display result search
منو
تفسیر آیات 90 و 91 سوره آل‌عمران

تفسیر آیات 90 و 91 سوره آل‌عمران

  • 1 تعداد قطعات
  • 27 دقیقه مدت قطعه
  • 5 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 90 و 91 سوره آل‌عمران"

ازدیاد کفر و موجب شدن هبوط کافر در درکات
وصیت پیامبران ابراهیمی
سر پذیرش توبه جاهل وعدم قبول توبه عالم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بَعْدَ إیمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا کُفْرًا لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الضّالُّونَ ﴿90﴾ إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ اْلأَرْضِ ذَهَبًا وَ لَوِ افْتَدی بِهِ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ ﴿91﴾

ازدیاد کفر و موجب شدن هبوط کافر در درکات
همان طوری که برای ملکات فضیلت و مرتبتی هست و درجاتی، برای کفر و نفاق هم درکاتی است. اگر درباره مؤمنین گفته شد ﴿إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إیمانًا﴾ یا ﴿وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدًی وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ﴾ یا آیات دیگر، درباره کافران هم گفته شد که ﴿ثُمَّ ازْدادُوا کُفْرًا﴾. این ازدیاد کفر در حقیقت هبوط در درکات است تا برسد به جایی که ﴿إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ اْلأَسْفَلِ مِنَ النّارِ﴾ .

وصیّت پیامبران ابراهیمی
مطلب دوم آن است که اینکه فرمود: ﴿إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ﴾ یعنی در مقابل سفارش و توصیه انبیا قرار گرفتند، انبیا (علیهم السلام) اصرار داشتند که ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾ این وصیت انبیای ابراهیمی بود که شما سعی کنید مسلماً بمیرید: ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ ‌«بقره‌‌» سفارش انبیای ابراهیمی (علیهم السلام) مطرح است: ﴿وَ وَصّی بِها إِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾ نهی از مرگ از آن جهت که یک امر اضطراری است قابل امتثال نیست ولی قید‌ش که اسلام است، قابل امتثال است و اگر به کسی بگویند نمیر، این قابل امتثال نیست [و اگر] بگویند کافراً نمیر، این نهی متعلق قید خواهد بود [و] به قید متوجه می‌شود یعنی اسلام بیاور ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾ .

علّت پذیرش یا ردّ توبه انسانها
در این کریمه فرمود ﴿إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ﴾ قهراً کافری که در درکات کفر سقوط نکرده است همان قسم اول است که توبه او مقبول است، کافری که در درکات کفر سقوط کرده است که ﴿ثُمَّ ازْدادُوا کُفْرًا﴾ توبه آنها مقبول نیست، کافری که ولو در درکات کفر سقوط نکرده باشد ﴿ثُمَّ ازْدادُوا کُفْرًا﴾ نباشد؛ اما ﴿ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ﴾ باز هم توبه مقبول نیست. پس توبه گروه اول مقبول است، توبه گروه دوم و سوم مقبول نیست. توبه گروه دوم از آن جهت مقبول نیست که این معاند است، توبه صوری دارد نه حقیقی. توبه گروه سوم مقبول نیست، چون تخصصاً خارج است [و] جا برای توبه نیست.

پرسش: ...
پاسخ:نه اگر واقعاً توبه کرده باشد که پذیرفته است، مخلد نیست. این ﴿ثُمَّ ازْدادُوا کُفْرًا﴾ معلوم می‌شود که صورتاً دارد توبه می‌کند، الآن هم او را رها کنند باز به سراغ ازدیاد کفر می‌رود، نظیر ﴿لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ﴾ . لذا فرمود ﴿وَ أُولئِکَ هُمُ الضّالُّونَ﴾ یعنی الآن هم ضال‌اند، فرورفته در ضلالت‌اند. خب، پس گروه اول توبه آنها مقبول است، دوم و سوم توبه آنها مقبول نیست هر کدام به دلیل خاص؛ منتها درباره گروه دوم فرمود: ﴿لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ﴾ درباره گروه سوم فرمود: ﴿فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ اْلأَرْضِ﴾ که ‌«‌فاء» در جزا ذکر شده است بر کلمه ‌«لن‌‌» ذکر شده است.

