- 174
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 112 تا 118 سوره مؤمنون
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 112 تا 118 سوره مؤمنون"
اگر مؤمنی مؤمن دیگر را مسخره کند معصیت کرده است
به همهٴ بشرهای منکر معاد میفرماید شما خیال کردید عالَم یاوه خلق شده و هدفی ندارد.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ﴿112﴾ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ ﴿113﴾ قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ ﴿114﴾ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴿115﴾ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ ﴿116﴾ وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ ﴿117﴾ وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ﴿118﴾
بعد از اینکه عناصر محوری سوره را مشخص کرد یعنی جریان اصول دین را تبیین فرمود، کسانی که منکر این اصولاند آنها را به کیفر تلخ تهدید کرد یکی از مسائل تهدیدی آن است که شما مؤمنان را تحقیر میکردید مسخره میکردید امروز عظمت مؤمنان روشن شد و وهن و حقارت شما هم معلوم شد آیا مسخره کردن مؤمن چنین خطری را به همراه دارد ولو برای مؤمن دیگر یا نه کفار، مؤمن را به جهت ایمان مسخره میکردند لذا به آن کیفر تلخ محکوم شدند که خدا فرمود: ﴿إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ فاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً﴾ پس اگر مؤمنی مؤمن دیگر را مسخره کند معصیت کرده است ولی مشمول این آیات نیست این آیات ناظر به کافرانی است که مؤمن را لإیمانه مسخره میکردند نه مؤمن را برای اینکه اندام او لباس او راه رفتن او مثلاً مورد خوشایند این شخص نیست پس مسخره کردن مؤمن گرچه معصیت است ولی مشمول این آیه نیست نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ نساء و امثال آن گذشت که ﴿مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا﴾ اگر کسی مؤمنی را عمداً بکُشد مخلَّد در نار است خلود در نار برای هر کسی نیست برای هر معصیتکاری نیست برای کسی است که کافر باشد و مانند آن. در آن دارد که اگر کسی مؤمنی را بکُشد مخلَّد در نار است که این تعلیق حکم بر وصف گفتند مشعر به علیّت است یعنی «وَ مَن یقتل مؤمناً لإیمانه فجزائه جهنّم خالداً» وگرنه اگر کسی مؤمن را در اثر زد و خورد مالی و مانند آن از پا در بیاورد که مخلَّد نیست حکم قتل را دارد دیگر. مسخره کردن مؤمن هم همین طور است اگر لإیمانه مسخره بکند کیفر تلخش همین است که بیان شد اگر برای مسائل عادی باشد حکمش این نیست.
مطلب دیگر آن است که افرادی که در برزخ هستند گاهی موقّتاً وارد برزخ میشوند و قضا و قدر اینها این است که دوباره برگردند نظیر آنچه را که وجود مبارک عیسای مسیح زنده میکرد یا نظیر کسی ﴿مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ﴾ که دید عدّهای مردند گفت: ﴿أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ﴾ که خدا سبحانه و تعالی ﴿فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ﴾ اما آنها که وارد در برزخ شدند و مستقر شدند دیگر برنمیگردند.
مطلب بعدی آن است که در آیهٴ 108 خدای سبحان به کافران فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ ساکت باشید و دیگر حرف نزنید اینها دیگر حرف نزدند، اما خدا نفرمود من با شما سخن نمیگوید ولو به صورت عِتاب شما حقّ حرف ندارید اینها فقط مستمِع بودند خدای سبحان کلام خود را در توبیخ و توهین اینها ادامه داد سه چهار آیه بعد هم دربارهٴ همین است پس اینکه فرمود: ﴿وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ یعنی شما حقّ حرف ندارید ولو عذرخواهی نه اینکه من دیگر از این به بعد عِتاب هم نمیکنم این عتابِ بعدی ادامهٴ کلام الله است نه ادامهٴ تکلّم آن کفّار.
پرسش: حاج آقا ببخشید ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ بعد از ﴿اخْسَئُوا﴾ برای تأکید است یا معنای خاصّ خودش را دارد؟
پاسخ: ﴿اخْسَئُوا﴾ به معنای «ابعدوا» است نه یعنی ساکت باشید معنای تأسیسی دارد نه تأکیدی «إخسأ» یعنی دور شو نه ساکت باش این کلبها را برای راندن با تحقیر میگویند «إخسأ» یعنی «إبعد» دور باش نه یعنی «اُسکُتْ» اما ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ معنای خاصّ خودش را دارد که تأسیس است.
آنگاه مطلب از سؤال و جواب است که از این برزخیان سؤال میکنند شما چقدر ماندید؟ اینها میگویند یک روز یا نصف روز ما که نمیدانیم از عادّین بپرسید. دربارهٴ عادّین یعنی کسانی که عددداناند اهل شمارشاند مثل فرشتگان و مانند آن چند قرائت شده است که بخشی از اینها را زمخشری در کشّاف نقل کرد ﴿فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آیا قرائت همین مشدّد است یعنی کسانی که عدد و رقم به دست آنهاست یا «فَسْأَلِ الْعَادِینَ» آنها که ظالماند اهل تعدّیاند که بیتشدید خوانده بشود یا «عادیین» یعنی از قبیله معمّرین عاد و ثمود سؤال کنید این قرائتهای سهگانه را زمخشری نقل کرده است ولی به هر تقدیر آنها میگویند ما نمیدانیم اینکه گفتند ما نمیدانیم برای آن است که یا فراموش کردند یا صحنه به قدری صحنهٴ آشفته و آشوبی است که اینها مضطرباند به هر تقدیر میگویند ما نمیدانیم ما یک روز یا نصف روز ماندیم با اینکه اینها هم مدّت طولانی را در برزخ پشت سر گذاشتند شاید برای این باشد که آنچه را که در برزخ پشت سر گذاشتند فعلاً یادشان نیست اگر یادشان نباشد میگویند یک روز یا نصف روز یا نه، یادشان است وقتی جریان ابدیّت قیامت را مشاهده میکنند آنچه را که در برزخ گذراندند یا در دنیا پشت سر گذاشتند نسبت به ابدیّت معاد یک روز یا نصف روز است