- 73
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 79 تا 80 سوره آلعمران _ بخش اول
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 79 تا 80 سوره آلعمران _ بخش اول"
دعوت به توحید ربوبی، سیره انبیای الهی
محال تشریعی در دعوت انبیا برای ربوبیت خویش
کیفیت دلالت برخی آیات بر عصمت انبیاء در انتقال وحی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیِّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ ﴿79﴾ وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْبابًا أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُون ﴿80َ﴾
ردّ شبهه «ابنالله» بودن عیسای مسیح (علیه السلام)
از این جهت که بنیاسرائیل درباره عیسی (سلام الله علیه) چند حرف داشتند: یکی اینکه چون وجود مبارکش بدون پدر به دنیا آمده است، توهم فرزندی خدا را درباره او روا داشتند و از طرف دیگر چیزی به مسیح (علیه السلام) نسبت میدادند که وجود مبارک عیسی از او منزه بود، این دو فصل را قرآن کریم در سورهٴ «آل عمران» جدای از هم ذکر کرد. آن فصلی که مربوط به بنوت مسیح است آن را در آیاتی که قبلاً گذشت بیان فرمود: ﴿إِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾ یعنی اگر انسانی بدون پدر به دنیا بیاید لازمهاش آن نیست که پسر خدا باشد، برای اینکه یک انسانی بدون پدر و مادر به دنیا آمد و پسر خدا نبود، اگر جریان آدم (سلام الله علیه) را میپذیرید جریان عیسی را باید به طریق اُولیٰ بپذیرید، پس نباید درباره عیسی بگویید «ابن¬الله» است، چه اینکه درباره آدم نگفتید و نمیگویید «ابن¬الله» است، با اینکه آدم از این جهت اولای از عیسی است.
دعوت به توحید ربوبی، سیره انبیای الهی
اما در آن نسبت ناروایی که به مسیح (علیه السلام) دادید که مسیح، شما را به دعوت خود فرا خواند آن هم باطل است، برای اینکه هیچ کسی به مقام نبوت نمیرسد بعد از این مقام سوء استفاده کند [و] مردم را به خود دعوت کند یا مردم را به فرشته دعوت کند یا مردم را به انبیای دیگر دعوت کند و از توحید جدا بشود، این ممکن نیست، لذا در این فصل دوم فرمود: ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّه﴾؛ هرگز حق بشر نیست، البته هیچ بشری حق ندارد که این ادعا را داشته باشد؛ اما کم نبودند بشرهایی که داعیه ربوبی داشتند ﴿أَنَا رَبُّکُمُ اْلأَعْلی﴾ گفتند و امثال ذلک و کم نبودند بشرهایی که از کرامت، معرفت، علم، استجابت دعا این فضایل و فواضل برخوردار بودند، بعد معذلک منحرف شدند اینها هم این کار را کردند، اما هرگز بشری که از نبوت و رسالت سهمی گرفت و خداوند کتاب آسمانی و حکم یا حکمت و نبوت را نصیب او کرد هرگز بشری این¬چنین، لب به سخنی آنچنان باز نمیکند ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ این هم به فعل مضارع تعبیر شد که نشانه استمرار است که فیض نبوت، مستمر درباره کسی نازل بشود آنگاه او در یکی از این راههای شرک و کفر دهان باز کند.
پرسش: ...
پاسخ: آن عبید که در قبال اماء است آنها هم با افراد عادی یکساناند، معمولاً وقتی افراد را نسبت به الله میسنجند میگویند عبادالله، نسبت به انسان میسنجند میگویند عبیدالناس نمیگویند، عبادالناس. درباره آل فرعون هم گفتند اینها آیا موسی در برابر قدرت ما قیام کرد، در حالی که قوم او عبید بودند برای ما، معمولاً از بردگانی که در برابر انسانها خاضعاند عبید یاد میشود، از بشر که در پیشگاه خداوند خضوع دارد عباد یاد میکنند.
محال تشریعی در دعوت انبیا برای ربوبیت خویش
این عبادت، مخصوص خداست؛ هرگز پیامبری مردم را به عبادت به خود دعوت نمیکند که بگوید ﴿کُونُوا عِبادًا لی﴾ یا مردم را به عبادت فرشتهها فرا نمیخوانند یا مردم را به عبادت انبیا دعوت نمیکند، هرگز بشری که مستمراً فیض نبوت به او میرسد دهان به چنین معصیتی باز نمیکند ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ اینکه﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ این هرگز نیست. بنابراین سخن از تکوین نیست که این کار تکویناً محال است، چون اگر تکویناً محال بود که آنها مکلّف نبودند به ترک این کار و سخن از تشریع عام نیست، برای اینکه این تشریع عام برای همه است، هیچ بشری حق ندارد که مردم را به خود دعوت کند چه نبی چه غیر نبی. سخن در این است که هرگز بشری که به مقام عصمت رسیده است این کار را نمیکند یعنی با اختیار خودش عالماً، عامداً این را حق خود نمیداند، دهان به این حرف باز نمیکند، این¬چنین است ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ که ﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ﴾.