بررسی برخی روایات دربارهٴ ارتباط بعد از مرگ افراد با اعمال خود
سرّش این است که مرگ سبب سقوط هرگونه اعمال است یعنی انسان که مُرد، واقع کل کارهایش بسته است این استثنایی هم که شده «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الا عن ثلاث» که در بعضی از نصوص ستّ دارد ، هیچ کدام از اینها تعیین و حصر نیست، اینها برای بیان مصداقهای کامل است وگرنه اصل کلی را آن حدیث شریف بیان کرده که «من سنّ سنة حسنة کان له اجرها و اجر من عمل بها الی یوم القیامة و من سنّ سنة سیئة کان علیه وزرها و زر من عمل بها الی یوم القیامة» ؛ هر کس بمیرد هر اثری در جهان از او بماند تا آن اثر هست این یا متنعم است یا معذب. گاهی به عنوان مصداق بارز، سه اثر را ذکر می‌کنند: ولد صالح، درختی که غرس کرده، قناتی که حفر کرده [و] مانند آن. گاهی پنج، گاهی شش اثر را ذکر می‌کنند. اینها نظیر ارقام زکوات نیست که فقط گفتند در نُه چیز زکات است یک تعبد محض باشد [بلکه] اینها بیان مصداق است نه حصر، جامع همه آنها آن «من سنّ سنة حسنة کان له اجرها و اجر من عمل بها الی یوم القیامة و من سنّ سنة سیئة کان علیه وزرها و زر من عمل بها الی یوم القیامة» این دو اصل است و جامع این دو اصل هم آیه قرآن کریم است که ﴿نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ﴾ .

پرسش: ...
پاسخ: همین دیگر ﴿لَیْسَ لِْلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی﴾ زیر پوشش ﴿نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ﴾ خواهد بود پس اینکه فرمودند «اذا مات ابن آدم انقطع عمله الا عن ثلاث» در قبالش روایت خمس هست، در قبالش روایت ستّ هست، اینها یک گروه از ادله [که] هیچ کدام از اینها حصر و تعیین را [به] همراه ندارند. طایفه دیگر که جامع اینهاست همان حدیث استنان و سنت‌گذاری است «من سنّ سنة حسنة کان له اجرها و اجر من عمل بها الی یوم القیامة و من سنّ سنة سیئة کان علیه وزرها و زر من عمل بها الی یوم القیامة» کذا و جامع این طایفه ثانیه که بیان سنت‌گذاری است، آیه مبارکه سورهٴ ‌«یس‌‌» است که فرمود: ﴿نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ﴾ هر چه به انسان وابسته است که سعی انسان محسوب شد، خواه در زمان حیات خود [و] خواه بعد از او که اثر او محسوب شود سعی اوست و سعی او را خدا می‌نویسد: ﴿نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ﴾ بنابراین جامع این طایفه ثانیه از نصوص و طایفه اولای از روایات، همین آیه مبارکه سورهٴ ‌«یس‌‌» است و آیه سورهٴ ‌«نجم‌‌» هم با او هماهنگ است که ﴿لَیْسَ لِْلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی﴾ منتها سعی را سورهٴ ‌«یس‌‌» تشریح می‌کند سعی سابق و سعی لاحق، اثر هر کسی سعی اوست، خب.