قابل قیاس نیست گاهی هم در تعبیرات روایی این است که این دنیای شما نسبت به ملکوت الهی «کحلقةٍ فی فلات» این تشبیه معقول به محسوس و مانند آن است. خب بالأخره اینها میگویند ما یک روز یا نصف روز ماندیم ما نمیدانیم از عادّین بپرسید خدای سبحان میفرماید شما در درازمدّت در برزخ ماندید تا نوبت شما رسید که وارد صحنهٴ معاد بشوید و امروز وارد صحنهٴ معاد شدید ﴿قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آنگاه خود خدای سبحان در پاسخ میفرماید: ﴿إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ﴾. جریان برزخ جریانی است که با درس و بحث و امثال ذلک حل نمیشود یک راه سومی قرآن کریم و دین به ما آموخت آن راه مشاهده است راه اول همان راه تجربه عمومی است که راه حس و معرفتشناسی حسّی و تجربی است که همه بشر دارند راه دوم راه تجرید، تجرید یعنی تجرید کاری به تجربه ندارد آن راه فلسفه و کلام و براهین عقلی است که آن راه هم کتاب و سنّت در اختیار گذاشت. راه سوم راه مشاهده است این راه مشاهده از راه تهذیب نفس و تطهیر قلب و امثال ذلک است که فرمود: «مَن أخلص لله أربعین صباحاً» آن وقت «تَنفجر یَنابیع الحکمة مِن قلبه علی لسانه» این راههای فراوانی دارد گاهی به ما میگویند روزهٴ مستحبّی بگیرید گاهی میگویند نماز شب بخوانید گاهی میگویند مواظب حلال و حرام باشید گاهی هم میگویند بروید مدرسهٴ قبرستان، مدرسهٴ قبرستان یعنی مدرسهٴ قبرستان یک وقت آدم میرود قبرستان زیارت میکند فاتحه میخواند خب البته ثواب دارد برای طلب آمرزش خودش و پدر و مادرش یک وقت میرود چیز یاد بگیرد خب این دعاهایی که در قبرستان است چند قسم است یک قسمت دعای مدرسهای است یعنی ما وقتی وارد قبرستان شدیم عرض ادب میکنیم عرض احترام میکنیم سلام عرض میکنیم اینها را قسم میدهیم به خدا میگوییم شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است «اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ یا اَهْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ» شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است با شما چه کار کردند خب این لغو است ـ معاذ الله ـ این درخواست یا راهحل دارد یقیناً راهحل دارد راهحلّش این نیست که آنها از راه درس و بحث به ما یاد بدهند که از آنها گذشت راهحلّش یا ارائه است یا رؤیت است یا رؤیا یا کشف و شهود است در حالت بیداری یا خوابهای خوبی که نصیب انسان میشود ممکن است مسائلی از راه مفاهیم عقلی به یاد آدم بیاورند اما راه رسمی که اموات با ما دارند همین دو راه است دیگر یا در بیداری حالت منامیه انسان آنها را مشاهده میکند نظیر آن که وجود مبارک حضرت امیر در بعضی از جریان صفّین وقتی به قبرستان وادیالسلام آن قسمت رسید ایستاد و حرف زد آن کسی که در خدمت حضرت بود گفت من خسته شدم نشستم دوباره بلند شدم دوباره نشستم ولی حضرت همچنان مرتب حرف میزد به حضرت عرض کردم با چه کسی حرف میزنی؟ فرمود تو اگر چشم داشتی میدیدی اینها حلقه حلقه روی قبر نشستند عرض کردم ارواحاند یا اجساد؟ فرمود اینها ارواحاند خب اگر کسی به آن حد برسد آنها را کاملاً میبیند نرسید شاگرد آنها بود بالأخره مقام احسان است که گویا آنها را میبیند و اگر این مرحله هم نشد در حالت رؤیا بالأخره رؤیاهای خوبی نصیب اینها میشود شما شرح حال بسیاری از علمای نجف و اصفهان و اینها را که میخوانید میبینید اینها شاگرد قبرستان بودند یعنی این وادیالسلام زیاد میرفتند این تخت فولاد زیاد میرفتند الآن این ایام بزرگداشت صدمین سال مرحوم آقا نجفی(رضوان الله تعالی علیه) است شما کتابهایش را بخوانید بخش وسیعی از علمش را میگوید من از قبرستان تخت فولاد دارم چندین بار رفتم زیارت کردم دعا خواندم این حرف، این مطلب برای من کشف شد دین ما بخش وسیعش راه شهود است این را میگویند علم نافع حالا اگر کسی خوابی را دید یک خواب خوبی را دید اثر آن بهتر از پنج شش سال درس خواندن است یا نیست؟ چه رسد به اینکه در بیداری ما اگر یک خواب خوبی ببینیم یکی از مراجع را یکی از اولیا را یکی از شهدا را مدّتها میبینید وضع ما عوضشده است اساس راه این است این راه آسانی که ما طی میکنیم راه حوزه و دانشگاه نتیجهاش همین اندک است که میبینید وگرنه این طور ما را وادار بکنند بگویند شما این اموات را قسم بدهید بگویید شما را به خدا قسم آنجا چه خبر است این معلوم میشود راه دارد دیگر راه آنها هم یا رؤیت است یا رؤیا. خود آنها اگر مؤمن بودند جواب دیگری میدادند حالا ذات اقدس الهی از غیر مؤمنین سؤال کرده ﴿کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ آنها گفتند: ﴿بَعْضَ یَوْمٍ﴾ یا ﴿فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آن عادّین ملائکهاند مؤمنین راستیناند آنها میدانند در برزخ چه خبر است خب.
پرسش:...
پاسخ: آن در قیامت است نه در برزخ.
پرسش:...
پاسخ: این در برزخ است آن ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ در معاد است که ﴿وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ﴾ آن آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ نساء و اینها بود خواندیم که خدا در قیامت با آنها سخن نمیگوید. این گفتگو که ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ حرف نزنید این تحقیر است و دیگر اینها عذرخواهی نمیکنند چون عذرخواهی کردن است دیگر اما آن سؤال و جواب که بودید آن تحقیر روی تحقیر است این عذاب روی عذاب است به آنها اجازهٴ عذرخواهی هم نداد که آیاتش هم خواندیم ﴿وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ﴾ برای اینکه انسان که عذرخواهی بکند از نظر روانی یک مقدار سبکتر میشود به آنها اذن عذرخواهی هم داده نمیشود.