انحصار ربوبیّت در خداوند سبحان
مشابه همین تعبیر آن است که در بحث دیروز گذشت؛ در پایان سورهٴ مبارکهٴ «مائده» وقتی جریان احتجاج خدای سبحان با مسیح (علیه السلام) در قیامت مطرح میشود، خداوند به مسیح میفرماید: ﴿ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونی وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ یعنی همین است که ﴿کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ آیا این حرف را تو زدی ﴿قالَ سُبْحانَکَ﴾ اول تسبیح کرده یعنی تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی ﴿ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقِّ﴾ ، این ﴿ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ﴾ همان ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ﴾ یقول است ﴿ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ﴾؛ این حق من نبود که بگویم و برای من نیست که بگویم، این ﴿ما یَکُونُ﴾ و ﴿ما کانَ﴾ یک نفی خاص است که مخصوص انبیا و اولیاست که هیچ بشری که دارای یک سمت است دهان به این حرف باز نمیکند، پس منظور، نفی تکوینی نیست که محال است چنین کاری انجام بشود، چون اگر نفی تکوینی بود محال بود و محال، تحت تکلیف نیست در حالی که آنها مکلفاند و منظور نفی تشریع به نحو عام نیست، چون برای هیچ بشری مشروع نیست که داعیه ربوبیت داشته باشد، اینکه مقیّداً ذکر فرمود که هیچ بشری که خدا به طور مستمر به او کتاب و حکم و نبوت میدهد حق این معنا را ندارد یعنی عصمت او مانع این کار است هرگز این کار را نمیکند.
پرسش: ...
پاسخ: نه، چون ﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ﴾ را قید گرفته یعنی بشری که به طور مستمر از فیض خدا در مسئله نبوت و کتاب مدد میگیرد، چنین بشری بیاید داعیه ربوبیت داشته باشد.
دلالت آیهٴ ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ بر عدم جواز ادّعای ربوبیت انبیاء
پرسش: ...
پاسخ: نه سزاوار نیست یعنی جایز هست؛ منتها سزاوار نیست، این کار مربوط به نفی خارجی است، آنها این کار را نمیکنند. مثل اینکه خود عیسی (سلام الله علیه) هم در قیامت به خدا عرض میکند که برای من نیست که من بیایم دعوی ربوبیت بکنم، برای من نیست یعنی محال است، این¬چنین نیست، برای اینکه انسانهایی که داعیه ربوبیت داشتند کم نبودند، برای من نیست یعنی مشروع نیست، خب برای هیچ کس مشروع نیست چه اختصاصی دارد به حضرت مسیح، این یک لسان خاص است که من با اینکه دارای عصمتم با اینکه دارای کتاب آسمانیم، بیایم مردم را به شرک دعوت کنم این برای من نیست، این یک نفی خاص است ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ که ﴿ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾ آن وقت در این زمینه این بشر مخصوص، بیاید مردم را به شرک فرا بخواند، این¬چنین نیست برای او نیست.
پرسش: ...
پاسخ: عمده، مسئله نبوت است؛ منتها تفصیل این مسئله مطلب را با تعلیل بازتری روبه¬رو میکند، یکی از اینها کافی است اگر منظور حکومت الهی باشد و کتاب الهی، چه اینکه هست ولی تفصیل، برای آن است که هر کدام حد وسط این برهان قرار میگیرند؛ کسی با داشتن کتاب آسمانی بیاید دعوی شرک بکند کسی با داشتن حکومت الهی بیاید دعوی شرک کند کسی با داشتن مقام نبوت بیاید دعوی شرک کند، این برای تنزیه ساحت مسیح (سلام الله علیه) مناسب است که فرمود چون دارای کتاب است چون دارای حکم است چون دارای نبوت است هرگز دهان به این حرف باز نمیکند.
سرّ اعطای مقامات معنوی به مؤمن و فاسق
چون خداوند در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که مقامات معنوی را به برّ و فاجر میدهد، همان-طوری که مال را به برّ و فاجر میدهد علم را، استجابت دعا را اینها امتحان است به بدان هم میدهد به خوبان هم میدهد، به بدانی که ضمیرشان مستتر است و هنوز آزمون نشدهاند هم میدهد، نظیر ﴿وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها﴾ یا نظیر سامری که میگوید ﴿بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا﴾ یک آدم عادی نبود وگرنه آنچه را دیگران نمیدیدند او هم نمیدید، این کرامتها را معنویت را خوابهای خوب را حالتهای خوب را خدا گاهی به افراد میدهد، ببیند چه میکنند. اگر ـ معاذ الله ـ نظیر بلعم باعور و سامری درآمدند ﴿فَانْسَلَخَ مِنْها﴾ میشود ﴿فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ﴾ خواهد بود، اگر نظیر سلمان و اباذر (رضوان الله علیهما) درآمدند که: «طُوبی لَهْ وَ حُسْنُ مَآبٍ».
