- 26
- 1000
- 1000
- 1000
تفسیر آیات 33 و 34 سوره آلعمران_ بخش سوم
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 33 و 34 سوره آلعمران_ بخش سوم"
معیار رجس قرار گرفتن گناه و معصیت
موجب مرض بودن زیادی رجس
ازدیاد دین و رجس عامل قفل صفحه دل
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ﴿33﴾ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿34﴾
معیار رجس قرار گرفتن گناه و معصیت
همانطوری که معیار صفوت مشخص است قهراً اصفیا و مصطفاها معیناند، معیار کدورت و تیرگی و تاریکی هم مشخص است، مظلمین و تاریکها و تیرهها هم در قرآن معیناند. در بحث صفوة گذشت که فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ﴾ و اگر دین معیار صفا و صفوة است پس انسان متدیّن مصطفاست و آن که دینشناستر و دین دارتر است اصفا خواهد بود در مقابل معاصی و سیئات معیار رین و رجس و رجز و امثالذلک است و کسانی که به این معاصی مبتلا هستند آنها هم رجساند و رجزند و پلیدند. قرآن کریم اول گناه را به عنوان رجس میشمارد که پلیدی، رجس است. بعد کسانی که به این پلیدی متصف هستند و مبتلا، آنها را هم رجس میشمارد. دربارهٴ خمر و میسر و انصاب و ازلام فرمود: ﴿إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ﴾ و مانند آن اینها رجساند. درباره میته و لحم خنزیر و مانند آن هم کلمهٴ رجس را به کار برده است که فرمود اینها پلیدند. آیهٴ 145 سورهٴ «انعام» این است که ﴿قُل لَا أَجِدُ فِی مَاأُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلَی طَاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَن یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ﴾ یعنی کل واحد اینها رجس است. آنگاه انسانهایی که مبتلا هستند به این معاصی از این گروه به عنوان رجس یاد میکنند.
موجب مرض بودن زیادی رجس
در سورهٴ «توبه» از همین کافران و منافقان به عنوان رجس یاد شده است. آیهٴ 95 سورهٴ «توبه» این است ﴿سَیَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَکُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ﴾ و رجس اینها روزافزون هم هست، چه اینکه در همین سورهٴ «توبه» آیهٴ 124 و 125 اینچنین آمده است ﴿وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ کَافِرُونَ﴾ بنابراین اول قرآن کریم این گناه را به عنوان رجس و پلیدی میشمارد و انسانی که مبتلا به این پلیدی است ـ مثل انسانی که بدنش به میکروب مبتلا شد مرض میگیرد و میشود مریض ـ وقتی جانش مبتلا به این سیئات و معاصی شد این جان را مرض گرفت و شد مریض از اینها به عنوان ﴿فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ﴾ یاد میکنند. اگر این بیماریها درمان شد با قرآن که بسیار خوب که ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ﴾ یا ﴿شِفَاءٌ لِمَا فِیالصُّدُورِ﴾ اگر این بیماریهای اخلاقی و روانی با تهذیب و تزکیه قرآنی درمان نشد، این ﴿فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾ و امثال ذلک.
ازدیاد دین و رجس عامل قفل صفحه دل
وقتی این مرض، اضافه شد جلوی قلب را میگیرد این همان است که فرمود: ﴿کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ﴾ یعنی «غلب علی قلبهم» این رین و چرکی که اینها کسب میکردند پس اینها داشتند رین کسب میکردند که ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾ وقتی صفحه دل را این رین گرفت، همین رین میشود قفل دل; میگویند قلب او بسته است. این همان است که در سورهٴ 47 که به نام مبارک رسولالله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است اینچنین آمده، آیهٴ 24 این سوره است ﴿أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾ که این ﴿أَمْ﴾، «أَمْ» منقطع است یعنی «بل علی قلوب اقفال القلوب» معلوم میشود که قلب قفلی دارد که مخصوص خودش است « بل عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» اقفال قلوب همین سیّئات و معاصی است. آنگاه درباره همین گروهی که قلبشان قفل شده است تعبیر به طبع میشود، تعبیر به ختم میشود که ﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ﴾، ﴿وَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ﴾ و مانند آن که آیات طبع و ختم و امثال ذلک در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت. اگر کسی صحنهٴ دلش سیاه شد که جایی برای توبه و نصیحت و تهذیب و تزکیه نماند آنگاه خدا مهر میکند، چون معمولاً وقتی صفحهٴ نامه به پایان رسید جا برای کم و زیاد نیست و هیچ نقطهٴ روشنی در نامه نیست و همهاش سیاه شد، آنگاه امضاء میکنند مُهر میکنند. ختم الهی و مهر الهی آن وقتی نیست که دل جا برای موعظه و نصیحت داشته باشد یک گوشهاش سفید باشد، بلکه سراسر دل را که سیاهی گرفت آنگاه جای مهر کردن و امضا کردن است ﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ﴾ پس عنوان رجز، عنوان رجس، عنوان رین، عنوان قفل، عنوان طبع، عنوان مرض، عنوان ختم دربارهٴ این گروه است که مقابل صفوه است.
(صفوه در نهجالبلاغه)
الف: معیار صفوه در نهجالبلاغه
همین دو راهی که قرآن کریم ارائه داده یکی راه فضیلت و یکی راه رذیلت، در کتاب شریف نهج البلاغه هم آمده یعنی در نهج البلاغه اول معیار صفوة مشخص است که چه چیزی صفاست، بعد کسانی که از یک معیار ارزشی برخوردار هستند آنها که مصطفا هستند آنها را معرفی میکنند، مقابلش که رین است آن را هم بازگو میکند، کسانی که به رین مبتلا هستند نظیر امویان آنها را هم ذکر میکنند. همین چهار مطلبی که در قرآن با این نظم بیان شده، در کتاب شریف نهج البلاغه هم هست. در بخشی از خطبههای نهج البلاغه معیار صفوت را مشخص کرد، نظیر آنچه در خطبهٴ 152 آمده است که «اصْطَفَی اللَّهُ تَعَالَی مَنْهَجَهُ، وَ بَیَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ ظَاهِرِ عِلْمٍ، وَ بَاطِنِ حِکَمٍ»; فرمود خدای سبحان راه خاص خود و روش مخصوص خود را برگزید، این همان است که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ﴾ این تعبیر اصطفای اسلام در نهج البلاغه آمده، نظیر قرآن کریم که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ﴾; منتها در خطبه 152 صحبت از اصطفای منهج است این منهج یعنی این روش را خدا، صفوه کرد [و] برگزید. پس معیار ارزش و صفا همان دین خداست همان صراط مستقیم است.