دیدگاه روایات در تقابل عقل با جهل
پرسش: ...
پاسخ: چرا، با آن هم منطبق است که در سورهٴ ‌«نساء‌‌» بود خوانده شد، آنها که ﴿یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ یعنی مشاهده مرگ کردند یا حال احتضار است یا در اواخر عمر دارند توبه الجائی و توبه غیر حقیقی می‌کنند، برای اینکه آیه، اول دارد ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ﴾ یعنی براساس نادانی، منظور از این جهالت در مقابل علم نیست یعنی بی‌سوادی [بلکه] منظور در مقابل جهل است یعنی بی‌خردی، جاهل معصیت می‌کند [و] عاقل معصیت نمی‌کند. جاهل که در مقابل عاقل است این یا درس خوانده است یا درس نخوانده، در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که در این جوامع روایی کتاب العقل و الجهل هست نه کتاب العلم و الجهل یعنی انسان یا عاقل است، چیزی که «ما عبد به الرحمن و اکتُسِبَ به الجنان» را کسب می‌کند یا جاهل است چیزی که «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» را کسب نمی‌کند، این یک منفصله و یک تقسیم. ثم الجاهل یعنی آن که «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» را ندارد یا درس خوانده است یا درس نخوانده. تقسیم، به لحاظ قیامت این است که انسان در قیامت یا اهل بهشت است یا اهل جهنم، اهل جهنم یا درس خوانده‌اند یا درس نخوانده، این یک تقسیمی است.

پرسش: ...
پاسخ: بله؛ چون جهل در مقابل عقل است نه مقابل علم، عرض شد که شما که کتاب شریف اصول کافی را که می‌بینید کتاب العلم و الجهل نیست بلکه کتاب العقل و الجهل است. انسان یا عاقل است یا جاهل، جاهل یا درس خوانده است یا درس نخوانده، آن درس حوزه و دانشگاه ابزاری بیش نیست، درس برای این است که انسان عاقل بشود نه عالم، فرمود: ﴿تِلْکَ اْلأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾ یعنی اگر کسی عالم شد یک سرپلی است که به عقل منتهی بشود، عالم می‌تواند عاقل بشود ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾.

سرّ پذیرش توبه جاهل و عدم قبول توبه عالم
اما درباره گروه دوم فرمود که ﴿وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ﴾، «یعملون» آن «السیئات» را جمع محلاّ به ‌«الف و لام‌» را یعنی تا دستشان برآمد تباهی کردند ﴿حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنّی تُبْتُ أَْلآنَ﴾ این معلوم می‌شود که توبه حقیقی ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: برای اینکه عالماً، عامداً معصیت کردند دیگر، آن عقلی که به معنای «ما عبد به الرحمن» را نداشتند و در همین زمینه توبه دارد که در اواخر عمر، توبه جاهلها یعنی جاهل در مقابل عالم، توبه افرادی که مسائل برای آنها خوب روشن نشد مقبول است و توبه عالم مقبول نیست. البته این را خدا وعده نداد، نه اینکه خدا محال است قبول بکند.

حتمی بودن تحقق وعده الهی با امکان تخلّف از وعید
درباره آن گروه‌ها خدا وعده داد، فرمود: ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَریبٍ﴾ اینها را خدا وعده داد به عنوان ﴿کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾ حقی را برای بندگان تائب، بر خودش جعل کرد تفضلاً، از باب ﴿کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾ فرمود: ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَریبٍ﴾ دیگر نمی‌گذارند تا آخرهای عمر. اینها مشمول رحمت‌اند [و] خداوند برای اینها بر خودش تفضلاً حکمی را قرار داد یعنی وعده داد؛ اما نسبت به دیگران وعده نداد ﴿وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنّی تُبْتُ أَْلآنَ وَ لاَ الَّذینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّارٌ﴾ یعنی به سود اینها توبه، جعل نشد. این لسان، لسان وعید است. لسان وعید انشاء است، مثل لسان وعده که انشاء است، هیچ کدام اخبار نیست؛ منتها ترک وعده محال است ولی خلف وعید را فرمودند محال نیست، بلکه زیباست [و] خوب است. اینکه خدا فرمود تبهکاران حق ندارند نه اینکه خبر بدهد که اگر یک وقت چیزی خدا به معصیت کار داد خلاف گفته باشد ـ‌معاذ الله‌‌ـ این‌طور نیست [بلکه] نوع این آیات، آیات تهدید است یا وعده است. تهدید و وعده، وعد و وعید هر دو انشا است و هیچ کدام از اینها اخبار نیستند. بنابراین اینکه فرمود من ظالم را، معصیت کار را نمی‌بخشم نه یعنی خبر داد که اگر یک وقت بخشید ـ‌معاذ الله‌ـ بشود خلاف.

