من یک خطایی کردم. برای چی شما مردم را می کشید؟ برای چی شما می گویید همه ی جامعه ی اسلامی کافر شدند. این چه منطقی است که شما دارید؟ و گفتگو کرد و او هم جواب داد و حضرت پاسخ داد: کم آورد. آمد در سپاه حضرت قرار گرفت. ابن کواء. البته بعدها باز خیانتهایی می کرد ولی آنجا آمدند از آنها جدا شد. بله، یک عده هم با او آمده بودند. ده بیست نفر کمتر و بیشتر نقل های تاریخی هست. آنها هم آمدند. حضرت فرمود: ببینید خودتان گفتید عبدالله بن کواء. دوباره بعضی ها دست در گوششان کردند گفتند نه اینها سحرتان می کنند. چی و چی. اهل منطق نبودند. یعنی حضرت هر کاری توانست مناظره های طولانی که تاریخ ثبت کرده است من خوف این دارم که بحث کش پیدا کند که مثلاً گفتند مگر ما دارالاسلام نداشتیم و دارالکفر. گفتند بله. در دارالاسلام مسلمان ها که معصوم نیستند. مسلمان ها گناه می کنند توبه می کنند. درست است؟ آیا کسی گناه می کند تا توبه کند کافر است؟ پیغمبر می گفتند که هنوز بستر جامعه ی اسلامی کفار هستند به خاطر اینکه گناه کردند. گناه بد است ولی کفر که اسلام خارج شود نیست. خلاصه هر چیزی. بحث می کردند و کم می آورند دست در گوششان می کردند فرار می کردند. عدهای ریزش می کرد، برمی گشتند ولی هنوز آن هسته ی مرکزی پابرجا بود. تا اینکه حضرت دید فایدهای ندارد. تمام تلاشش را کرده است، گفتگوها، بعد هم سپاه را بیش از حد نمی شود معطل کرد. از طرفی آنها اعلام جنگ گردند. سپاه خوارج یک روزه دمار از روزگارش درآمد. علت هم این بود که اینها اولاً سبکسر بودند. خیلی اعتماد به نفس بیش از حد غلط داشتند.
تاکنون نظری ثبت نشده است