ب: انبیا مصطفای الهی
چون انبیای الهی بر این صراطاند آنها مصطفایند، چه اینکه در موارد فراوان که یکی از آنها خطبهٴ اول نهج البلاغه است انبیا را به عنوان اینکه آنها مصطفای الهیاند یاد میکنند. در خطبهٴ اول نهج البلاغه بعد از ذکر حضرتآدم(سلام الله علیه) میفرماید: «وَ اصْطَفَی سُبْحانهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِیاءَ أَخَذَ عَلَی الْوَحْی مِیثاقَهُمْ، وَ عَلَی تَبْلِیغِ الرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ» فرزندان آدم را به عنوان انبیا انتخاب کرده است اینها میشوند مصطفا دربارهٴ اینکه دین، صفوه است خطبهٴ 105 شاهد خوبی است که میفرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ، اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحِ وَاعِظٍ مُتَّعِظ، وَامْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَیْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْکَدَرِ» «ترویق» همان تصفیه است یعنی حرفهای ما تصفیه شده است آرای ما افکار ما تصفیه شده است این دین تصفیه شده است «وَامْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَیْنٍ»; از آب صافی چشمهای که «قد رّوقت» آن عین و آن چشمه «من الکدر» و همهٴ کسانی که از این چشمه برخوردارند، مصطفایند; منتها رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) از دیگران برتر و بالاتر است چه اینکه در بعضی از قسمتها فرمود این رسول خدا در بین اصفیا تقدمی دارد [و] بر دیگران مقدم است. خطبهٴ 213 این است که «أَرْسَلَهُ بِالضِّیَاءِ، وَ قَدَّمَهُ فِی الْاِصْطِفَاءِ» پس اینچنین نیست که سبق زمانی نقشی داشته باشد ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾ بلکه عمده سبق رتبی است، لذا فرمود: «وَ قَدَّمَهُ فِی الْاِصْطِفَاءِ، فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ، وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ، وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَةَ، حَتَّی سَرَّحَ الضَّلاَلَ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمالٍ» یعنی این خار راه را به طرف چپ و راست تصریح کرد یعنی رها کرد تصریح به احسان یعنی رها کردن، رها کرد و جاده را صاف کرد برای شما. اینها نمونههای صفوه و مصطفا هستند.
ج: راه امیرالمؤمنین(علیه السلام) راه روشن و چشمه زلال
چه اینکه در آن نامهای که برای فرزندش حسنبنعلی(سلام الله علیها) مینویسد دستور میدهد که راه من را انتخاب بکن و از فکر من مدد بگیر، برای اینکه من از چشمه صاف و بدون تیرگی سخن میگویم. آن نامه، سیویکمین نامه نهج البلاغه است، فرمود: «أَی بُنَیَّ، إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَبْلِی»; گر چه من با پیشینیان از نظر بدن نبودهام; اما فقط «فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ، وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ، وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ؛ حَتَّی عُدْتُ کأَحدِهِمْ»; گویا من را باید به حساب آنها برد، گویا در شمار پیشینیان بودم. آنگاه فرمود: «فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذلِکَ مِنْ کَدَرِهِ، وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ»; آنجا که کدر است و تیره است من تشخیص دادم آنجا که صاف و روشن است من تشخیص دادم، بعد از چند جمله فرمود: «وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذلِکَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبِلُ الدَّهْرِ، ذُونِیَّةٍ سَلِیمَةٍ وَ نَفْسٍ صَافِیَةٍ»; وقتی این سخنها از صفا برخوردار بود نفسی که این سخنها را میشنود صافی خواهد شد.
معیار دین و رجس در نهجالبلاغه
اما نقطه مقابلش که مسئله رین و چرک و آلودگی و امثال ذلک است این را هم در نامههایی که برای امویان مینویسد مشخص میفرماید، نامهای برای عموم مردم نوشت به عنوان پنجاهوهشتمین نامه است فرمود: «وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَی فَهُوَ الرَّاکِسُ الَّذِی رَانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ»; اگر کسی لجاجت کرد و راه گمراهیاش را ادامه داد، این کسی است که خدای سبحان بر قلب او رین و چرک و غفلت و رجس و رجز را غالب کرد، این «ران» متعدّی است «ران» أی غلب گاهی به خود آن رجس و رجز امثالذلک اسناد پیدا میکند یعنی آلودگی بر قلب غالب شد، گاهی به ذات اقدس الٰهی اسناد دارد که خدا این آلودگی را بر قلب او غالب کرده است «رَانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ» چه اینکه در قرآن کریم فرمود: ﴿کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾ این یک رجس کیفری است، هرگز ذات اقدس الهی که انسان را با فطرت ناب آفرید آلوده نمیکند; منتها اگر کسی با داشتن عقل از درون وحی از بیرون به جایی رسیده است که ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ﴾ از آن به بعد رجس را خدای سبحان بر قلب او مسلّط میکند ﴿کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ﴾ منتها ﴿عَلَی الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾ این عذاب است. در اینجا حضرت فرمود: برای شما روشن میشود که «مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَی فَهُوَ الرَّاکِسُ الَّذِی رَانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ» آنگاه مستقیماً در نامهای که برای امویان مرقوم میفرماید به معاویه در نامه ده اینچنین میفرماید حالا چرا مردم را به میدان میفرستید «فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ»; بیا جنگ تن به تن داشته باشیم «فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ، وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ، لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ» حالا معلوم بشود که من کسی هستم که «الْمَرِینُ قَلْبُهُ» هستم یا تو «لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ، وَالْمُغَطَّی عَلَی بَصَرِهِ»; آنگاه میفهمی سوابق من این است که الآن دارم میگویم «فَأَنَا أَبُوحَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ، وَ ذلِکَ السَّیْفُ مَعِی، وَ بِذلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی، مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً، وَ لاَ اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً»; نه پیامبر جدید را انتخاب کردم نه دین تازه «وَ إِنِّی لَعَلَی الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَ دَخَلْتُمْ فیهِ مُکْرَهِینَ» خب، پس همان روشی که در قرآن کریم بود که معیار صفوة و کدورت مشخص شد مصطفاها مشخص شدند «المرین قلوبهم»، «الذین فی قلوبهم اقفل» مشخص شدند همان راه در نهج البلاغه است.