پرسش: ...
پاسخ: همان دیگر، لذا خبر چون نمی‌دهد صدق و کذب بردار نیست. می‌ماند هنگام عمل، هنگام عمل یا وفا می‌کند درباره وعده، این خوب است یا وفا نمی‌کند درباره وعید، این هم خوب است. خلف وعید، مطابق با رحمت است؛ اما خلف وعده، مخالف حکمت است.

تفاوت مشرک و غیر مشرک در بخشش گناهان
لذا اینکه آن تبهکار هم امیدوار است، این‌طور نیست که نا امید محض باشد. البته مشرک را فرمود نمی‌آمرزم، چون اصلاً او راه را به روی خود بسته است؛ اما مادون شرک را فرمود: ﴿لِمَنْ یَشاءُ﴾ ﴿إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ﴾ یعنی بی‌توبه می‌آمرزد وگرنه با توبه خب شرک را هم می‌آمرزد؛ منتها به نحو موجبه جزئیه یا قضیه مهمله که در حکم موجبه جزئیه است فرمود فرمود، لمن یشاء حالا آن ‌﴿لِمَنْ یَشاءُ﴾ چه کسی است، گاهی با داشتن پسر خوب، برادر خوب، رفیق خوب دعای خوب و مناجات خوب که از بستگان نصیب او می‌شود و او نجات پیدا می‌کند یا علل و عوامل دیگری، بالاخره ﴿لِمَنْ یَشاءُ﴾ خداست و مشیئت حکیمانه او، برای چه کسی مقرر کرده است خودش می‌داند، اینها را بی‌توبه با توبه البته همه مشرکان را هم الآن، آنهایی که صدر اسلام توبه کردند، پذیرفته شده.

پرسش: ...
پاسخ: آن در لسان‌ و در سیاق توبه است ﴿لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعًا﴾ آن سیاق، سیاق توبه است، البته سیاق توبه همه گناهان را می‌بخشد ﴿إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعًا﴾ مع التوبه؛ اما اینکه در سورهٴ ‌«نساء‌‌» است به صورت موجبه کلیه نیست، به صورت موجبه جزئیه است و تفکیک کرده بین شرک و مادون شرک یک مطلب، پس جمیع ذنوب نیست و ﴿لِمَن یَشَاءُ﴾ را از ‌«من لم یشأ‌» جدا کرد این دو مطلب ولی در سورهٴ ‌«زمر‌‌» دارد ﴿وَأَنِیبُوا﴾.
پرسش: ...
پاسخ: آنها که نسبت به شخص معین نیست، آنها واقعیتی است خبر است و یقینی است؛ اما تعذیب وعید است نه وجود عذاب، وجود عذاب خبر است «مما لا ریب فیه» هم است.
پرسش: ...
پاسخ: معاندین و امثال ذلک هم که در آن هستند، آن هم حرفی نیست در سورهٴ ‌«نساء‌‌» فرمود مشرک، بخشوده نمی‌شود. می‌ماند موحدِ تبهکار، این تا چه اندازه بخشوده بشود در برزخ فشار ببیند، در انتقال از برزخ به قیامت فشار ببیند، در ساهره قیامت فشار ببیند «عند الصراط، عند الحساب، عند المیزان، عند تطائر کتب، عند الموقف عند المحاسبة» بالاخره ممکن است تطهیر بشود، بعد وارد بهشت بشود یا ممکن است اصلاً تطهیر نشود.