خب، بعد میفرماید: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً﴾ این گرچه دنبالهٴ آن بحثهاست ولی این ناظر به اصل کلّی است یعنی به همهٴ بشرهای منکر معاد میفرماید شما خیال کردید عالَم یاوه خلق شده و هدفی ندارد. در سورهٴ مبارکهٴ القیامه هم بود که ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ یعنی رهاست انسان با مردن میپوسد یا با مردن از پوست به در میآید ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً﴾ یعنی بیهدف یعنی هر کسی هر کاری کرد رهاست این خیال باطلی است خب پس عبس نیست، عبس نیست یعنی چه؟ یعنی هدف دارد هدف چیست؟ ﴿وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ معنای عبس بودن است پس ﴿إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ﴾ معنای هدفدار بودن است. ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ آنگاه چند برهان اقامه میکند که هر کدام از این براهین ثمربخش است برای نفی عبس و آن این است که خدای سحبان خالق این عالَم است چه اینکه شما هم قبول دارید مشرکان میپذیرفتند که الله خالق عالَم است ﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ﴾ خب اللهای که خالق است یک موجود متعالیِ برجسته است یک موجود متعالیِ برجسته اگر کاری انجام میدهد کار عبس و لغو نیست (این یک) دو: مَلِک است کسی که مَلک است گذشته از اینکه مالک ارض و سماست ﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ هم هست هم ﴿لله مِلک السلماوات﴾ هم ﴿لِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ هم بدنهٴ عالَم مِلک اوست هم نفوذ در جهان در اختیار اوست خدا هم مالک است کلّ جهان مِلک اوست هم مَلِک است فرمانروای کلّ عالَم است هم مالک یوم الدین است هم مَلِک یوم الدین هم مالک دنیاست هم مَلک دنیا خب اگر مَلک مقتدرِ عادلِ حکیم که کاری را انجام داد کار عبس میکند (این دو) هر کدام از این اسمای حسنا حدّ وسط است برای این برهان. سه: الحق است خب خدایی که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ آیا حق، کار باطل میکند عبس کار باطلی است دیگر بیهدف بودن کار باطلی است دیگر هم اثبات میکند که نظام با حق خلق شده است که ﴿خلقنا الارض والسماء بالحق﴾ یا ﴿مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ﴾ هم بطلان را نفی میکند که ﴿ما خلقناهما باطلا﴾ که هر دو بخش این مضمون دو طایفه از آیات است که در روزهای قبل گذشت هم به صورت اثبات هم به صورت نفی گاهی میفرماید ما عالَم را به حق خلق کردیم حالا یا باء مصاحبه است یا باء ملابسه یعنی این نظام هستی پیچیده به حق است یا پوشیده به حق است جامه حق در برکرده است یا پیچیده به حق است حق را نمیشود از او گرفت این ﴿بِالْحَقِّ﴾ خلق شده است اینکه میگویند حقّ مخلوقبه این حق است نه حقّی که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ خب خدایی که حق است کار باطل نمیکند. چهار: ﴿لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ هیچ مبدأیی غیر از او نیست خب حالا هیچ مبدأیی که غیر از او نیست شما به چه کسی دارید پناهنده میشوید و برای چه دارید کار میکنید اگر مبدأیی غیر از او نیست همه کارها باید به سَمت او و برای او باشد چرا؟ برای اینکه او ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ است که این یا میتواند تتمّه برهان چهارم باشد یا میتواند برهان پنجم باشد. خدا روی عرش کریم فرمانروایی میکند عرش آن مقام فرمانروایی است خب برخیها گفتند که این اتّصاف عرش به کَرَم از سنخ اتّصاف وصف به حال متعلّق موصوف است نه به حال خود موصوف چون ممکن است که عرش یعنی مقام فرمانروایی رفیع باشد عظیم باشد اما کریم بودن به لحاظ آن متعلّق است چون کرامت وصف یک موجود عاقل است به مقام نمیگویند کریم میگویند عظیم مقام رفیع اما مقام کریم اینچنین نمیگویند البته کرامت به مفهوم عام بر اجرام و احجار هم اطلاق میشود که میگویند ذَهَب و فضّه مثلاً اینها احجار کریمهاند این را میگویند اما قرآن کریم کرامت را به معنای خاص وصف خدا میداند که ﴿رب الکریم﴾ وصف قرآن میداند ﴿والقرآن الکریم﴾ وصف رسول وحی میداند ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ﴾ اما همین کَرَم را با همین معیارها وصف حجر و نبات و اینها بداند نیست آن یک مصداق دیگری یک رقیقهٴ دیگری است که برای گیاهان هم قرآن کریم دارد ﴿من ازواج کریم﴾ یا ﴿زَوْجٍ کَرِیمٍ﴾، ﴿نبات کریم﴾ این کرامت را به آنها هم اسناد داد بنابراین اگر به فلزّات گرانقیمت میگویند احجار کریم یا گیاهان میگویند ﴿نبات کریم﴾ یا ﴿زَوْجٍ کَرِیمٍ﴾ این درست است که میتواند مشترک معنوی باشد ولی آن قدر این تشکیک مرتبهاش ضعیف است که شبیه مشترک لفظی است اینکه حقیقت تشکیکی را میگویند مشکِّک برای همین است که بیننده را به شک میاندازد که آیا این متّحدالمفهوم است یا مختلفالمفهوم از بس این مصادیق با هم اختلاف دارند که گویا این لفظ دارای چند مفهوم است که بیننده را به شک میاندازد که آیا یک مفهوم است یا چند مفهوم مشترک معنوی است یا مشترک لفظی. به هر تقدیر کرامت را خدا وصف خود میداند وصف قرآن میداند وصف رسول وحی میداند و وصف عرش این عرش که کریم است معلوم میشود تخت و امثال ذلک نیست این مقام، مقام کریم است چون کرامت از این مقام میآید رحمت از این مقام میآید و اگر «قلب المؤمن عرش الرحمن» شد انسان را کرامت دارد که انسان را که فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ چنین انسانی است که کرامت برای عرش اوست اگر گفته شد «قلب المؤمن عرش الرحمن» باعث کرامت اینهاست قبلاً در این کتابهای عقلی و بعضی از کتابهای همراه آنها آن مطلبی را که خیلی دقیق بود میگفتند: «مطلبٌ عرشیّ» این مطلب عرشی نه یعنی این مطلبی است علمیِ دقیقِ رقیق بلکه مطلبی است که مخصوص خود مؤلّف بود این مؤلف از باب اینکه «قلب المؤمن عرش الرحمن» (یک) و آنچه ذات اقدس الهی در این قلب اِلقا کرده میشود حکمتِ عرشی (دو) این در کتاب مینوشت حکمت عرشی (سه) بعد کم کم هر مطلبی را میگویند مطلب عرشی ولو برای دیگری باشد اینچنین نیست که دأب سابقیها این بود که هر مطلب عمیقی را از هر گویندهای که باشد این آقا در کتابش بنویسد مطلبٌ عرشی و حکمت عرشی، حکمت عرشی برای کسی است که خود مؤلف در قلب خود یافته باشد و چون قلب مؤمن عرش الرحمن است مجاز بود که از آن مطلب عمیق به عنوان حکمت عرشی یاد بکند. به هر تقدیر عرش خدا کریم است و نیازی نیست که ما بگوییم وصف به حال متعلّق موصوف است برای اینکه، اینکه تخت نیست اینکه جِرم نیست مقام فرمانروایی است که خدای سبحان روی این مقام فرمانروایی مستقرّ است ﴿اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ﴾ خب اگر عرش این است که کریم است از مقام کرامت کارِ عبس ممکن نیست بالأخره عالَم را خدای سبحانی که روی عرش کریم فرمانروایی میکند انجام داد خب کسی که با کرامت کار میکند که کار لغو و عبس و امثال ذلک نمیکند پس این ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ یا تتمّه ﴿لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ است یا برهان مستقل بنابراین یا چهار حدّ وسط است یا پنج حدّ وسط خب اگر خالق این اوصاف را دارد ممکن نیست کار عبس کرده باشد ﴿فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ معمولاً اسمای حسنایی که در پایان مبحث یا پایان آیه قرار داد دلیل محتوای آن بخش از آیات است بعد میفرماید کسی که غیر خدا را بخواند این دلیلی ندارد البته به فلاح هم نمیرسد هم برهان اقامه میکند بر نفی حق بودن دعوای او هم او را تهدید میکند به عدم فلاح ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ یک وقت است کسی در بینش جهانبینی باطل خودش گرفتار ثنویّت است خدا در ابطال آن حرف میفرماید دومی یعنی شریک خدا باشد او دلیل ندارد که حالا آن جهتش هم عرض میکنیم. یعنی با خدا مبدأ دیگر را بخواند که ثنوی باشد خیرات را مثلاً به خدا، شرور را به آن شریکش اسناد بدهد این میشود ﴿یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ اما آنچه مربوط به فضای حجاز بود که مشرکان الله را نمیخواندند ارباب متفرّقه اصنام و اوثان را میخواندند اینها را عبادت میکردند للتقریب والشفاعه نه اینکه خدا را عبادت میکردند خدا را که نمیخواندند که میگفتند ما به او دسترسی نداریم اینها ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ فقط یعنی فقط این بتها را میخواندند لذا سیدناالاستاد میفرماید معنای ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ﴾ این است که کسی که با بودِ خدا دیگری را بخواند حکمه کذا و کذا. یک وقت است میگوییم با خدا دیگری را بخواند نظیر ثنویّه یک وقت میگوییم نه با بودِ خدا به سراغ دیگری برود و به سراغ خدا نرود حکمه کذا و کذا که مشرکین اینچنین بودند مشرکین که اصلاً خدا را عبادت نمیکردند نه اینکه قدری خدا را عبادت میکردند قدری وثن و صنم را اینها فقط وثن و صنم را میپرستیدند للتقریب والشفاعه به هر تقدیر چه معنای ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این باشد که کسی ثنوی فکر کنم ثنوی عمل کند خدا و غیر خدا را عبادت کند یا نه مثل مشرکان باشد که با بودِ خدا غیر خدا را عبادت کند به هر تقدیر این برهان هر دو را نفی میکند میفرماید: ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾ بین دو خط کوچک قرار میگیرد که این وصف لازم و ضروری اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که برهان ندارد اینکه برهان ندارد وصف ضروری و لازم دو دوتا پنجتاست دو دوتا پنجتا برهانپذیر نیست یعنی بیّنالغی است دیگر اله آخر برهانپذیر نیست زیرا یک خدای نامتناهی دیگر جا برای غیر نمیگذارد که، اگر ـ معاذ الله ـ خدا محدود بود جا برای غیر بود اما اگر «لا حدّ له» شد که براهین فراوانی در نهجالبلاغه است که اگر کسی خدا را وصف کرد چه کرد چه کرد «و مَن حدّه فقد عدّه» این خدا میشود نامتناهی اگر حقیقت نامتناهی شد خلئی نیست تا خدای دیگر را پر کند لذا خدا دیگر و اله دیگر برهانپذیر نیست این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ وصف ضروری و ذاتی اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که برهان ندارد حکمه کذا و کذا ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ جملهای است در محلّ نصب تا صفت باشد برای اله آخر اصلاً اله آخر برهانپذیر نیست ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ خب.
گاهی میفرماید دلیل بر بطلان شرک است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ انبیاء سورهٴ اسراء سورهٴ مؤمنون گذشت که ﴿لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ (یک) ﴿إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً﴾ (دو) ﴿لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ (سه) یکی در سورهٴ انبیاء بود یکی در سورهٴ اسراء بود یکی هم در سورهٴ مؤمنون که هر سه بحثش گذشت اینها براهین سهگانه بود برای استحاله شرک و تعدّد الوهیّت گذشته از اینکه برهان ندارد بلکه برهان بر خلاف اوست اگر چنین کاری بکند ﴿فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ خب چنین کسی به فلاح و رستگاری نمیرسد ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ این سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون با بیان اثباتی ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ شروع شد با بیان نفی ﴿لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ خاتمه پیدا کرد یعنی مؤمن اهل فلاح است و کافر اهل خسارت و طلاح و عدم فلاح ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ زمخشری و دیگران نقل کردند که اگر کسی به آیات اول سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون عمل کند و از بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون مُتّعِظ بشود این سعادت را فراهم کرده است و اهل نجات است «فقد نجیٰ و أفلح» آغاز و انجام این سوره سبب فلاح است و اوّلش هم ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ است آخرش هم که از کُنوز عرش الهی سخن به میان آمده که خدا ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ است و در قرآن کریم گرچه کریم مکرّر ذکر شد ولی تنها جایی که عرش به کرامت متّصف شد همین آیه است در سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون در جای دیگر عرش به کرامت متّصف نشد گرچه خداوند رسول خود را قرآن خود را عرش خود را به کرامت وصف کرد اما اینها کرامتهای بالتّبعاند که به بالأصل ختم میشود یا بالعرشاند که به بالذّات ختم میشود یا بالمجازند که بالحقیقه ختم میشود بر اساس سه مبنا و سه مسلکی که این آیات توجیه میشود. بخش نهایی آن است که در سورهٴ مبارکهٴ علق خدا را به عنوان اَکرم معرّفی کرده است که در آیه سه سورهٴ علق فرمود: ﴿اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ﴾ در آن سوره مشخص کرد که معیار کرامت چیست پس اگر در سورهٴ اسراء فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ یا در موارد دیگری انسان را به کرامت وعده داد راه کریم شدن و نِیل به مقام کرامت را هم در سورهٴ علق مشخص کرد فرمود: ﴿اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ خب یک وقت است که خدا اگر گفتند در فلان مسجد یا فلان کلاس یا فلان کوی فلان مهندس تدریس میکند یعنی درس هندسه میدهد فلان طبیب تدریس میکند یعنی درس طب میدهد فلان فقیه تدریس میکند یعنی درس فقاهت میدهد فلان حکیم تدریس میکند یعنی درس حکمت میدهد اگر گفتند اکرم تدریس میکند خب این درس کرامت میدهد اگر ربّ اکرم معلّم شد چه درس میدهد درس کرامت میدهد دیگر، اگر بخواهد درس رامت بدهد راهش هم علمِ کریمانه است ﴿الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ معلوم میشود آن علمی که کرامت را به همراه نداشته باشد و عالِم را کریم نکند آن علمی نیست که خدای سبحان به آثار قلمیِ آن عالِم سوگند یاد بکند خدا به قلم و به نوشتهها و به مکتوبات عدّهای سوگند یاد کرد فرمود: ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ﴾ قسم به قلم و قسم به مسطورات و مکتوبات اهل قلم خب کدام قلم است که خدا به او قسم خورد (یک) کدام کتاب و رساله و مقاله و سخنان علمی است که خدا به او قسم خورد (دو) اگر کسی در مکتب ﴿رَبُّکَ الْأَکْرَمُ﴾ باشد ﴿الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ باشد کریمانه عالِم بشود و کتاب او درس کرامت بدهد مورد سوگند خدای سبحان است وگرنه ﴿وویل لهم مما یکتبون﴾.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
اگر مؤمنی مؤمن دیگر را مسخره کند معصیت کرده است
به همهٴ بشرهای منکر معاد میفرماید شما خیال کردید عالَم یاوه خلق شده و هدفی ندارد.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ﴿112﴾ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ ﴿113﴾ قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ ﴿114﴾ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴿115﴾ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ ﴿116﴾ وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ ﴿117﴾ وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ﴿118﴾
بعد از اینکه عناصر محوری سوره را مشخص کرد یعنی جریان اصول دین را تبیین فرمود، کسانی که منکر این اصولاند آنها را به کیفر تلخ تهدید کرد یکی از مسائل تهدیدی آن است که شما مؤمنان را تحقیر میکردید مسخره میکردید امروز عظمت مؤمنان روشن شد و وهن و حقارت شما هم معلوم شد آیا مسخره کردن مؤمن چنین خطری را به همراه دارد ولو برای مؤمن دیگر یا نه کفار، مؤمن را به جهت ایمان مسخره میکردند لذا به آن کیفر تلخ محکوم شدند که خدا فرمود: ﴿إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ فاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً﴾ پس اگر مؤمنی مؤمن دیگر را مسخره کند معصیت کرده است ولی مشمول این آیات نیست این آیات ناظر به کافرانی است که مؤمن را لإیمانه مسخره میکردند نه مؤمن را برای اینکه اندام او لباس او راه رفتن او مثلاً مورد خوشایند این شخص نیست پس مسخره کردن مؤمن گرچه معصیت است ولی مشمول این آیه نیست نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ نساء و امثال آن گذشت که ﴿مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا﴾ اگر کسی مؤمنی را عمداً بکُشد مخلَّد در نار است خلود در نار برای هر کسی نیست برای هر معصیتکاری نیست برای کسی است که کافر باشد و مانند آن. در آن دارد که اگر کسی مؤمنی را بکُشد مخلَّد در نار است که این تعلیق حکم بر وصف گفتند مشعر به علیّت است یعنی «وَ مَن یقتل مؤمناً لإیمانه فجزائه جهنّم خالداً» وگرنه اگر کسی مؤمن را در اثر زد و خورد مالی و مانند آن از پا در بیاورد که مخلَّد نیست حکم قتل را دارد دیگر. مسخره کردن مؤمن هم همین طور است اگر لإیمانه مسخره بکند کیفر تلخش همین است که بیان شد اگر برای مسائل عادی باشد حکمش این نیست.
مطلب دیگر آن است که افرادی که در برزخ هستند گاهی موقّتاً وارد برزخ میشوند و قضا و قدر اینها این است که دوباره برگردند نظیر آنچه را که وجود مبارک عیسای مسیح زنده میکرد یا نظیر کسی ﴿مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ﴾ که دید عدّهای مردند گفت: ﴿أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ﴾ که خدا سبحانه و تعالی ﴿فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ﴾ اما آنها که وارد در برزخ شدند و مستقر شدند دیگر برنمیگردند.
مطلب بعدی آن است که در آیهٴ 108 خدای سبحان به کافران فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ ساکت باشید و دیگر حرف نزنید اینها دیگر حرف نزدند، اما خدا نفرمود من با شما سخن نمیگوید ولو به صورت عِتاب شما حقّ حرف ندارید اینها فقط مستمِع بودند خدای سبحان کلام خود را در توبیخ و توهین اینها ادامه داد سه چهار آیه بعد هم دربارهٴ همین است پس اینکه فرمود: ﴿وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ یعنی شما حقّ حرف ندارید ولو عذرخواهی نه اینکه من دیگر از این به بعد عِتاب هم نمیکنم این عتابِ بعدی ادامهٴ کلام الله است نه ادامهٴ تکلّم آن کفّار.
پرسش: حاج آقا ببخشید ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ بعد از ﴿اخْسَئُوا﴾ برای تأکید است یا معنای خاصّ خودش را دارد؟
پاسخ: ﴿اخْسَئُوا﴾ به معنای «ابعدوا» است نه یعنی ساکت باشید معنای تأسیسی دارد نه تأکیدی «إخسأ» یعنی دور شو نه ساکت باش این کلبها را برای راندن با تحقیر میگویند «إخسأ» یعنی «إبعد» دور باش نه یعنی «اُسکُتْ» اما ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ معنای خاصّ خودش را دارد که تأسیس است.
آنگاه مطلب از سؤال و جواب است که از این برزخیان سؤال میکنند شما چقدر ماندید؟ اینها میگویند یک روز یا نصف روز ما که نمیدانیم از عادّین بپرسید. دربارهٴ عادّین یعنی کسانی که عددداناند اهل شمارشاند مثل فرشتگان و مانند آن چند قرائت شده است که بخشی از اینها را زمخشری در کشّاف نقل کرد ﴿فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آیا قرائت همین مشدّد است یعنی کسانی که عدد و رقم به دست آنهاست یا «فَسْأَلِ الْعَادِینَ» آنها که ظالماند اهل تعدّیاند که بیتشدید خوانده بشود یا «عادیین» یعنی از قبیله معمّرین عاد و ثمود سؤال کنید این قرائتهای سهگانه را زمخشری نقل کرده است ولی به هر تقدیر آنها میگویند ما نمیدانیم اینکه گفتند ما نمیدانیم برای آن است که یا فراموش کردند یا صحنه به قدری صحنهٴ آشفته و آشوبی است که اینها مضطرباند به هر تقدیر میگویند ما نمیدانیم ما یک روز یا نصف روز ماندیم با اینکه اینها هم مدّت طولانی را در برزخ پشت سر گذاشتند شاید برای این باشد که آنچه را که در برزخ پشت سر گذاشتند فعلاً یادشان نیست اگر یادشان نباشد میگویند یک روز یا نصف روز یا نه، یادشان است وقتی جریان ابدیّت قیامت را مشاهده میکنند آنچه را که در برزخ گذراندند یا در دنیا پشت سر گذاشتند نسبت به ابدیّت معاد یک روز یا نصف روز است قابل قیاس نیست گاهی هم در تعبیرات روایی این است که این دنیای شما نسبت به ملکوت الهی «کحلقةٍ فی فلات» این تشبیه معقول به محسوس و مانند آن است. خب بالأخره اینها میگویند ما یک روز یا نصف روز ماندیم ما نمیدانیم از عادّین بپرسید خدای سبحان میفرماید شما در درازمدّت در برزخ ماندید تا نوبت شما رسید که وارد صحنهٴ معاد بشوید و امروز وارد صحنهٴ معاد شدید ﴿قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آنگاه خود خدای سبحان در پاسخ میفرماید: ﴿إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ﴾. جریان برزخ جریانی است که با درس و بحث و امثال ذلک حل نمیشود یک راه سومی قرآن کریم و دین به ما آموخت آن راه مشاهده است راه اول همان راه تجربه عمومی است که راه حس و معرفتشناسی حسّی و تجربی است که همه بشر دارند راه دوم راه تجرید، تجرید یعنی تجرید کاری به تجربه ندارد آن راه فلسفه و کلام و براهین عقلی است که آن راه هم کتاب و سنّت در اختیار گذاشت. راه سوم راه مشاهده است این راه مشاهده از راه تهذیب نفس و تطهیر قلب و امثال ذلک است که فرمود: «مَن أخلص لله أربعین صباحاً» آن وقت «تَنفجر یَنابیع الحکمة مِن قلبه علی لسانه» این راههای فراوانی دارد گاهی به ما میگویند روزهٴ مستحبّی بگیرید گاهی میگویند نماز شب بخوانید گاهی میگویند مواظب حلال و حرام باشید گاهی هم میگویند بروید مدرسهٴ قبرستان، مدرسهٴ قبرستان یعنی مدرسهٴ قبرستان یک وقت آدم میرود قبرستان زیارت میکند فاتحه میخواند خب البته ثواب دارد برای طلب آمرزش خودش و پدر و مادرش یک وقت میرود چیز یاد بگیرد خب این دعاهایی که در قبرستان است چند قسم است یک قسمت دعای مدرسهای است یعنی ما وقتی وارد قبرستان شدیم عرض ادب میکنیم عرض احترام میکنیم سلام عرض میکنیم اینها را قسم میدهیم به خدا میگوییم شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است «اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ یا اَهْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ» شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است با شما چه کار کردند خب این لغو است ـ معاذ الله ـ این درخواست یا راهحل دارد یقیناً راهحل دارد راهحلّش این نیست که آنها از راه درس و بحث به ما یاد بدهند که از آنها گذشت راهحلّش یا ارائه است یا رؤیت است یا رؤیا یا کشف و شهود است در حالت بیداری یا خوابهای خوبی که نصیب انسان میشود ممکن است مسائلی از راه مفاهیم عقلی به یاد آدم بیاورند اما راه رسمی که اموات با ما دارند همین دو راه است دیگر یا در بیداری حالت منامیه انسان آنها را مشاهده میکند نظیر آن که وجود مبارک حضرت امیر در بعضی از جریان صفّین وقتی به قبرستان وادیالسلام آن قسمت رسید ایستاد و حرف زد آن کسی که در خدمت حضرت بود گفت من خسته شدم نشستم دوباره بلند شدم دوباره نشستم ولی حضرت همچنان مرتب حرف میزد به حضرت عرض کردم با چه کسی حرف میزنی؟ فرمود تو اگر چشم داشتی میدیدی اینها حلقه حلقه روی قبر نشستند عرض کردم ارواحاند یا اجساد؟ فرمود اینها ارواحاند خب اگر کسی به آن حد برسد آنها را کاملاً میبیند نرسید شاگرد آنها بود بالأخره مقام احسان است که گویا آنها را میبیند و اگر این مرحله هم نشد در حالت رؤیا بالأخره رؤیاهای خوبی نصیب اینها میشود شما شرح حال بسیاری از علمای نجف و اصفهان و اینها را که میخوانید میبینید اینها شاگرد قبرستان بودند یعنی این وادیالسلام زیاد میرفتند این تخت فولاد زیاد میرفتند الآن این ایام بزرگداشت صدمین سال مرحوم آقا نجفی(رضوان الله تعالی علیه) است شما کتابهایش را بخوانید بخش وسیعی از علمش را میگوید من از قبرستان تخت فولاد دارم چندین بار رفتم زیارت کردم دعا خواندم این حرف، این مطلب برای من کشف شد دین ما بخش وسیعش راه شهود است این را میگویند علم نافع حالا اگر کسی خوابی را دید یک خواب خوبی را دید اثر آن بهتر از پنج شش سال درس خواندن است یا نیست؟ چه رسد به اینکه در بیداری ما اگر یک خواب خوبی ببینیم یکی از مراجع را یکی از اولیا را یکی از شهدا را مدّتها میبینید وضع ما عوضشده است اساس راه این است این راه آسانی که ما طی میکنیم راه حوزه و دانشگاه نتیجهاش همین اندک است که میبینید وگرنه این طور ما را وادار بکنند بگویند شما این اموات را قسم بدهید بگویید شما را به خدا قسم آنجا چه خبر است این معلوم میشود راه دارد دیگر راه آنها هم یا رؤیت است یا رؤیا. خود آنها اگر مؤمن بودند جواب دیگری میدادند حالا ذات اقدس الهی از غیر مؤمنین سؤال کرده ﴿کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ آنها گفتند: ﴿بَعْضَ یَوْمٍ﴾ یا ﴿فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آن عادّین ملائکهاند مؤمنین راستیناند آنها میدانند در برزخ چه خبر است خب.
پرسش:...
پاسخ: آن در قیامت است نه در برزخ.
پرسش:...
پاسخ: این در برزخ است آن ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ در معاد است که ﴿وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ﴾ آن آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ نساء و اینها بود خواندیم که خدا در قیامت با آنها سخن نمیگوید. این گفتگو که ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ حرف نزنید این تحقیر است و دیگر اینها عذرخواهی نمیکنند چون عذرخواهی کردن است دیگر اما آن سؤال و جواب که بودید آن تحقیر روی تحقیر است این عذاب روی عذاب است به آنها اجازهٴ عذرخواهی هم نداد که آیاتش هم خواندیم ﴿وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ﴾ برای اینکه انسان که عذرخواهی بکند از نظر روانی یک مقدار سبکتر میشود به آنها اذن عذرخواهی هم داده نمیشود.
خب، بعد میفرماید: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً﴾ این گرچه دنبالهٴ آن بحثهاست ولی این ناظر به اصل کلّی است یعنی به همهٴ بشرهای منکر معاد میفرماید شما خیال کردید عالَم یاوه خلق شده و هدفی ندارد. در سورهٴ مبارکهٴ القیامه هم بود که ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ یعنی رهاست انسان با مردن میپوسد یا با مردن از پوست به در میآید ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً﴾ یعنی بیهدف یعنی هر کسی هر کاری کرد رهاست این خیال باطلی است خب پس عبس نیست، عبس نیست یعنی چه؟ یعنی هدف دارد هدف چیست؟ ﴿وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ معنای عبس بودن است پس ﴿إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ﴾ معنای هدفدار بودن است. ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ آنگاه چند برهان اقامه میکند که هر کدام از این براهین ثمربخش است برای نفی عبس و آن این است که خدای سحبان خالق این عالَم است چه اینکه شما هم قبول دارید مشرکان میپذیرفتند که الله خالق عالَم است ﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ﴾ خب اللهای که خالق است یک موجود متعالیِ برجسته است یک موجود متعالیِ برجسته اگر کاری انجام میدهد کار عبس و لغو نیست (این یک) دو: مَلِک است کسی که مَلک است گذشته از اینکه مالک ارض و سماست ﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ هم هست هم ﴿لله مِلک السلماوات﴾ هم ﴿لِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ هم بدنهٴ عالَم مِلک اوست هم نفوذ در جهان در اختیار اوست خدا هم مالک است کلّ جهان مِلک اوست هم مَلِک است فرمانروای کلّ عالَم است هم مالک یوم الدین است هم مَلِک یوم الدین هم مالک دنیاست هم مَلک دنیا خب اگر مَلک مقتدرِ عادلِ حکیم که کاری را انجام داد کار عبس میکند (این دو) هر کدام از این اسمای حسنا حدّ وسط است برای این برهان. سه: الحق است خب خدایی که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ آیا حق، کار باطل میکند عبس کار باطلی است دیگر بیهدف بودن کار باطلی است دیگر هم اثبات میکند که نظام با حق خلق شده است که ﴿خلقنا الارض والسماء بالحق﴾ یا ﴿مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ﴾ هم بطلان را نفی میکند که ﴿ما خلقناهما باطلا﴾ که هر دو بخش این مضمون دو طایفه از آیات است که در روزهای قبل گذشت هم به صورت اثبات هم به صورت نفی گاهی میفرماید ما عالَم را به حق خلق کردیم حالا یا باء مصاحبه است یا باء ملابسه یعنی این نظام هستی پیچیده به حق است یا پوشیده به حق است جامه حق در برکرده است یا پیچیده به حق است حق را نمیشود از او گرفت این ﴿بِالْحَقِّ﴾ خلق شده است اینکه میگویند حقّ مخلوقبه این حق است نه حقّی که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ خب خدایی که حق است کار باطل نمیکند. چهار: ﴿لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ هیچ مبدأیی غیر از او نیست خب حالا هیچ مبدأیی که غیر از او نیست شما به چه کسی دارید پناهنده میشوید و برای چه دارید کار میکنید اگر مبدأیی غیر از او نیست همه کارها باید به سَمت او و برای او باشد چرا؟ برای اینکه او ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ است که این یا میتواند تتمّه برهان چهارم باشد یا میتواند برهان پنجم باشد. خدا روی عرش کریم فرمانروایی میکند عرش آن مقام فرمانروایی است خب برخیها گفتند که این اتّصاف عرش به کَرَم از سنخ اتّصاف وصف به حال متعلّق موصوف است نه به حال خود موصوف چون ممکن است که عرش یعنی مقام فرمانروایی رفیع باشد عظیم باشد اما کریم بودن به لحاظ آن متعلّق است چون کرامت وصف یک موجود عاقل است به مقام نمیگویند کریم میگویند عظیم مقام رفیع اما مقام کریم اینچنین نمیگویند البته کرامت به مفهوم عام بر اجرام و احجار هم اطلاق میشود که میگویند ذَهَب و فضّه مثلاً اینها احجار کریمهاند این را میگویند اما قرآن کریم کرامت را به معنای خاص وصف خدا میداند که ﴿رب الکریم﴾ وصف قرآن میداند ﴿والقرآن الکریم﴾ وصف رسول وحی میداند ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ﴾ اما همین کَرَم را با همین معیارها وصف حجر و نبات و اینها بداند نیست آن یک مصداق دیگری یک رقیقهٴ دیگری است که برای گیاهان هم قرآن کریم دارد ﴿من ازواج کریم﴾ یا ﴿زَوْجٍ کَرِیمٍ﴾، ﴿نبات کریم﴾ این کرامت را به آنها هم اسناد داد بنابراین اگر به فلزّات گرانقیمت میگویند احجار کریم یا گیاهان میگویند ﴿نبات کریم﴾ یا ﴿زَوْجٍ کَرِیمٍ﴾ این درست است که میتواند مشترک معنوی باشد ولی آن قدر این تشکیک مرتبهاش ضعیف است که شبیه مشترک لفظی است اینکه حقیقت تشکیکی را میگویند مشکِّک برای همین است که بیننده را به شک میاندازد که آیا این متّحدالمفهوم است یا مختلفالمفهوم از بس این مصادیق با هم اختلاف دارند که گویا این لفظ دارای چند مفهوم است که بیننده را به شک میاندازد که آیا یک مفهوم است یا چند مفهوم مشترک معنوی است یا مشترک لفظی. به هر تقدیر کرامت را خدا وصف خود میداند وصف قرآن میداند وصف رسول وحی میداند و وصف عرش این عرش که کریم است معلوم میشود تخت و امثال ذلک نیست این مقام، مقام کریم است چون کرامت از این مقام میآید رحمت از این مقام میآید و اگر «قلب المؤمن عرش الرحمن» شد انسان را کرامت دارد که انسان را که فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ چنین انسانی است که کرامت برای عرش اوست اگر گفته شد «قلب المؤمن عرش الرحمن» باعث کرامت اینهاست قبلاً در این کتابهای عقلی و بعضی از کتابهای همراه آنها آن مطلبی را که خیلی دقیق بود میگفتند: «مطلبٌ عرشیّ» این مطلب عرشی نه یعنی این مطلبی است علمیِ دقیقِ رقیق بلکه مطلبی است که مخصوص خود مؤلّف بود این مؤلف از باب اینکه «قلب المؤمن عرش الرحمن» (یک) و آنچه ذات اقدس الهی در این قلب اِلقا کرده میشود حکمتِ عرشی (دو) این در کتاب مینوشت حکمت عرشی (سه) بعد کم کم هر مطلبی را میگویند مطلب عرشی ولو برای دیگری باشد اینچنین نیست که دأب سابقیها این بود که هر مطلب عمیقی را از هر گویندهای که باشد این آقا در کتابش بنویسد مطلبٌ عرشی و حکمت عرشی، حکمت عرشی برای کسی است که خود مؤلف در قلب خود یافته باشد و چون قلب مؤمن عرش الرحمن است مجاز بود که از آن مطلب عمیق به عنوان حکمت عرشی یاد بکند. به هر تقدیر عرش خدا کریم است و نیازی نیست که ما بگوییم وصف به حال متعلّق موصوف است برای اینکه، اینکه تخت نیست اینکه جِرم نیست مقام فرمانروایی است که خدای سبحان روی این مقام فرمانروایی مستقرّ است ﴿اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ﴾ خب اگر عرش این است که کریم است از مقام کرامت کارِ عبس ممکن نیست بالأخره عالَم را خدای سبحانی که روی عرش کریم فرمانروایی میکند انجام داد خب کسی که با کرامت کار میکند که کار لغو و عبس و امثال ذلک نمیکند پس این ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ یا تتمّه ﴿لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ است یا برهان مستقل بنابراین یا چهار حدّ وسط است یا پنج حدّ وسط خب اگر خالق این اوصاف را دارد ممکن نیست کار عبس کرده باشد ﴿فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ معمولاً اسمای حسنایی که در پایان مبحث یا پایان آیه قرار داد دلیل محتوای آن بخش از آیات است بعد میفرماید کسی که غیر خدا را بخواند این دلیلی ندارد البته به فلاح هم نمیرسد هم برهان اقامه میکند بر نفی حق بودن دعوای او هم او را تهدید میکند به عدم فلاح ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ یک وقت است کسی در بینش جهانبینی باطل خودش گرفتار ثنویّت است خدا در ابطال آن حرف میفرماید دومی یعنی شریک خدا باشد او دلیل ندارد که حالا آن جهتش هم عرض میکنیم. یعنی با خدا مبدأ دیگر را بخواند که ثنوی باشد خیرات را مثلاً به خدا، شرور را به آن شریکش اسناد بدهد این میشود ﴿یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ اما آنچه مربوط به فضای حجاز بود که مشرکان الله را نمیخواندند ارباب متفرّقه اصنام و اوثان را میخواندند اینها را عبادت میکردند للتقریب والشفاعه نه اینکه خدا را عبادت میکردند خدا را که نمیخواندند که میگفتند ما به او دسترسی نداریم اینها ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ فقط یعنی فقط این بتها را میخواندند لذا سیدناالاستاد میفرماید معنای ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ﴾ این است که کسی که با بودِ خدا دیگری را بخواند حکمه کذا و کذا. یک وقت است میگوییم با خدا دیگری را بخواند نظیر ثنویّه یک وقت میگوییم نه با بودِ خدا به سراغ دیگری برود و به سراغ خدا نرود حکمه کذا و کذا که مشرکین اینچنین بودند مشرکین که اصلاً خدا را عبادت نمیکردند نه اینکه قدری خدا را عبادت میکردند قدری وثن و صنم را اینها فقط وثن و صنم را میپرستیدند للتقریب والشفاعه به هر تقدیر چه معنای ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این باشد که کسی ثنوی فکر کنم ثنوی عمل کند خدا و غیر خدا را عبادت کند یا نه مثل مشرکان باشد که با بودِ خدا غیر خدا را عبادت کند به هر تقدیر این برهان هر دو را نفی میکند میفرماید: ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾ بین دو خط کوچک قرار میگیرد که این وصف لازم و ضروری اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که برهان ندارد اینکه برهان ندارد وصف ضروری و لازم دو دوتا پنجتاست دو دوتا پنجتا برهانپذیر نیست یعنی بیّنالغی است دیگر اله آخر برهانپذیر نیست زیرا یک خدای نامتناهی دیگر جا برای غیر نمیگذارد که، اگر ـ معاذ الله ـ خدا محدود بود جا برای غیر بود اما اگر «لا حدّ له» شد که براهین فراوانی در نهجالبلاغه است که اگر کسی خدا را وصف کرد چه کرد چه کرد «و مَن حدّه فقد عدّه» این خدا میشود نامتناهی اگر حقیقت نامتناهی شد خلئی نیست تا خدای دیگر را پر کند لذا خدا دیگر و اله دیگر برهانپذیر نیست این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ وصف ضروری و ذاتی اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که برهان ندارد حکمه کذا و کذا ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ جملهای است در محلّ نصب تا صفت باشد برای اله آخر اصلاً اله آخر برهانپذیر نیست ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ خب.
گاهی میفرماید دلیل بر بطلان شرک است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ انبیاء سورهٴ اسراء سورهٴ مؤمنون گذشت که ﴿لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ (یک) ﴿إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً﴾ (دو) ﴿لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ (سه) یکی در سورهٴ انبیاء بود یکی در سورهٴ اسراء بود یکی هم در سورهٴ مؤمنون که هر سه بحثش گذشت اینها براهین سهگانه بود برای استحاله شرک و تعدّد الوهیّت گذشته از اینکه برهان ندارد بلکه برهان بر خلاف اوست اگر چنین کاری بکند ﴿فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ خب چنین کسی به فلاح و رستگاری نمیرسد ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ این سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون با بیان اثباتی ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ شروع شد با بیان نفی ﴿لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ خاتمه پیدا کرد یعنی مؤمن اهل فلاح است و کافر اهل خسارت و طلاح و عدم فلاح ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ زمخشری و دیگران نقل کردند که اگر کسی به آیات اول سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون عمل کند و از بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون مُتّعِظ بشود این سعادت را فراهم کرده است و اهل نجات است «فقد نجیٰ و أفلح» آغاز و انجام این سوره سبب فلاح است و اوّلش هم ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ است آخرش هم که از کُنوز عرش الهی سخن به میان آمده که خدا ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ است و در قرآن کریم گرچه کریم مکرّر ذکر شد ولی تنها جایی که عرش به کرامت متّصف شد همین آیه است در سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون در جای دیگر عرش به کرامت متّصف نشد گرچه خداوند رسول خود را قرآن خود را عرش خود را به کرامت وصف کرد اما اینها کرامتهای بالتّبعاند که به بالأصل ختم میشود یا بالعرشاند که به بالذّات ختم میشود یا بالمجازند که بالحقیقه ختم میشود بر اساس سه مبنا و سه مسلکی که این آیات توجیه میشود. بخش نهایی آن است که در سورهٴ مبارکهٴ علق خدا را به عنوان اَکرم معرّفی کرده است که در آیه سه سورهٴ علق فرمود: ﴿اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ﴾ در آن سوره مشخص کرد که معیار کرامت چیست پس اگر در سورهٴ اسراء فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ یا در موارد دیگری انسان را به کرامت وعده داد راه کریم شدن و نِیل به مقام کرامت را هم در سورهٴ علق مشخص کرد فرمود: ﴿اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ خب یک وقت است که خدا اگر گفتند در فلان مسجد یا فلان کلاس یا فلان کوی فلان مهندس تدریس میکند یعنی درس هندسه میدهد فلان طبیب تدریس میکند یعنی درس طب میدهد فلان فقیه تدریس میکند یعنی درس فقاهت میدهد فلان حکیم تدریس میکند یعنی درس حکمت میدهد اگر گفتند اکرم تدریس میکند خب این درس کرامت میدهد اگر ربّ اکرم معلّم شد چه درس میدهد درس کرامت میدهد دیگر، اگر بخواهد درس رامت بدهد راهش هم علمِ کریمانه است ﴿الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ معلوم میشود آن علمی که کرامت را به همراه نداشته باشد و عالِم را کریم نکند آن علمی نیست که خدای سبحان به آثار قلمیِ آن عالِم سوگند یاد بکند خدا به قلم و به نوشتهها و به مکتوبات عدّهای سوگند یاد کرد فرمود: ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ﴾ قسم به قلم و قسم به مسطورات و مکتوبات اهل قلم خب کدام قلم است که خدا به او قسم خورد (یک) کدام کتاب و رساله و مقاله و سخنان علمی است که خدا به او قسم خورد (دو) اگر کسی در مکتب ﴿رَبُّکَ الْأَکْرَمُ﴾ باشد ﴿الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ باشد کریمانه عالِم بشود و کتاب او درس کرامت بدهد مورد سوگند خدای سبحان است وگرنه ﴿وویل لهم مما یکتبون﴾.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
تاکنون نظری ثبت نشده است