جمع دو طائفه از روایات درباره آیه محلّ بحث
بخش سوم مطلب این است که روایاتی که در ذیل این آیات آمده دو طایفه است: طایفهای از این روایات دلالت میکند به اینکه آیه اینچنین بود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ و آلمحمدٍ عَلَی الْعَالَمِینَ» که این کلمه آلمحمد(صلواة الله علیهم اجمعین) بود ـ معاذالله ـ تحریف شد; طایفه دیگر روایاتی است که دلالت بکند بر اینکه ائمه(علیهم السلام) این آیه را با همین وضع خواندند و خود را مصداق این آیه دانستند و آیه را بر خودشان تطبیق کردند. این یک جمع دلالی روشنی دارد و یک جمع علاجی، جمع دلالیاش این است که این طایفه دوم شارح اُولاست یعنی به کمک طایفه ثانیه مشخص میشود که منظور از طایفه اُولیٰ این نیست که این کلمه بود و برداشتند یعنی این کلمه بر ما هم تطبیق میشود ما مصداق هستیم، به دلیل اینکه همین آیه را با همین وضع خواندند بعد فرمودند ما هستیم بر ما منطبق میشود خب، اگر این آیه با نبود آن کلمه اهلبیت را میگیرد و شمول آیه نسبت به اهلبیت احتیاج به آن کلمه ندارد، معلوم میشود آنجا که آن کلمه را ذکر میکنند به عنوان تأویل است به عنوان تطبیق است نه آنکه ـمعاذاللهـ این کلمه بود و تحریف شده این یک جواب، جواب علاجیاش این است که گذشته از اینکه این طایفه را آنطوری که مرحوم بلاغی(رضوان الله علیه) بیان کردند أصحّ سنداً است از طایفه اُولیٰ که با این ترجیح سندی این طایفه ثانیه مقدم بشود بر طایفه اُولیٰ که اگر این هم به حساب بیاوریم جواب دوم است، جواب سوم این خواهد بود که این در تعارض طایفه اُولیٰ میگوید مثلاً این کلمه ـمعاذاللهـ در قرآن بود و تحریف شد قرآن، طایفه ثانیه میگوید نه تحریف نشد با عموم اطلاقی که دارد اهل بیت(علیهمالسلام) را شامل میشود. اگر اینها معارض هم شدند مرجع قرآن است آن روایتی که ظاهرش تحریف است مخالف قرآن است و مطرود، چون ظاهر قرآن این است که ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ آن طایفهای که دلالت بر تحریف دارد مخالف قرآن است آن طایفه از روایاتی که دلالت بر عدم تحریف دارد موافق قرآن است «و یوخذ بها» این سه راه جواب. این روایات را نوعاً در تفسیر شریفه نورالثقلین ذیل همین آیه آورده است; منتها یک روایت لطیف و جامعی را مرحوم آقای بلاغی(رضوان الله علیه) در تفسیر شریفه آلاءالرحمن از غیبة نعمانی نقل میکند که در این تفسیر نورالثقلین نیست و آن خیلی لطیف و جالب است و آن این است که وقتی حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) ظهور کرد این آیه را با همین وضع میخواند بعد برای خودشان تطبیق میکنند، آنهایی که توهّم تحریف کردند گفتند آن قرآن اصلی پیش از تو حجت است البته قرآن اصلی یعنی با تفسیر و با تعبیر و با همه حقایق است; اما این قرآنی که از زبان مطهر رسولالله صادر شده است بدون اینکه یک کلمه کم بدون یک حرف زیاد همین است که ما الآن در خدمت اوییم، این همان است که از زبان مطهر صادر شده است بدون کم و زیاد، البته تفسیر حقیقیاش، تاویل واقعیاش، تنزیل راستینش، معانیش، معارفش، بطونش نزد اهلبیت است.
پرسش:...
پاسخ: بله; آنها اجازه دادند ما اینچنین قرائت بکنیم به آن احتجاج بکنیم وگرنه هر کدام از اینها چون نظیر احکام دیگر که خود آنها اجازه دادند ما این سبک نماز بخوانیم این سبک بیان بکنیم وگرنه این مشهورش همان است، مسئله اختلاف قرائت کاری به تحریف ندارد چون این اختلاف قرائت را قائرین به عدم تحریف قائلاند; اما یک حرف کم نشد.
بررسی برخی روایات درباره آیه محلّ بحث
خلاصه این روایاتی که مرحوم حویزی این بزرگوار در تفسیر نورالثقلین ذکر کردند جلد اول صفحه 328 شروع میشود تا صفحات بعدش اولین حدیث این است که از هشام بن سالم نقل میکند که میگوید: «سألت ابا عبدلله(علیه السلام) ان قول الله» ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً﴾ حضرت فرمود: «و آل ابراهیم و آل محمد علی العالمین فَوَضَعوا اسماً مکان اسمٍِ» یعنی آل عمران نبود، این آل عمران را عوضی گذاشتند ـ معاذالله ـ روایت دوم این است که سدیر از پدرش امامباقر(سلاماللهعلیه) نقل میکند که امام باقر این آیه مبارکه را با همین وضع خواند که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ﴾ بعد فرمود: «نَحنُ منهم و نحنُ بَقیةُ تلک العِترة» خب، اگر آیه طبق نقل سدیر که روایتش معتبر است شامل اهلبیت میشود بدون ذکر، معلوم میشود که آنجا که استدلال کردن است ما به تطبیق کلی برفرق است خب آنها آلابراهیماند آنها هم آلعمراناند آنها هم که آلابراهیماند یقیناً. روایت دیگر این است که در باب ذکر مجلس رضا(سلام الله علیه) با مأمون فرق بین عترت و امت یک حدیث مبسوطی است که مأمون به عرض حضرت رساند «هل فَضَّلَ اللهُ العِترةَ علی سائر الناس فقال ابوالحسن»; امام هشتم(سلام الله علیه) در جواب فرمودند: آری «إنَّ الله عزوجل أبانَ فضلَ العترةِ علی سائر الناسِ فی مُحکَمِ کتابه فقال له المأمون این ذلک من کتاب الله قال الرضا(علیه السلام) فی قوله تعالی ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾» بدون اینکه سخن از تحریف باشد. این روایات به خوبی آن طایفه اولی را شرح میکند که اگر آنها فرمودند: «و آل کذا» یعنی این اهلبیت را شامل میشود خب، بله شامل میشود از مصادیق بارز آلابراهیم اینها هستند دیگر البته با روایت اُولیٰ یک خلاف ظاهری باید باشد، چون جمع دلالی بالأخره باید از ظهور یکی دست برداشت «فوضعوا اسماً مکان اسمِ فی التطبیق و التنزیل».