دیدگاه زمخشری دربارهٴ معطوف عبارت ﴿وَلَوِ افْتَدَی بِهِ﴾
غرض این است که خلف وعید، محال نیست خب، اینکه فرمود: ﴿إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ اْلأَرْضِ ذَهَبًا﴾ چون زمینه توبه با مرگ برچیده می‌شود، حالا از نظر ادبی این کلمه ﴿فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ اْلأَرْضِ ذَهَبًا وَ لَوِ افْتَدی بِهِ﴾ این بر چه چیزی عطف است؟ حرفی را جناب زمخشری در کشاف گفته که آن حرف را بدون کم و کاست امام رازی در تفسیرش نقل کرده و متأخرین هم رد نکردند، آن این است که این «میلا الی المعنی» عطف شده است، فرمود: ‌«فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ فدیةٌ و لو افتدی بملءُ الارض» ؛ از هیچ کس فدیه قبول نمی‌شود ‌«‌ولو بملء الارض» افتدا کند. نکته دیگر آن است که گاهی کسی مقرب نزد مولاست، مولا هدیه او را قبول می‌کند، تحفه و هدیه را قبول می‌کند، گاهی مورد خشم است [و] مولا هدیه او را قبول نمی‌کند، بر او کفاره جعل می‌کند که تنبیهی باشد، این دو گروه. گاهی آن‌چنان مورد خشم است که نه هدیه او مورد مقبول است و نه کفاره او، اینها همان گروهی هستند که فدیه از آنها پذیرفته نمی‌شود، کافر و منافق از این قسم سوم‌اند. در سورهٴ مبارکهٴ ‌«حدید‌‌» آیهٴ پانزده این است که ﴿فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا﴾ خطاب به منافقین است که از کافر و منافق فدیه پذیرفته نمی‌شود، چون اصلاً آن روز، روز فدیه نیست.

بیان قرآن از فداء و کیفیت فداء دادن در قیامت
مطلب دیگر آن است که این فدیه به قدری مهم است در آن روز که گاهی ذات اقدس الهی به آن فدا، اشاره می‌کند گاهی به کیفیت فدیه دادن اشاره می‌کند. بیان ذلک این است که گاهی انسان مال فراوان باید بدهد تا بخشوده بشود، این همان است که در آیات بحث دیروز اشاره شد اگر کره زمین ـ براساس فرض محال ـ طلا باشد ﴿وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ﴾ یعنی همه ذخایر را اگر این شخص داشته باشد حاضر است بدهد و برهد، این عظمت فداست. یک وقت است که مال فراوان را حالا کره ارض «ملءُ الارض و مثله معه ذهباً» در دست اوست بر فرض، در کیفیت فدا گاهی تعبیر می‌کنند می‌گویند «لو فدیٰ لم یقبل» یا می‌گویند ﴿لاَ یُؤْخَذُ مِنکُمْ فِدْیَةٌ﴾ مثل سورهٴ «حدید‌‌» گاهی می‌گویند ﴿وَلَوِ افْتَدَی﴾ این افتدا که باب افتعال است، گفتند اگر برای مطاوعه نبود برای مبالغه است. یک وقت است که می‌گویند من این مطلب را به او گفتم او هم پذیرفت، در آن‌گونه از موارد باب افتعال که فایده مطاوعه می‌دهد روشن است. اگر باب افتعال معنای مطاوعه را تفهیم نکرد، معنای مبالغه را به همراه دارد، مثل اقتدار، اقتدار آن شدت قدرت است ﴿اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ﴾ آن شدت قرب است، اقتدار قوی‌تر از قدرت است مقتدر، قوی‌تر از قادر است. ملیک مقتدر، قوی‌تر از مالک قادر است. یک وقت انسان به جزع و لابه می‌افتد تا فدیه او را کسی قبول کند، این را می‌گویند افتدا ﴿وَلَوِ افْتَدَیٰ﴾ حالا به اندازه زمین ﴿وَمِثْلَهُ مَعَهُ﴾ دارای طلاست، از نظر مسائل مالی و همه بستگان و اقربا و فرزند و عشیره و قوم و قبیله خود را هم در دست دیگر گذاشت، از نظر ﴿لَوْ یَفْتَدی مِنْ عَذابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنیهِ ٭ وَ صاحِبَتِهِ وَ أَخیهِ ٭ وَ فَصیلَتِهِ الَّتی تُؤْویهِ﴾ خب پس فِدا خیلی مهم است، کیفیت فِدا آوردن هم خیلی مهم [است]، با جزع و لابه دارد می‌آورد، این را می‌گویند افتدا، لذا فرمود ﴿وَلَوِ افْتَدَیٰ﴾ چنین چیزی است ولو ناله هم بکند که فدای مرا قبول کنید کسی قبول نمی‌کند، با التماس؛ همه بستگان از یک طرف و کره زمین لبریز از فرضاً طلا و نقره از طرف دیگر دست گرفته با ناله و جزع می‌گوید از من قبول کنید، کسی قبول نمی‌کند.
پرسش: ...
پاسخ: مبالغه است دیگر، اقتدار همین است یکی از نکاتی که گفتند «دنت السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» را آنها برداشتند گفتند این ﴿اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ﴾ ادبی‌تر از «دنت الساعة و انشق القمر» است.