شرایط اعطای نبّوت و امامت از سوی خداوند
این مقامات را به عنوان امتحان میدهند علم را کمال را فقاهت را اجتهاد را همه اینها امتحان است؛ اما پستهای کلیدی نظام الهی را فقط به یک گروه میدهد، آنهایی را که خدا میداند آنها در امتحان موفّقاند به آنها میدهد؛ نبوت را امامت را رسالت را هرگز به کسی که خدا میداند در امتحان موفّق نیستند نمیدهد، این است که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود: ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾ ؛ خدا میداند که این پستهای کلیدی و این سمتها را به چه کسی بدهد، چون عدهای در حجاز آرزوی نزول وحی را داشتند. در آیهٴ 124 سورهٴ «انعام» فرمود: ﴿وَ إِذا جاءَتْهُمْ آیَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّی نُؤْتی مِثْلَ ما أُوتِیَ رُسُلُ اللّهِ﴾؛ اما ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾ کار کلیدی را هرگز خدا به کسی که میداند حُسن خاتمت ندارد نمیدهد، لذا وقتی از انبیا به طور خصوص یاد میکند میفرماید من شما را برگزیدم [و] انتخاب کردم، شما صفوه من هستید: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحًا وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ ٭ ذُرّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ﴾ یعنی در بین جوامع بشری، من شما را برگزیدم، اینها نخبه حقاند یا دارد اینها جبایه شدهاند ، یک طبق میوه که چند میوه درشت و شاداب روی اوست کسی که به سراغ این میوهها میرود، میگویند اینها را جبایه کرده «جابی» یعنی مجتبا پسند، کسی که برچین میکند اینها برچین شدهٴ این بوستان بشریتاند، اگر خداوند فرمود: ﴿وَ اللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ نَباتًا﴾ همه بشرها را چون درختها از زمین هستی رویانید این درختها میوه میدهند، بعضی از این میوهها که برای همیشه سالم¬اند آنها را خدا برچین میکند اینها انبیا و اولیایند لذا تعبیر به اجتبا دارد. در آیهٴ سیزده سورهٴ «طه» به موسای کلیم (سلام الله علیه) میفرماید: ﴿وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ﴾؛ تو مختار منی، برگزیده منی ﴿فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی﴾ گاهی هم کلمه اختیار را نسبت به افراد عادی هم به کار میبرد، نظیر آیهٴ 32 سورهٴ «دخان»؛ اما آن به معنای فضیلتهای مصطلح است، آن خارج از سلسله انبیا و اولیاست، آن که فرمود: ﴿وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلی عِلْمٍ عَلَی الْعالَمینَ﴾ این درباره بنی اسرائیل است نه درباره انبیا و اولیا.
دلالت برخی آیات بر عصمت انبیاء
نسبت به این بزرگان یعنی انبیا و اولیا میفرماید اینها کسانیاند که اصلاً کفر نمیورزند، اینها برای همیشه آدمهای خوبیاند. در آیهٴ 89 سورهٴ «انعام» این است که فرمود: ﴿أُولئِکَ الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾؛ این انبیایی که اسم شریفشان برده شد کسانیاند که ما به آنها کتاب دادیم، حکمت دادیم یا حکومت دادیم و نبوت اعطا کردیم، اگر دیگران به این احکام دین و معارف الهی کفر میورزند این انبیا اهل کفر نیستند: ﴿فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْمًا لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ﴾ ؛ اگر دیگران نسبت به معارف الهی کفر میورزند، ما انبیایی را برانگیختیم که نه تنها کافر نیستند، اهل کفر نیستند، نه تنها «و ما یکفرون» بلکه ﴿لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ﴾ این ﴿لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ﴾ آن ریشه خباثت را میخشکاند یعنی اینها آن نیستند که آدمهای بد دربیایند.
عصمت انبیاء در پرتو تقوا
آنگاه در همین محور، تهدید میکند که انبیا (علیهم السلام) که انسانهای خوبیاند براساس آن ملکات نفسانی انسان خوبیاند، با اینکه میتوانند بد باشند، حرف همه این است که «لو لا التُّقی لکنتُ أدهی العرب» این اختصاصی به حضرت امیر (سلام الله علیه) ندارد [بلکه] همه اینها در این مسائل از دیگران قدرتمندترند، تنها چیزی که حاجز اینهاست «ورعٌ یَحجُزُه عن معاصی الله» همان تقواست، «لولا التُّقی لکنتُ أدهی العرب»؛ اگر تقوا نبود آنها توان این کار را داشتند؛ منتها آن تقوا حاجز است. در همین زمینه نشانه اینکه اینها مکلفاند [و] میتوانند معصیت بکنند ولی به لطف و عنایت و عصمت الهی از هر گناه، مصون و معصوماند همان تهدید تندی است که در اواخر سورهٴ «حاقه» نسبت به وجود مبارک رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شده است. از آیهٴ چهل به بعد سورهٴ «حاقه» این است ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ ٭ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلیلاً ما تُؤْمِنُونَ ٭ وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلیلاً ما تَذَکَّرُونَ ٭ تَنْزیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ﴾ اول فرمود قول رسول کریم است، بعد فرمود ﴿تَنزِیلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ است؛ شعر نیست کهانت نیست حرف خود او نیست آنگاه مسئله را با تهدید تمام میکند، میفرماید: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ﴾؛ شما که میگویید کل قرآن ـ معاذ الله ـ حرف خود اوست، به خدا ارتباط ندارد ولی اگر یک جمله را بعضی از حرفها را او ـ معاذ الله ـ به نام ما تقوّل کند یعنی این قول را جعل کند، اگر این کار را بکند: ﴿لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ ٭ فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ﴾؛ من قدرت او را میگیرم رگ حیاتش را قطع میکنم و از هیچ کسی هم کاری ساخته نیست که جلوی این عذاب مرا بگیرد. خب، این برای آن است که اگر کسی را خدا بپروراند [و] توفیقی به او مرحمت بکند، او به ملکه عصمت برسد و پست کلیدی نبوت و رسالت را به او بدهد، وحی تشریعی را به عنوان ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ﴾ نصیب او بکند، در این فضا او از لطف خدا بخواهد سوء استفاده کند احدی به حال او رحم نخواهد کرد، چون او الآن حرفش سکه قبولی خورده است، امضای او مقبول است حرف او مقبول است سیره او مقبول است سنّت او مقبول است و همه اینها صبغه دینی دارد، در این مقطع اگر او بخواهد چیزی بر دین بیفزاید یا چیزی از دین بکاهد خدا ابدا رحم نمیکند.
تهدید الهی نسبت به سوء استفاده از مقام نبّوت
نه اینکه هر کسی به خدا تهمت زد افترا زد، خدا چنین تهدیدی نسبت به او اعمال کند این¬طور نیست، کم نبودند متنبّیانی که آمدند داعیه داشتند و کم نبودند بالاتر از متنبّیان کسانی که داعیه ربوبی داشتند خداوند آنها را سالیان متمادی مهلت داد، بعضی را گرفت بعضی را گفت در قیامت میگیرم، همه هم نبودند کسانی که ﴿فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ﴾ یا ﴿فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ ما غَشِیَهُمْ﴾ خیلی از متنبّیان بودند که تا آخر عمر به خودکامگی گذراندند و در قیامت، طعمه آتش میشوند، چون کاری از آنها ساخته نبود الّا گمراهی یک عده که بعد هم کشف خلاف شد ولی اگر کسی با داشتن یک امضای مقبول و یک قول مقبول و یک سنّت مقبول بیاید از این سوء استفاده کند دین سازی کند، ممکن نیست خدا به او امان بدهد و مهلت بدهد، لذا فرمود در این شرایط اگر کسی به نام خدا حرفی جعل بکند ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ﴾ همان وقت بود که مسیلمه کذاب اقاویل جعل میکرد، در همان عصر متنبّیان کم نبودند، چون آن که از راه رسید و سکه قبولی نخورد و معجزهای به دست او ظاهر نشد و سنّت و سیره او معقول نبود، حرف او هم بی¬اثر است؛ ممکن است عدهای را گمراه بکند بعد هم کشف خلاف بشود؛ اما اگر کسی در این فضا با داشتن همه مواهب الهی و امضای مقبول، بخواهد چیزی بر دین بیفزاید یا از دین بکاهد هرگز ذات اقدس الهی به او مهلت نمیدهد، چون دین را خدا برای همیشه حفظ میکند: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ ٭ َلأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ ٭ فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ﴾ بنابراین بشری که دارای این سمتها هست هرگز دهان به این کفر باز نمیکند.
کیفیت دلالت برخی آیات بر عصمت انبیاء در انتقال وحی
اینگونه از تعبیرها، تکیهگاه را نشان میدهد یعنی تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیت است، گاهی مشعر به علت وفاق است، گاهی مشعر به علت خلاف. آنجا که مشعر به علت وفاق است نظیر همین آیه که هیچ بشری نیست با داشتن همه مواهب و معارف الهی، دهان به کفر باز کند. چرا دهان به کفر باز نمیکند، برای اینکه خدا به او کتاب داد حکمت داد حکومت الهی داد نبوت داد و مانند آن، این تعلیق حکم بر وصفی است که مشعر به علیت وفاق است و تکیهگاه این حکم هم همان آن وصف است. گاهی تعلیق حکم بر وصف به نحو تکیه¬گاه خلاف است، نظیر آن محاجّهای که بین حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) و نمرود پلید بود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذی حَاجَّ إِبْراهیمَ فی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ ؛ نگاه نکردی که حمله از این طرف شروع شد، محاجّه گرچه مفاعله است؛ اما حمله از یک طرف شروع میشود، باب مفاعله گرچه طرفینی است؛ اما یک طرف حمله میکند دیگری درگیر میشود، لذا یکی فاعل است دیگری مفعول، مثل «ضارب زیدٌ عمراً» باب تفاعل حمله طرفینی است، لذا هر دو فاعلاند «تضارب زیدٌ عمروٌ» نه «زیدٌ عمراً» در اینجا حمله از آن نمرود است ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذی حَاجَّ إِبْراهیمَ فی رَبِّه﴾ خب چرا این کار را کرده، با اینکه نمیباید میکرد ﴿أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ خدا که به او ملک داد او باید شاکر میبود؛ اما به جای اینکه شاکر باشد کافر شد یا در موارد دیگر میفرماید یک عده دست به عصیان زدند ﴿أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ﴾ ؛ چون دارای فرزنداناند، چون دارای ثروتاند به جای اینکه شاکرتر باشند کفر ورزیدند، این ﴿أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ﴾ یک تعلیق به وصفی است که تکیهگاه خلاف است، این ﴿أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ یک تعلیق به وصفی است که تکیهگاه خلاف است، این آیه محل بحث یک تعلیق به وصفی است که تکیهگاه وفاق است پس اگر شما دیدید عالمی پرهیز از گناه کرد، میگویید شایسته عالم نیست با داشتن مقام علم، گناه کند. این تعلیق حکم بر وصف، تکیهگاه وفاق را نشان میدهد و اگر ـ معاذ الله ـ کسی که کسوت روحانی در پیکر اوست دست به تباهی زد، میگویید این شخص با اینکه لباس روحانیت دارد، بد کرد یعنی تکیهگاه خلاف را ذکر میکنید، آن ﴿أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ یا ﴿أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ﴾ تکیهگاه خلاف است، این ﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾ تکیهگاه وفاق.
«و الحمد لله رب العالمین»
دعوت به توحید ربوبی، سیره انبیای الهی
محال تشریعی در دعوت انبیا برای ربوبیت خویش
کیفیت دلالت برخی آیات بر عصمت انبیاء در انتقال وحی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیِّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ ﴿79﴾ وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْبابًا أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُون ﴿80َ﴾
ردّ شبهه «ابنالله» بودن عیسای مسیح (علیه السلام)
از این جهت که بنیاسرائیل درباره عیسی (سلام الله علیه) چند حرف داشتند: یکی اینکه چون وجود مبارکش بدون پدر به دنیا آمده است، توهم فرزندی خدا را درباره او روا داشتند و از طرف دیگر چیزی به مسیح (علیه السلام) نسبت میدادند که وجود مبارک عیسی از او منزه بود، این دو فصل را قرآن کریم در سورهٴ «آل عمران» جدای از هم ذکر کرد. آن فصلی که مربوط به بنوت مسیح است آن را در آیاتی که قبلاً گذشت بیان فرمود: ﴿إِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾ یعنی اگر انسانی بدون پدر به دنیا بیاید لازمهاش آن نیست که پسر خدا باشد، برای اینکه یک انسانی بدون پدر و مادر به دنیا آمد و پسر خدا نبود، اگر جریان آدم (سلام الله علیه) را میپذیرید جریان عیسی را باید به طریق اُولیٰ بپذیرید، پس نباید درباره عیسی بگویید «ابن¬الله» است، چه اینکه درباره آدم نگفتید و نمیگویید «ابن¬الله» است، با اینکه آدم از این جهت اولای از عیسی است.
دعوت به توحید ربوبی، سیره انبیای الهی
اما در آن نسبت ناروایی که به مسیح (علیه السلام) دادید که مسیح، شما را به دعوت خود فرا خواند آن هم باطل است، برای اینکه هیچ کسی به مقام نبوت نمیرسد بعد از این مقام سوء استفاده کند [و] مردم را به خود دعوت کند یا مردم را به فرشته دعوت کند یا مردم را به انبیای دیگر دعوت کند و از توحید جدا بشود، این ممکن نیست، لذا در این فصل دوم فرمود: ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّه﴾؛ هرگز حق بشر نیست، البته هیچ بشری حق ندارد که این ادعا را داشته باشد؛ اما کم نبودند بشرهایی که داعیه ربوبی داشتند ﴿أَنَا رَبُّکُمُ اْلأَعْلی﴾ گفتند و امثال ذلک و کم نبودند بشرهایی که از کرامت، معرفت، علم، استجابت دعا این فضایل و فواضل برخوردار بودند، بعد معذلک منحرف شدند اینها هم این کار را کردند، اما هرگز بشری که از نبوت و رسالت سهمی گرفت و خداوند کتاب آسمانی و حکم یا حکمت و نبوت را نصیب او کرد هرگز بشری این¬چنین، لب به سخنی آنچنان باز نمیکند ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ این هم به فعل مضارع تعبیر شد که نشانه استمرار است که فیض نبوت، مستمر درباره کسی نازل بشود آنگاه او در یکی از این راههای شرک و کفر دهان باز کند.
پرسش: ...
پاسخ: آن عبید که در قبال اماء است آنها هم با افراد عادی یکساناند، معمولاً وقتی افراد را نسبت به الله میسنجند میگویند عبادالله، نسبت به انسان میسنجند میگویند عبیدالناس نمیگویند، عبادالناس. درباره آل فرعون هم گفتند اینها آیا موسی در برابر قدرت ما قیام کرد، در حالی که قوم او عبید بودند برای ما، معمولاً از بردگانی که در برابر انسانها خاضعاند عبید یاد میشود، از بشر که در پیشگاه خداوند خضوع دارد عباد یاد میکنند.
محال تشریعی در دعوت انبیا برای ربوبیت خویش
این عبادت، مخصوص خداست؛ هرگز پیامبری مردم را به عبادت به خود دعوت نمیکند که بگوید ﴿کُونُوا عِبادًا لی﴾ یا مردم را به عبادت فرشتهها فرا نمیخوانند یا مردم را به عبادت انبیا دعوت نمیکند، هرگز بشری که مستمراً فیض نبوت به او میرسد دهان به چنین معصیتی باز نمیکند ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ اینکه﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ این هرگز نیست. بنابراین سخن از تکوین نیست که این کار تکویناً محال است، چون اگر تکویناً محال بود که آنها مکلّف نبودند به ترک این کار و سخن از تشریع عام نیست، برای اینکه این تشریع عام برای همه است، هیچ بشری حق ندارد که مردم را به خود دعوت کند چه نبی چه غیر نبی. سخن در این است که هرگز بشری که به مقام عصمت رسیده است این کار را نمیکند یعنی با اختیار خودش عالماً، عامداً این را حق خود نمیداند، دهان به این حرف باز نمیکند، این¬چنین است ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ که ﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ﴾.
انحصار ربوبیّت در خداوند سبحان
مشابه همین تعبیر آن است که در بحث دیروز گذشت؛ در پایان سورهٴ مبارکهٴ «مائده» وقتی جریان احتجاج خدای سبحان با مسیح (علیه السلام) در قیامت مطرح میشود، خداوند به مسیح میفرماید: ﴿ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونی وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ یعنی همین است که ﴿کُونُوا عِبادًا لی مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ آیا این حرف را تو زدی ﴿قالَ سُبْحانَکَ﴾ اول تسبیح کرده یعنی تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی ﴿ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقِّ﴾ ، این ﴿ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ﴾ همان ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ﴾ یقول است ﴿ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ﴾؛ این حق من نبود که بگویم و برای من نیست که بگویم، این ﴿ما یَکُونُ﴾ و ﴿ما کانَ﴾ یک نفی خاص است که مخصوص انبیا و اولیاست که هیچ بشری که دارای یک سمت است دهان به این حرف باز نمیکند، پس منظور، نفی تکوینی نیست که محال است چنین کاری انجام بشود، چون اگر نفی تکوینی بود محال بود و محال، تحت تکلیف نیست در حالی که آنها مکلفاند و منظور نفی تشریع به نحو عام نیست، چون برای هیچ بشری مشروع نیست که داعیه ربوبیت داشته باشد، اینکه مقیّداً ذکر فرمود که هیچ بشری که خدا به طور مستمر به او کتاب و حکم و نبوت میدهد حق این معنا را ندارد یعنی عصمت او مانع این کار است هرگز این کار را نمیکند.
پرسش: ...
پاسخ: نه، چون ﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ﴾ را قید گرفته یعنی بشری که به طور مستمر از فیض خدا در مسئله نبوت و کتاب مدد میگیرد، چنین بشری بیاید داعیه ربوبیت داشته باشد.
دلالت آیهٴ ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ بر عدم جواز ادّعای ربوبیت انبیاء
پرسش: ...
پاسخ: نه سزاوار نیست یعنی جایز هست؛ منتها سزاوار نیست، این کار مربوط به نفی خارجی است، آنها این کار را نمیکنند. مثل اینکه خود عیسی (سلام الله علیه) هم در قیامت به خدا عرض میکند که برای من نیست که من بیایم دعوی ربوبیت بکنم، برای من نیست یعنی محال است، این¬چنین نیست، برای اینکه انسانهایی که داعیه ربوبیت داشتند کم نبودند، برای من نیست یعنی مشروع نیست، خب برای هیچ کس مشروع نیست چه اختصاصی دارد به حضرت مسیح، این یک لسان خاص است که من با اینکه دارای عصمتم با اینکه دارای کتاب آسمانیم، بیایم مردم را به شرک دعوت کنم این برای من نیست، این یک نفی خاص است ﴿ما کانَ لِبَشَرٍ﴾ که ﴿ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾ آن وقت در این زمینه این بشر مخصوص، بیاید مردم را به شرک فرا بخواند، این¬چنین نیست برای او نیست.
پرسش: ...
پاسخ: عمده، مسئله نبوت است؛ منتها تفصیل این مسئله مطلب را با تعلیل بازتری روبه¬رو میکند، یکی از اینها کافی است اگر منظور حکومت الهی باشد و کتاب الهی، چه اینکه هست ولی تفصیل، برای آن است که هر کدام حد وسط این برهان قرار میگیرند؛ کسی با داشتن کتاب آسمانی بیاید دعوی شرک بکند کسی با داشتن حکومت الهی بیاید دعوی شرک کند کسی با داشتن مقام نبوت بیاید دعوی شرک کند، این برای تنزیه ساحت مسیح (سلام الله علیه) مناسب است که فرمود چون دارای کتاب است چون دارای حکم است چون دارای نبوت است هرگز دهان به این حرف باز نمیکند.
سرّ اعطای مقامات معنوی به مؤمن و فاسق
چون خداوند در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که مقامات معنوی را به برّ و فاجر میدهد، همان-طوری که مال را به برّ و فاجر میدهد علم را، استجابت دعا را اینها امتحان است به بدان هم میدهد به خوبان هم میدهد، به بدانی که ضمیرشان مستتر است و هنوز آزمون نشدهاند هم میدهد، نظیر ﴿وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها﴾ یا نظیر سامری که میگوید ﴿بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا﴾ یک آدم عادی نبود وگرنه آنچه را دیگران نمیدیدند او هم نمیدید، این کرامتها را معنویت را خوابهای خوب را حالتهای خوب را خدا گاهی به افراد میدهد، ببیند چه میکنند. اگر ـ معاذ الله ـ نظیر بلعم باعور و سامری درآمدند ﴿فَانْسَلَخَ مِنْها﴾ میشود ﴿فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ﴾ خواهد بود، اگر نظیر سلمان و اباذر (رضوان الله علیهما) درآمدند که: «طُوبی لَهْ وَ حُسْنُ مَآبٍ».
شرایط اعطای نبّوت و امامت از سوی خداوند
این مقامات را به عنوان امتحان میدهند علم را کمال را فقاهت را اجتهاد را همه اینها امتحان است؛ اما پستهای کلیدی نظام الهی را فقط به یک گروه میدهد، آنهایی را که خدا میداند آنها در امتحان موفّقاند به آنها میدهد؛ نبوت را امامت را رسالت را هرگز به کسی که خدا میداند در امتحان موفّق نیستند نمیدهد، این است که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود: ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾ ؛ خدا میداند که این پستهای کلیدی و این سمتها را به چه کسی بدهد، چون عدهای در حجاز آرزوی نزول وحی را داشتند. در آیهٴ 124 سورهٴ «انعام» فرمود: ﴿وَ إِذا جاءَتْهُمْ آیَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّی نُؤْتی مِثْلَ ما أُوتِیَ رُسُلُ اللّهِ﴾؛ اما ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾ کار کلیدی را هرگز خدا به کسی که میداند حُسن خاتمت ندارد نمیدهد، لذا وقتی از انبیا به طور خصوص یاد میکند میفرماید من شما را برگزیدم [و] انتخاب کردم، شما صفوه من هستید: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحًا وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ ٭ ذُرّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ﴾ یعنی در بین جوامع بشری، من شما را برگزیدم، اینها نخبه حقاند یا دارد اینها جبایه شدهاند ، یک طبق میوه که چند میوه درشت و شاداب روی اوست کسی که به سراغ این میوهها میرود، میگویند اینها را جبایه کرده «جابی» یعنی مجتبا پسند، کسی که برچین میکند اینها برچین شدهٴ این بوستان بشریتاند، اگر خداوند فرمود: ﴿وَ اللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ نَباتًا﴾ همه بشرها را چون درختها از زمین هستی رویانید این درختها میوه میدهند، بعضی از این میوهها که برای همیشه سالم¬اند آنها را خدا برچین میکند اینها انبیا و اولیایند لذا تعبیر به اجتبا دارد. در آیهٴ سیزده سورهٴ «طه» به موسای کلیم (سلام الله علیه) میفرماید: ﴿وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ﴾؛ تو مختار منی، برگزیده منی ﴿فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی﴾ گاهی هم کلمه اختیار را نسبت به افراد عادی هم به کار میبرد، نظیر آیهٴ 32 سورهٴ «دخان»؛ اما آن به معنای فضیلتهای مصطلح است، آن خارج از سلسله انبیا و اولیاست، آن که فرمود: ﴿وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلی عِلْمٍ عَلَی الْعالَمینَ﴾ این درباره بنی اسرائیل است نه درباره انبیا و اولیا.
دلالت برخی آیات بر عصمت انبیاء
نسبت به این بزرگان یعنی انبیا و اولیا میفرماید اینها کسانیاند که اصلاً کفر نمیورزند، اینها برای همیشه آدمهای خوبیاند. در آیهٴ 89 سورهٴ «انعام» این است که فرمود: ﴿أُولئِکَ الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾؛ این انبیایی که اسم شریفشان برده شد کسانیاند که ما به آنها کتاب دادیم، حکمت دادیم یا حکومت دادیم و نبوت اعطا کردیم، اگر دیگران به این احکام دین و معارف الهی کفر میورزند این انبیا اهل کفر نیستند: ﴿فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْمًا لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ﴾ ؛ اگر دیگران نسبت به معارف الهی کفر میورزند، ما انبیایی را برانگیختیم که نه تنها کافر نیستند، اهل کفر نیستند، نه تنها «و ما یکفرون» بلکه ﴿لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ﴾ این ﴿لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ﴾ آن ریشه خباثت را میخشکاند یعنی اینها آن نیستند که آدمهای بد دربیایند.
عصمت انبیاء در پرتو تقوا
آنگاه در همین محور، تهدید میکند که انبیا (علیهم السلام) که انسانهای خوبیاند براساس آن ملکات نفسانی انسان خوبیاند، با اینکه میتوانند بد باشند، حرف همه این است که «لو لا التُّقی لکنتُ أدهی العرب» این اختصاصی به حضرت امیر (سلام الله علیه) ندارد [بلکه] همه اینها در این مسائل از دیگران قدرتمندترند، تنها چیزی که حاجز اینهاست «ورعٌ یَحجُزُه عن معاصی الله» همان تقواست، «لولا التُّقی لکنتُ أدهی العرب»؛ اگر تقوا نبود آنها توان این کار را داشتند؛ منتها آن تقوا حاجز است. در همین زمینه نشانه اینکه اینها مکلفاند [و] میتوانند معصیت بکنند ولی به لطف و عنایت و عصمت الهی از هر گناه، مصون و معصوماند همان تهدید تندی است که در اواخر سورهٴ «حاقه» نسبت به وجود مبارک رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شده است. از آیهٴ چهل به بعد سورهٴ «حاقه» این است ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ ٭ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلیلاً ما تُؤْمِنُونَ ٭ وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلیلاً ما تَذَکَّرُونَ ٭ تَنْزیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ﴾ اول فرمود قول رسول کریم است، بعد فرمود ﴿تَنزِیلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ است؛ شعر نیست کهانت نیست حرف خود او نیست آنگاه مسئله را با تهدید تمام میکند، میفرماید: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ﴾؛ شما که میگویید کل قرآن ـ معاذ الله ـ حرف خود اوست، به خدا ارتباط ندارد ولی اگر یک جمله را بعضی از حرفها را او ـ معاذ الله ـ به نام ما تقوّل کند یعنی این قول را جعل کند، اگر این کار را بکند: ﴿لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ ٭ فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ﴾؛ من قدرت او را میگیرم رگ حیاتش را قطع میکنم و از هیچ کسی هم کاری ساخته نیست که جلوی این عذاب مرا بگیرد. خب، این برای آن است که اگر کسی را خدا بپروراند [و] توفیقی به او مرحمت بکند، او به ملکه عصمت برسد و پست کلیدی نبوت و رسالت را به او بدهد، وحی تشریعی را به عنوان ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ﴾ نصیب او بکند، در این فضا او از لطف خدا بخواهد سوء استفاده کند احدی به حال او رحم نخواهد کرد، چون او الآن حرفش سکه قبولی خورده است، امضای او مقبول است حرف او مقبول است سیره او مقبول است سنّت او مقبول است و همه اینها صبغه دینی دارد، در این مقطع اگر او بخواهد چیزی بر دین بیفزاید یا چیزی از دین بکاهد خدا ابدا رحم نمیکند.
تهدید الهی نسبت به سوء استفاده از مقام نبّوت
نه اینکه هر کسی به خدا تهمت زد افترا زد، خدا چنین تهدیدی نسبت به او اعمال کند این¬طور نیست، کم نبودند متنبّیانی که آمدند داعیه داشتند و کم نبودند بالاتر از متنبّیان کسانی که داعیه ربوبی داشتند خداوند آنها را سالیان متمادی مهلت داد، بعضی را گرفت بعضی را گفت در قیامت میگیرم، همه هم نبودند کسانی که ﴿فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ﴾ یا ﴿فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ ما غَشِیَهُمْ﴾ خیلی از متنبّیان بودند که تا آخر عمر به خودکامگی گذراندند و در قیامت، طعمه آتش میشوند، چون کاری از آنها ساخته نبود الّا گمراهی یک عده که بعد هم کشف خلاف شد ولی اگر کسی با داشتن یک امضای مقبول و یک قول مقبول و یک سنّت مقبول بیاید از این سوء استفاده کند دین سازی کند، ممکن نیست خدا به او امان بدهد و مهلت بدهد، لذا فرمود در این شرایط اگر کسی به نام خدا حرفی جعل بکند ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ﴾ همان وقت بود که مسیلمه کذاب اقاویل جعل میکرد، در همان عصر متنبّیان کم نبودند، چون آن که از راه رسید و سکه قبولی نخورد و معجزهای به دست او ظاهر نشد و سنّت و سیره او معقول نبود، حرف او هم بی¬اثر است؛ ممکن است عدهای را گمراه بکند بعد هم کشف خلاف بشود؛ اما اگر کسی در این فضا با داشتن همه مواهب الهی و امضای مقبول، بخواهد چیزی بر دین بیفزاید یا از دین بکاهد هرگز ذات اقدس الهی به او مهلت نمیدهد، چون دین را خدا برای همیشه حفظ میکند: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ ٭ َلأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ ٭ فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ﴾ بنابراین بشری که دارای این سمتها هست هرگز دهان به این کفر باز نمیکند.
کیفیت دلالت برخی آیات بر عصمت انبیاء در انتقال وحی
اینگونه از تعبیرها، تکیهگاه را نشان میدهد یعنی تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیت است، گاهی مشعر به علت وفاق است، گاهی مشعر به علت خلاف. آنجا که مشعر به علت وفاق است نظیر همین آیه که هیچ بشری نیست با داشتن همه مواهب و معارف الهی، دهان به کفر باز کند. چرا دهان به کفر باز نمیکند، برای اینکه خدا به او کتاب داد حکمت داد حکومت الهی داد نبوت داد و مانند آن، این تعلیق حکم بر وصفی است که مشعر به علیت وفاق است و تکیهگاه این حکم هم همان آن وصف است. گاهی تعلیق حکم بر وصف به نحو تکیه¬گاه خلاف است، نظیر آن محاجّهای که بین حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) و نمرود پلید بود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذی حَاجَّ إِبْراهیمَ فی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ ؛ نگاه نکردی که حمله از این طرف شروع شد، محاجّه گرچه مفاعله است؛ اما حمله از یک طرف شروع میشود، باب مفاعله گرچه طرفینی است؛ اما یک طرف حمله میکند دیگری درگیر میشود، لذا یکی فاعل است دیگری مفعول، مثل «ضارب زیدٌ عمراً» باب تفاعل حمله طرفینی است، لذا هر دو فاعلاند «تضارب زیدٌ عمروٌ» نه «زیدٌ عمراً» در اینجا حمله از آن نمرود است ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذی حَاجَّ إِبْراهیمَ فی رَبِّه﴾ خب چرا این کار را کرده، با اینکه نمیباید میکرد ﴿أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ خدا که به او ملک داد او باید شاکر میبود؛ اما به جای اینکه شاکر باشد کافر شد یا در موارد دیگر میفرماید یک عده دست به عصیان زدند ﴿أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ﴾ ؛ چون دارای فرزنداناند، چون دارای ثروتاند به جای اینکه شاکرتر باشند کفر ورزیدند، این ﴿أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ﴾ یک تعلیق به وصفی است که تکیهگاه خلاف است، این ﴿أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ یک تعلیق به وصفی است که تکیهگاه خلاف است، این آیه محل بحث یک تعلیق به وصفی است که تکیهگاه وفاق است پس اگر شما دیدید عالمی پرهیز از گناه کرد، میگویید شایسته عالم نیست با داشتن مقام علم، گناه کند. این تعلیق حکم بر وصف، تکیهگاه وفاق را نشان میدهد و اگر ـ معاذ الله ـ کسی که کسوت روحانی در پیکر اوست دست به تباهی زد، میگویید این شخص با اینکه لباس روحانیت دارد، بد کرد یعنی تکیهگاه خلاف را ذکر میکنید، آن ﴿أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ﴾ یا ﴿أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ﴾ تکیهگاه خلاف است، این ﴿أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ﴾ تکیهگاه وفاق.
«و الحمد لله رب العالمین»
تاکنون نظری ثبت نشده است