پرسش: ...
پاسخ: بله; در جمع دلالی یک طرف بالأخره باید ظهور بکند. آن هم نقشی نداشت آنهایی که مخالف اهلبیت بودند آلعمران که شاملشان نمیشد اگر میخواست شاملشان بشود باید آلابراهیم را بردارند.
پرسش: ...
پاسخ: غرض آن است که آنهایی که تعریف کردند اگر خواستند مثلاً بردارند آلابراهیم را چرا بر نداشتند، چرا آلعمران را برداشتند آلعمران نقشی ندارد که، آلعمران چه نقشی دارد باشد یا نباشد.
پرسش: ...
پاسخ: اصلاً آنهایی که داعیه توهم تحریف داشتند باید آلابراهیم را برمیداشتند، حالا اینها میخواهند بگویند که نه این آلمحمد را برداشتند و آلعمران را گذاشتند خب، آلابراهیم چه؟ آلابراهیم که هست بالأخره.
پرسش: ...
پاسخ: نه غرض این است که آلابراهیم که شاملشان میشود که این آل، آل شاملشان میشود که مگر این شامل آنها نمیشد که با اینکه همه اینها استدلال کردند، لذا در مقابل استدلال که کسی اعتراض نمیکرد که شما آلابراهیم نیستید، آنها به همین استدلال کردند گفتند ما آلابراهیم هستیم عترت، فضیلت در آلابراهیم است.
پرسش:...
پاسخ: بله یعنی در تنزیل نه در تلفظ، البته در همه جمع دلالی خلاف ظاهر است.
روایت بعدی که از کتاب خصال است از ابیالحسن اول یعنی حضرت ابی ابراهیم امام کاظم(علیه السلام) «قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) ان الله تبارک و تعالی اِختارَ مِن کلّ شیءٍ اربعةٍ الی أن قال ... و اختار من البیوتات اربعة فقال الله تعالی ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾» روایات بعدی هم باز کتاب اکمال الدین و تمام النعمه مرحوم صدوق از امام باقر(سلام الله علیه) از یک حدیث مبسوطی است که باز حضرت، اهلبیت را مشمول این کریمه میداند و این آیه را با همین وضع میخواند و استدلال میکند ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾.
دلالت تفسیر قمی بر تحریف آیه و ردّ آن به وسیله سایر آیات و روایات
در تفسیر علیابنابراهیم که در آن حرفهای فراوانی است این است که «نَزَلَ و آل ابراهیم و آل عمران و آل محمد علی العالمین فَاسْقَطُوا علی المحمد» را «مِنَ الکتاب» این خیلی روشن است که ـمعاذاللهـ تحریف است منتهی در مسئله تحریف ملاحظه فرمودید در بحث سابق که قرآن از امالکتاب تا عربی مبین و از عربی مبین تا امالکتاب که دو طرف قرآن کریم است همش تنزیل است یعنی از امالکتاب قرآن به حساب میآید تا ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً﴾ چون در سوره «زّخرُف» فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾ همش قرآن است لذا میگویند «اقرا وارقه» و چون همه این جریان آمد در قلب حضرت ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ﴾ بر همه اینها نزول و تنزیل صادق است، قهراً معنای اینها، تأویل اینها، باطن اینها، جری اینها، تطبیق اینها، مصداق اینها همه مشمول همین تنزیل است. آنها اگر در جری و تطبیق و تأویل امثالذلک دست و دستی بردند اینها در حقیقت تحریف کردهاند، لذا کسانی که تفسیر به رأی میکند تحریف کرده است روایات تحریف باید بر این معنا حمل بشود، نه اینکه ـمعاذاللهـ چیزی از قرآن کم شده باشد. در روایت بعد که از روضه کافی است. جابر از امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند که ﴿یوقد من شجرة مبارکة﴾ فرمود «فَأصْلُ الشجرةِ المبارکة» ابراهیم(علیه السلام) است «و هو قولُ الله عَزّ و جل ﴿رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ﴾ و هو قولُ الله عز و جل ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾» که خودشان را هم مشمول این آیات میدانند با اینکه آیه را با همین وضع که هست استدلال میکنند. روایت بعدی که از امالی صدوق است اشعثبنقیصس کندی به سیدالشهداء(علیه السلام) عرض کرد که یا حسینبنفاطمه «أیةُ حرمةٍ لک مِن رسول الله(صلی الله و سلم) لیستْ لِغیرکَ فتلا الحسین(علیه السلام) هذه الآیة» که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا ﴾ بعد خود سیدالشهداء(سلامالله علیه) در قبال اشعث، اینچنین استدلال میکند میفرماید: «والله إنّ محمداً لَمِن آل ابراهیم و انّ العترةُ الهادیةُ لَمِن آل محمد» ما هم آلابراهیم هستیم، این خوب روشن میشود که اگر در بعضی از روایات ائمه(علیهم السلام) کلمه «آلمحمد»(صلوات الله علیهم اجمعین) را ذکر میکنند دارند تفسیر میکنند، دارند تنزیل را بیان میکنند [و] مصداق را ذکر میکنند، نه اینکه اینچنین نازل شده است. بعضی از روایات دیگر هست که از قبیل طایفه اُولیٰ است و روایات فراوانی دیگری است که از قبیل طایفه ثانیه است، پس جمع دلالی دارد و جمع علاجیاش با آن دو سهتا راه.
«و الحمد لله رب العالمین»
معیار رجس قرار گرفتن گناه و معصیت
موجب مرض بودن زیادی رجس
ازدیاد دین و رجس عامل قفل صفحه دل
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ﴿33﴾ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿34﴾
معیار رجس قرار گرفتن گناه و معصیت
همانطوری که معیار صفوت مشخص است قهراً اصفیا و مصطفاها معیناند، معیار کدورت و تیرگی و تاریکی هم مشخص است، مظلمین و تاریکها و تیرهها هم در قرآن معیناند. در بحث صفوة گذشت که فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ﴾ و اگر دین معیار صفا و صفوة است پس انسان متدیّن مصطفاست و آن که دینشناستر و دین دارتر است اصفا خواهد بود در مقابل معاصی و سیئات معیار رین و رجس و رجز و امثالذلک است و کسانی که به این معاصی مبتلا هستند آنها هم رجساند و رجزند و پلیدند. قرآن کریم اول گناه را به عنوان رجس میشمارد که پلیدی، رجس است. بعد کسانی که به این پلیدی متصف هستند و مبتلا، آنها را هم رجس میشمارد. دربارهٴ خمر و میسر و انصاب و ازلام فرمود: ﴿إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ﴾ و مانند آن اینها رجساند. درباره میته و لحم خنزیر و مانند آن هم کلمهٴ رجس را به کار برده است که فرمود اینها پلیدند. آیهٴ 145 سورهٴ «انعام» این است که ﴿قُل لَا أَجِدُ فِی مَاأُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلَی طَاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَن یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ﴾ یعنی کل واحد اینها رجس است. آنگاه انسانهایی که مبتلا هستند به این معاصی از این گروه به عنوان رجس یاد میکنند.
موجب مرض بودن زیادی رجس
در سورهٴ «توبه» از همین کافران و منافقان به عنوان رجس یاد شده است. آیهٴ 95 سورهٴ «توبه» این است ﴿سَیَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَکُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَیْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ﴾ و رجس اینها روزافزون هم هست، چه اینکه در همین سورهٴ «توبه» آیهٴ 124 و 125 اینچنین آمده است ﴿وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ کَافِرُونَ﴾ بنابراین اول قرآن کریم این گناه را به عنوان رجس و پلیدی میشمارد و انسانی که مبتلا به این پلیدی است ـ مثل انسانی که بدنش به میکروب مبتلا شد مرض میگیرد و میشود مریض ـ وقتی جانش مبتلا به این سیئات و معاصی شد این جان را مرض گرفت و شد مریض از اینها به عنوان ﴿فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ﴾ یاد میکنند. اگر این بیماریها درمان شد با قرآن که بسیار خوب که ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ﴾ یا ﴿شِفَاءٌ لِمَا فِیالصُّدُورِ﴾ اگر این بیماریهای اخلاقی و روانی با تهذیب و تزکیه قرآنی درمان نشد، این ﴿فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾ و امثال ذلک.
ازدیاد دین و رجس عامل قفل صفحه دل
وقتی این مرض، اضافه شد جلوی قلب را میگیرد این همان است که فرمود: ﴿کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ﴾ یعنی «غلب علی قلبهم» این رین و چرکی که اینها کسب میکردند پس اینها داشتند رین کسب میکردند که ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾ وقتی صفحه دل را این رین گرفت، همین رین میشود قفل دل; میگویند قلب او بسته است. این همان است که در سورهٴ 47 که به نام مبارک رسولالله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است اینچنین آمده، آیهٴ 24 این سوره است ﴿أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾ که این ﴿أَمْ﴾، «أَمْ» منقطع است یعنی «بل علی قلوب اقفال القلوب» معلوم میشود که قلب قفلی دارد که مخصوص خودش است « بل عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» اقفال قلوب همین سیّئات و معاصی است. آنگاه درباره همین گروهی که قلبشان قفل شده است تعبیر به طبع میشود، تعبیر به ختم میشود که ﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ﴾، ﴿وَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ﴾ و مانند آن که آیات طبع و ختم و امثال ذلک در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت. اگر کسی صحنهٴ دلش سیاه شد که جایی برای توبه و نصیحت و تهذیب و تزکیه نماند آنگاه خدا مهر میکند، چون معمولاً وقتی صفحهٴ نامه به پایان رسید جا برای کم و زیاد نیست و هیچ نقطهٴ روشنی در نامه نیست و همهاش سیاه شد، آنگاه امضاء میکنند مُهر میکنند. ختم الهی و مهر الهی آن وقتی نیست که دل جا برای موعظه و نصیحت داشته باشد یک گوشهاش سفید باشد، بلکه سراسر دل را که سیاهی گرفت آنگاه جای مهر کردن و امضا کردن است ﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ﴾ پس عنوان رجز، عنوان رجس، عنوان رین، عنوان قفل، عنوان طبع، عنوان مرض، عنوان ختم دربارهٴ این گروه است که مقابل صفوه است.
(صفوه در نهجالبلاغه)
الف: معیار صفوه در نهجالبلاغه
همین دو راهی که قرآن کریم ارائه داده یکی راه فضیلت و یکی راه رذیلت، در کتاب شریف نهج البلاغه هم آمده یعنی در نهج البلاغه اول معیار صفوة مشخص است که چه چیزی صفاست، بعد کسانی که از یک معیار ارزشی برخوردار هستند آنها که مصطفا هستند آنها را معرفی میکنند، مقابلش که رین است آن را هم بازگو میکند، کسانی که به رین مبتلا هستند نظیر امویان آنها را هم ذکر میکنند. همین چهار مطلبی که در قرآن با این نظم بیان شده، در کتاب شریف نهج البلاغه هم هست. در بخشی از خطبههای نهج البلاغه معیار صفوت را مشخص کرد، نظیر آنچه در خطبهٴ 152 آمده است که «اصْطَفَی اللَّهُ تَعَالَی مَنْهَجَهُ، وَ بَیَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ ظَاهِرِ عِلْمٍ، وَ بَاطِنِ حِکَمٍ»; فرمود خدای سبحان راه خاص خود و روش مخصوص خود را برگزید، این همان است که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ﴾ این تعبیر اصطفای اسلام در نهج البلاغه آمده، نظیر قرآن کریم که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ﴾; منتها در خطبه 152 صحبت از اصطفای منهج است این منهج یعنی این روش را خدا، صفوه کرد [و] برگزید. پس معیار ارزش و صفا همان دین خداست همان صراط مستقیم است.