کلام امیرمؤمنان(علیه السلام) دربارهٴ نفی فداء در قیامت
خب، بر اساس این جهات فرمود ﴿فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ اْلأَرْضِ ذَهَبًا وَ لَوِ افْتَدی بِهِ﴾ در بیانات حضرت امیر (سلام الله علیه) هم در جریان جهنم و نفی فدا در آنجا سخنانی در نهج‌البلاغه هست که بخشی در خطبه 193 هست که همان خطبه معروف است که اوصاف متقیان را بیان فرمود، بخشی هم در خطبه 109 هست که در خطبه 109 اوصاف جهنم را ذکر می‌کند. در خطبه 109 که اوصاف جهنم را ذکر می‌کند می‌فرماید «فِی نَارٍ لَهَا کَلَبٌ وَ لَجَبٌ، وَ لَهَبٌ سَاطِعٌ، وَ قَصِیفٌ هَائِلٌ، لاَ یَظْعَنُ مُقِیمُهَا» ‌«ظعن‌‌» همان کوچ کردن ﴿یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقامَتِکُمْ﴾ ‌«ظعن‌‌» یعنی کوچ کردن، هیچ ساکنی در جهنم اهل کوچ نیست «وَ لاَ یُفَادَی أَسِیرُهَا»؛ اسیر جهنم با فدیه آزاد نخواهد شد، اصلا روز، روز فدا نیست «وَ لاَ تُفْصَمُ کُبُولُها»؛ آن کبل و قید و بند‌ش هم گسستنی نیست «لاَ مُدَّةَ لِلدَّارِ فَتَفْنَی»؛ نه اصل جهنم از بین می‌رود، فانی می‌شود «وَ لاَأَجَلَ لِلْقَوْمِ فَیُقْضَی»؛ نه مدتی هم برای کافران مشخص شد که چند سال در جهنم بمانند. در مقابل این گروه که اسیر جهنم‌اند، مردان با تقوا هستند که خود را از اسارت دنیا آزاد کردند، آن در جهان خطبه متقین است که خطبه 193 است که در جریان خطبه همام این‌چنین فرمود، فرمود مردان با تقوا کسانی‌اند که خود را با فِدا از اسارت دنیا آزاد کردند: «صَبَرُوا أَیَّاماً قَصِیرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِیلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ» چون ﴿مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی ٭ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری﴾ ، «یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ أَرَادَتْهُمُ الدُّنْیَا فَلَمْ یُرِیدُوهَا»؛ دنیا با میل آمد اینها را بگیرد، اینها میل نکردند. با فشار اینها را گرفت، اینها خودشان را آزاد کردند: «أَرَادَتْهُمُ الدُّنْیَا فَلَمْ یُرِیدُوهَا» گاهی حوادث، طوری پیش می‌آید که دنیا زرق و برقش را در طَبَق اخلاص به انسان واگذار می‌کند خب آدم قبول نمی‌کند، گاهی با فشار انسان را در رنج قرار می‌دهد که انسان را برده کند انسان خودش را آزاد می‌کند، فرمود: «أَرَادَتْهُمُ الدُّنْیَا فَلَمْ یُرِیدُوهَا وَ أَسَرَتْهُمْ»؛ اینها را به دام کشید، اسیرشان کرد؛ اما «فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا» فِدا دادند، همه چیز را دادند و خودشان را از چنگ دنیا رهایی بخشیدند، این برای آنها.