ب: انبیا مصطفای الهی
چون انبیای الهی بر این صراطاند آنها مصطفایند، چه اینکه در موارد فراوان که یکی از آنها خطبهٴ اول نهج البلاغه است انبیا را به عنوان اینکه آنها مصطفای الهیاند یاد میکنند. در خطبهٴ اول نهج البلاغه بعد از ذکر حضرتآدم(سلام الله علیه) میفرماید: «وَ اصْطَفَی سُبْحانهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِیاءَ أَخَذَ عَلَی الْوَحْی مِیثاقَهُمْ، وَ عَلَی تَبْلِیغِ الرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ» فرزندان آدم را به عنوان انبیا انتخاب کرده است اینها میشوند مصطفا دربارهٴ اینکه دین، صفوه است خطبهٴ 105 شاهد خوبی است که میفرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ، اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحِ وَاعِظٍ مُتَّعِظ، وَامْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَیْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْکَدَرِ» «ترویق» همان تصفیه است یعنی حرفهای ما تصفیه شده است آرای ما افکار ما تصفیه شده است این دین تصفیه شده است «وَامْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَیْنٍ»; از آب صافی چشمهای که «قد رّوقت» آن عین و آن چشمه «من الکدر» و همهٴ کسانی که از این چشمه برخوردارند، مصطفایند; منتها رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) از دیگران برتر و بالاتر است چه اینکه در بعضی از قسمتها فرمود این رسول خدا در بین اصفیا تقدمی دارد [و] بر دیگران مقدم است. خطبهٴ 213 این است که «أَرْسَلَهُ بِالضِّیَاءِ، وَ قَدَّمَهُ فِی الْاِصْطِفَاءِ» پس اینچنین نیست که سبق زمانی نقشی داشته باشد ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾ بلکه عمده سبق رتبی است، لذا فرمود: «وَ قَدَّمَهُ فِی الْاِصْطِفَاءِ، فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ، وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ، وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَةَ، حَتَّی سَرَّحَ الضَّلاَلَ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمالٍ» یعنی این خار راه را به طرف چپ و راست تصریح کرد یعنی رها کرد تصریح به احسان یعنی رها کردن، رها کرد و جاده را صاف کرد برای شما. اینها نمونههای صفوه و مصطفا هستند.
ج: راه امیرالمؤمنین(علیه السلام) راه روشن و چشمه زلال
چه اینکه در آن نامهای که برای فرزندش حسنبنعلی(سلام الله علیها) مینویسد دستور میدهد که راه من را انتخاب بکن و از فکر من مدد بگیر، برای اینکه من از چشمه صاف و بدون تیرگی سخن میگویم. آن نامه، سیویکمین نامه نهج البلاغه است، فرمود: «أَی بُنَیَّ، إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَبْلِی»; گر چه من با پیشینیان از نظر بدن نبودهام; اما فقط «فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ، وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ، وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ؛ حَتَّی عُدْتُ کأَحدِهِمْ»; گویا من را باید به حساب آنها برد، گویا در شمار پیشینیان بودم. آنگاه فرمود: «فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذلِکَ مِنْ کَدَرِهِ، وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ»; آنجا که کدر است و تیره است من تشخیص دادم آنجا که صاف و روشن است من تشخیص دادم، بعد از چند جمله فرمود: «وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذلِکَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبِلُ الدَّهْرِ، ذُونِیَّةٍ سَلِیمَةٍ وَ نَفْسٍ صَافِیَةٍ»; وقتی این سخنها از صفا برخوردار بود نفسی که این سخنها را میشنود صافی خواهد شد.
معیار دین و رجس در نهجالبلاغه
اما نقطه مقابلش که مسئله رین و چرک و آلودگی و امثال ذلک است این را هم در نامههایی که برای امویان مینویسد مشخص میفرماید، نامهای برای عموم مردم نوشت به عنوان پنجاهوهشتمین نامه است فرمود: «وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَی فَهُوَ الرَّاکِسُ الَّذِی رَانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ»; اگر کسی لجاجت کرد و راه گمراهیاش را ادامه داد، این کسی است که خدای سبحان بر قلب او رین و چرک و غفلت و رجس و رجز را غالب کرد، این «ران» متعدّی است «ران» أی غلب گاهی به خود آن رجس و رجز امثالذلک اسناد پیدا میکند یعنی آلودگی بر قلب غالب شد، گاهی به ذات اقدس الٰهی اسناد دارد که خدا این آلودگی را بر قلب او غالب کرده است «رَانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ» چه اینکه در قرآن کریم فرمود: ﴿کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾ این یک رجس کیفری است، هرگز ذات اقدس الهی که انسان را با فطرت ناب آفرید آلوده نمیکند; منتها اگر کسی با داشتن عقل از درون وحی از بیرون به جایی رسیده است که ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ﴾ از آن به بعد رجس را خدای سبحان بر قلب او مسلّط میکند ﴿کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ﴾ منتها ﴿عَلَی الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾ این عذاب است. در اینجا حضرت فرمود: برای شما روشن میشود که «مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَی فَهُوَ الرَّاکِسُ الَّذِی رَانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ» آنگاه مستقیماً در نامهای که برای امویان مرقوم میفرماید به معاویه در نامه ده اینچنین میفرماید حالا چرا مردم را به میدان میفرستید «فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ»; بیا جنگ تن به تن داشته باشیم «فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ، وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ، لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ» حالا معلوم بشود که من کسی هستم که «الْمَرِینُ قَلْبُهُ» هستم یا تو «لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ، وَالْمُغَطَّی عَلَی بَصَرِهِ»; آنگاه میفهمی سوابق من این است که الآن دارم میگویم «فَأَنَا أَبُوحَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ، وَ ذلِکَ السَّیْفُ مَعِی، وَ بِذلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی، مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً، وَ لاَ اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً»; نه پیامبر جدید را انتخاب کردم نه دین تازه «وَ إِنِّی لَعَلَی الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَ دَخَلْتُمْ فیهِ مُکْرَهِینَ» خب، پس همان روشی که در قرآن کریم بود که معیار صفوة و کدورت مشخص شد مصطفاها مشخص شدند «المرین قلوبهم»، «الذین فی قلوبهم اقفل» مشخص شدند همان راه در نهج البلاغه است.
جمع دو طائفه از روایات درباره آیه محلّ بحث
بخش سوم مطلب این است که روایاتی که در ذیل این آیات آمده دو طایفه است: طایفهای از این روایات دلالت میکند به اینکه آیه اینچنین بود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ و آلمحمدٍ عَلَی الْعَالَمِینَ» که این کلمه آلمحمد(صلواة الله علیهم اجمعین) بود ـ معاذالله ـ تحریف شد; طایفه دیگر روایاتی است که دلالت بکند بر اینکه ائمه(علیهم السلام) این آیه را با همین وضع خواندند و خود را مصداق این آیه دانستند و آیه را بر خودشان تطبیق کردند. این یک جمع دلالی روشنی دارد و یک جمع علاجی، جمع دلالیاش این است که این طایفه دوم شارح اُولاست یعنی به کمک طایفه ثانیه مشخص میشود که منظور از طایفه اُولیٰ این نیست که این کلمه بود و برداشتند یعنی این کلمه بر ما هم تطبیق میشود ما مصداق هستیم، به دلیل اینکه همین آیه را با همین وضع خواندند بعد فرمودند ما هستیم بر ما منطبق میشود خب، اگر این آیه با نبود آن کلمه اهلبیت را میگیرد و شمول آیه نسبت به اهلبیت احتیاج به آن کلمه ندارد، معلوم میشود آنجا که آن کلمه را ذکر میکنند به عنوان تأویل است به عنوان تطبیق است نه آنکه ـمعاذاللهـ این کلمه بود و تحریف شده این یک جواب، جواب علاجیاش این است که گذشته از اینکه این طایفه را آنطوری که مرحوم بلاغی(رضوان الله علیه) بیان کردند أصحّ سنداً است از طایفه اُولیٰ که با این ترجیح سندی این طایفه ثانیه مقدم بشود بر طایفه اُولیٰ که اگر این هم به حساب بیاوریم جواب دوم است، جواب سوم این خواهد بود که این در تعارض طایفه اُولیٰ میگوید مثلاً این کلمه ـمعاذاللهـ در قرآن بود و تحریف شد قرآن، طایفه ثانیه میگوید نه تحریف نشد با عموم اطلاقی که دارد اهل بیت(علیهمالسلام) را شامل میشود. اگر اینها معارض هم شدند مرجع قرآن است آن روایتی که ظاهرش تحریف است مخالف قرآن است و مطرود، چون ظاهر قرآن این است که ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ آن طایفهای که دلالت بر تحریف دارد مخالف قرآن است آن طایفه از روایاتی که دلالت بر عدم تحریف دارد موافق قرآن است «و یوخذ بها» این سه راه جواب. این روایات را نوعاً در تفسیر شریفه نورالثقلین ذیل همین آیه آورده است; منتها یک روایت لطیف و جامعی را مرحوم آقای بلاغی(رضوان الله علیه) در تفسیر شریفه آلاءالرحمن از غیبة نعمانی نقل میکند که در این تفسیر نورالثقلین نیست و آن خیلی لطیف و جالب است و آن این است که وقتی حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) ظهور کرد این آیه را با همین وضع میخواند بعد برای خودشان تطبیق میکنند، آنهایی که توهّم تحریف کردند گفتند آن قرآن اصلی پیش از تو حجت است البته قرآن اصلی یعنی با تفسیر و با تعبیر و با همه حقایق است; اما این قرآنی که از زبان مطهر رسولالله صادر شده است بدون اینکه یک کلمه کم بدون یک حرف زیاد همین است که ما الآن در خدمت اوییم، این همان است که از زبان مطهر صادر شده است بدون کم و زیاد، البته تفسیر حقیقیاش، تاویل واقعیاش، تنزیل راستینش، معانیش، معارفش، بطونش نزد اهلبیت است.
پرسش:...
پاسخ: بله; آنها اجازه دادند ما اینچنین قرائت بکنیم به آن احتجاج بکنیم وگرنه هر کدام از اینها چون نظیر احکام دیگر که خود آنها اجازه دادند ما این سبک نماز بخوانیم این سبک بیان بکنیم وگرنه این مشهورش همان است، مسئله اختلاف قرائت کاری به تحریف ندارد چون این اختلاف قرائت را قائرین به عدم تحریف قائلاند; اما یک حرف کم نشد.
بررسی برخی روایات درباره آیه محلّ بحث
خلاصه این روایاتی که مرحوم حویزی این بزرگوار در تفسیر نورالثقلین ذکر کردند جلد اول صفحه 328 شروع میشود تا صفحات بعدش اولین حدیث این است که از هشام بن سالم نقل میکند که میگوید: «سألت ابا عبدلله(علیه السلام) ان قول الله» ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً﴾ حضرت فرمود: «و آل ابراهیم و آل محمد علی العالمین فَوَضَعوا اسماً مکان اسمٍِ» یعنی آل عمران نبود، این آل عمران را عوضی گذاشتند ـ معاذالله ـ روایت دوم این است که سدیر از پدرش امامباقر(سلاماللهعلیه) نقل میکند که امام باقر این آیه مبارکه را با همین وضع خواند که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ﴾ بعد فرمود: «نَحنُ منهم و نحنُ بَقیةُ تلک العِترة» خب، اگر آیه طبق نقل سدیر که روایتش معتبر است شامل اهلبیت میشود بدون ذکر، معلوم میشود که آنجا که استدلال کردن است ما به تطبیق کلی برفرق است خب آنها آلابراهیماند آنها هم آلعمراناند آنها هم که آلابراهیماند یقیناً. روایت دیگر این است که در باب ذکر مجلس رضا(سلام الله علیه) با مأمون فرق بین عترت و امت یک حدیث مبسوطی است که مأمون به عرض حضرت رساند «هل فَضَّلَ اللهُ العِترةَ علی سائر الناس فقال ابوالحسن»; امام هشتم(سلام الله علیه) در جواب فرمودند: آری «إنَّ الله عزوجل أبانَ فضلَ العترةِ علی سائر الناسِ فی مُحکَمِ کتابه فقال له المأمون این ذلک من کتاب الله قال الرضا(علیه السلام) فی قوله تعالی ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾» بدون اینکه سخن از تحریف باشد. این روایات به خوبی آن طایفه اولی را شرح میکند که اگر آنها فرمودند: «و آل کذا» یعنی این اهلبیت را شامل میشود خب، بله شامل میشود از مصادیق بارز آلابراهیم اینها هستند دیگر البته با روایت اُولیٰ یک خلاف ظاهری باید باشد، چون جمع دلالی بالأخره باید از ظهور یکی دست برداشت «فوضعوا اسماً مکان اسمِ فی التطبیق و التنزیل».
پرسش: ...
پاسخ: بله; در جمع دلالی یک طرف بالأخره باید ظهور بکند. آن هم نقشی نداشت آنهایی که مخالف اهلبیت بودند آلعمران که شاملشان نمیشد اگر میخواست شاملشان بشود باید آلابراهیم را بردارند.
پرسش: ...
پاسخ: غرض آن است که آنهایی که تعریف کردند اگر خواستند مثلاً بردارند آلابراهیم را چرا بر نداشتند، چرا آلعمران را برداشتند آلعمران نقشی ندارد که، آلعمران چه نقشی دارد باشد یا نباشد.
پرسش: ...
پاسخ: اصلاً آنهایی که داعیه توهم تحریف داشتند باید آلابراهیم را برمیداشتند، حالا اینها میخواهند بگویند که نه این آلمحمد را برداشتند و آلعمران را گذاشتند خب، آلابراهیم چه؟ آلابراهیم که هست بالأخره.
پرسش: ...
پاسخ: نه غرض این است که آلابراهیم که شاملشان میشود که این آل، آل شاملشان میشود که مگر این شامل آنها نمیشد که با اینکه همه اینها استدلال کردند، لذا در مقابل استدلال که کسی اعتراض نمیکرد که شما آلابراهیم نیستید، آنها به همین استدلال کردند گفتند ما آلابراهیم هستیم عترت، فضیلت در آلابراهیم است.
پرسش:...
پاسخ: بله یعنی در تنزیل نه در تلفظ، البته در همه جمع دلالی خلاف ظاهر است.
روایت بعدی که از کتاب خصال است از ابیالحسن اول یعنی حضرت ابی ابراهیم امام کاظم(علیه السلام) «قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) ان الله تبارک و تعالی اِختارَ مِن کلّ شیءٍ اربعةٍ الی أن قال ... و اختار من البیوتات اربعة فقال الله تعالی ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾» روایات بعدی هم باز کتاب اکمال الدین و تمام النعمه مرحوم صدوق از امام باقر(سلام الله علیه) از یک حدیث مبسوطی است که باز حضرت، اهلبیت را مشمول این کریمه میداند و این آیه را با همین وضع میخواند و استدلال میکند ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾.
دلالت تفسیر قمی بر تحریف آیه و ردّ آن به وسیله سایر آیات و روایات
در تفسیر علیابنابراهیم که در آن حرفهای فراوانی است این است که «نَزَلَ و آل ابراهیم و آل عمران و آل محمد علی العالمین فَاسْقَطُوا علی المحمد» را «مِنَ الکتاب» این خیلی روشن است که ـمعاذاللهـ تحریف است منتهی در مسئله تحریف ملاحظه فرمودید در بحث سابق که قرآن از امالکتاب تا عربی مبین و از عربی مبین تا امالکتاب که دو طرف قرآن کریم است همش تنزیل است یعنی از امالکتاب قرآن به حساب میآید تا ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً﴾ چون در سوره «زّخرُف» فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾ همش قرآن است لذا میگویند «اقرا وارقه» و چون همه این جریان آمد در قلب حضرت ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ﴾ بر همه اینها نزول و تنزیل صادق است، قهراً معنای اینها، تأویل اینها، باطن اینها، جری اینها، تطبیق اینها، مصداق اینها همه مشمول همین تنزیل است. آنها اگر در جری و تطبیق و تأویل امثالذلک دست و دستی بردند اینها در حقیقت تحریف کردهاند، لذا کسانی که تفسیر به رأی میکند تحریف کرده است روایات تحریف باید بر این معنا حمل بشود، نه اینکه ـمعاذاللهـ چیزی از قرآن کم شده باشد. در روایت بعد که از روضه کافی است. جابر از امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند که ﴿یوقد من شجرة مبارکة﴾ فرمود «فَأصْلُ الشجرةِ المبارکة» ابراهیم(علیه السلام) است «و هو قولُ الله عَزّ و جل ﴿رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ﴾ و هو قولُ الله عز و جل ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾» که خودشان را هم مشمول این آیات میدانند با اینکه آیه را با همین وضع که هست استدلال میکنند. روایت بعدی که از امالی صدوق است اشعثبنقیصس کندی به سیدالشهداء(علیه السلام) عرض کرد که یا حسینبنفاطمه «أیةُ حرمةٍ لک مِن رسول الله(صلی الله و سلم) لیستْ لِغیرکَ فتلا الحسین(علیه السلام) هذه الآیة» که ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلإِبْرَاهِیمَ وَآلعِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا ﴾ بعد خود سیدالشهداء(سلامالله علیه) در قبال اشعث، اینچنین استدلال میکند میفرماید: «والله إنّ محمداً لَمِن آل ابراهیم و انّ العترةُ الهادیةُ لَمِن آل محمد» ما هم آلابراهیم هستیم، این خوب روشن میشود که اگر در بعضی از روایات ائمه(علیهم السلام) کلمه «آلمحمد»(صلوات الله علیهم اجمعین) را ذکر میکنند دارند تفسیر میکنند، دارند تنزیل را بیان میکنند [و] مصداق را ذکر میکنند، نه اینکه اینچنین نازل شده است. بعضی از روایات دیگر هست که از قبیل طایفه اُولیٰ است و روایات فراوانی دیگری است که از قبیل طایفه ثانیه است، پس جمع دلالی دارد و جمع علاجیاش با آن دو سهتا راه.
«و الحمد لله رب العالمین»
تاکنون نظری ثبت نشده است