مراد از عبارت ﴿وَمَا لَهُم مِّن نَّاصِرِینَ﴾
خب، اگر کسی اینجا خودش را آزاد نکند آنجا در بند است، بندی ‌«‌لاَ یُفَادَی أَسِیرُهَا» به دنباله آیه این دو جمله است که فرمود: ﴿أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ﴾ عذاب الیم که خب مشخص است؛ اما ﴿وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ﴾ این گرچه صورتش نفی العموم است ولی سیرتش عموم النفی است، نمی‌خواهد بفرماید اینها ناصرین ندارند ممکن است ناصر یا ناصران داشته باشند، نمی‌خواهد بفرماید که گروهی به داد اینها نمی‌رسد تا مثلاً موهم این باشد که بعضی به داد اینها می‌رسند، این جمع، در مقابل جمع است؛ کافرین، ناصرین ندارند یعنی «لیس لواحد من الکفار ناصر من الناصرین» این جمع در مقابل جمع است ﴿وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ﴾ یعنی ناصرین فراوانی که در قیامت‌اند به نام اولیای الهی (علیهم السلام)، این ناصرین برای کافران سودمند نیستند، هیچ کدام از کافر از نصرت هیچ کدام از ناصرین بهره نمی‌برد که این جمع در مقابل جمع است، نظیر ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾ یعنی «ولیوف کل واحد منکم بعقده» که جمع در مقابل جمع است یا نه ﴿وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ﴾ جمع در مقابل جمع نیست، نه اینکه تقسیم بکنیم. مثلاً اگر صد تبهکار داریم و صد ناصر، بگوییم این صد ناصر آن اولی به کافر اولی نصرت نمی‌بخشد دومی به دومی سومی به سومی جمع در مقابل جمع نباشد، بلکه هیچ کدام از کافران مثلاً آن کافر اول، از هیچ کدام از این ناصرین صدگانه مدد نمی‌گیرد، کافر دوم از هیچ کدام از این ناصرین صدگانه مدد نمی‌گیرند که این مبالغه است و عموم النفی را در بر دارد و آن را از کلمه ﴿مِن﴾ استفاده می‌کنند ﴿وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ﴾ گرچه گفتند این ﴿مِن﴾، ‌«مِن‌» زایده است؛ اما ‌«مِن‌» زایده است نه یعنی بی‌معناست یعنی از نظر ادبی این مفعول به‌واسطه نمی‌شود ﴿کَفی بِرَبِّکَ هادِیًا وَ نَصیرًا﴾ این‌چنین نیست که این ‌«باء‌‌» متعلق به ‌«کفی‌‌» باشد ‌«رب‌‌» بشود مفعول، این‌طور نیست؛ اما نه به این معناست که این کلمه مهمل است و بی‌معناست، نظیر ‌«همزه‌‌» استفهام است ‌«همزه‌‌» استفهام معنا دارد؛ اما به جایی بند نیست که مفعول با واسطه باشد، برای چیزی. اگر گفتند ‌«باء‌‌» زائده است نه یعنی وجودش «کالعدم لا معنیٰ له اصلاً» یعنی از نظر صله، متعلق به چیزی [و] به جایی نیست ولی معنای خودش را دارد. اگر بفرماید «ما لهم ناصرون» باید توجیه بشود؛ اما اگر بگویند ﴿وَ مَا لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ﴾ یعنی «لیس لکل واحد واحد من الکفار، احد من هولاء الناصرین».
«و الحمد لله رب العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 27:47

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخن