display result search
منو
تفسیر آیات 20 تا 23 سوره انفال

تفسیر آیات 20 تا 23 سوره انفال

  • 1 تعداد قطعات
  • 39 دقیقه مدت قطعه
  • 16 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 20 تا 23 سوره انفال":

گناهان کبیره متعارف ممکن است خدای ناکرده سر از تکذیب الهی و کفر و نفاق است در بیاورد
کفار و منافقین کسانی بودند که آیات الهی را می‌شنیدند ولی باور نمی‌کردند.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ ٭ وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ ٭ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ ٭ وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فیهِمْ خَیْرًا َلأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ﴾

این کریمه 20 از سورهٴ مبارکهٴ انفال سر فصل جدیدی است نظیر آن فصل قبلی که سر فصل آن هم اول سوره انفال بود که فرمود ﴿أَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ و زیر مجموعه فراوانی داشت این هم یک سر فصلی است که زیر مجموعه فراوانی دارد که ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ و چون خطر کجراهه و انحراف مؤمنین را تهدید می‌کند می‌فرماید شما این گناهان صغیره را اگر کسی اول مرتکب بشود خدای ناکرده مبتلا به گناهان کبیره خواهد شد و گناهان کبیره متعارف ممکن است خدای ناکرده سر از تکذیب الهی و کفر و نفاق است در بیاورد لذا می‌فرماید مانند آنها نباشید کفار و منافقین اینها کسانی بودند که آیات الهی را می‌شنیدند درک می‌کردند ولی باور نمی‌کردند مبادا شما در اثر ارتکاب سیئات به آن روز سیاه مبتلا بشوید ﴿وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ﴾ مبادا از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در حد یک گناه فاصله بگیرید در حالی که شما می‌شنوید پیام رسالت را و درک می‌کنید زیرا چنین کاری ممکن است خدای ناکرده سرانجام انسان را به نفاق یا کفر ـ معاذ الله ـ منتهی کند ﴿وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ ٭ وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ﴾ منافقین حرفها را می‌ شنیدند ولی ناشینده می‌گرفتند کفار می‌شنیدند ولی باور نمی‌کردند و اعتقاد نداشتند آن گاه کفار و منافق بدترین جنبنده روی زمین‌اند جنبنده به معنای جامع‌اش شامل حیوانات و انسان هم خواهد شد برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ نور آ یه 45 به این صورت آمده است ﴿وَ اللّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی بَطْنِهِ﴾ مثل خزنده‌ها ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی رِجْلَیْنِ﴾ مثل مرغهای خانگی و مانند آن ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی أَرْبَعٍ﴾ مانند انعام ﴿یَخْلُقُ اللّهُ ما یَشاءُ إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ﴾ اگر خدای سبحان توفیق داد به آیه 45 سوره نور رسیدیم برای این آیه معنای دیگری هم ذکر کردند که ﴿فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی بَطْنِهِ﴾ یعنی برخی از مردم خط مشیشان شکم آنهاست فقط درباره شکم حرکت می‌کنند ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی رِجْلَیْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی أَرْبَعٍ﴾ که برای آنها اهم توجیهاتی هست به هر تقدیر دابه به معنای جامع‌اش شامل انسان هم خواهد بود بدترین جنبنده پیش خدا که معیار خیر و شر نزد اوست و ارزش را او تعیین می‌کند کسانی‌اند که نه می‌شنوند نه حق را می‌شنوند و نه درباره حق سخن می‌گویند چنین کسانی عاقل هم نیستند یک مطلب درباره خیر و شر است یک مطلب دربراه اینکه مجاری ادراک چند چیز است؟ گوش است و چشم ولی در اینجا از چشم سخنی به میان نیامده زبان مجرای تفهیم است نه مجرای درک دربراه خیر و شر که معیار ارزش و خیر و شر علم الهی است که حق محض است باید گفت به اینکه شر گرچه امر عدمی است ولی عدم محض نیست لذا یک موجودی باید باشد تا از ما شر انتزاع بکنیم
بیان ذلک این است که شر یعنی ناسازگاری و ناهماهنگی ما مفهوم شر را از چه چیزی انتزاع می‌کنیم وقتی می‌گوییم الف شر است یعنی چه؟ یعنی با یک شیئی ناسازگار است حالا ناسازگاری یا به این است که به نسبت لیس تامه درمی‌آید یا لیس ناقصه یعنی یا هستی کسی را از بین می‌برد یا سلامت او را از بین می‌برد اگر الف نسبت به با هیچ یک از این دو کار را نکرد نه اصل هستی او را از بین برد نه سلامت او را از بین برد هرگز نمی‌گوییم الف برای با شر است وقتی می‌گوییم این غذا برای این مریض شر است یا این کار برای این شخص خشر است یا این دارو برای این شخص شر است که یکی از دو عدم و فقدها را ما انتزاع بکنیم یا لیس تامه باشد که این دارو این شخص را از بین ببرد یا لیس ناقصه باشد که سلامت او را و رفاه او را از بین ببرد اگر این دارو نسبت به این شخص هیچ اثری نداشت یعنی اثر سوء نداشت نه حیات او را از یبن برد نه سلامت او را هرگز نمی‌گوییم این دارو برای این شخص شر است یا این غذا برای این شخص شر است یا این کار برای این شخص شر است شر در هر موردی که استعمال بشود یا در شرق عالم یا در غرب عالم چه پیش عرب زبانها چه پیش فارسی زبانها چه پیش زبانهای دیگر این مفهوم از چیزی انتزاع می‌شود که یکی از دوتا کار را بکند یا چیزی را از بین ببرده یا سلامت آن شیء را در خطر بیندازد به اصطلاح یا لیس تامه یا لیس ناقصه اگر یک امری نسبت به امر دیگر هیچ یک از این دوتا کار منفی نداشت ما شر انتزاع نمی‌کنیم پس شر و معادلات این کلمه چه در فارسی چه در لغات دیگر فقط و فقط در جایی استعمال می‌شود و از چیزی انتزاع می‌شود و بر چیزی حمل می‌شود که احد السلبین را به همراه داشته باشد یا سلب تام یا سلب ناقص یا لیس تام یا لیس ناقص و مانند آن لذا هیچ موجودی برای خود شر نیست برای اینکه نه حیات خود را از بین می‌برد نه سلامت خود را در بحث سورهٴ مبارکهٴ نساء که از حسنات و سیئات و همچنین نبلوکم بالشر و الخیر فتنة و مانند آن این بحث مبسوطا گذشت چون اخیرا یک سوالی شده البته نباید سؤال بشود برای اینکه بحثهای گذشته نباید تکرار بشود
پس ما شر را از چیزی انتزاع می‌کنیم که الا و لابد منشأ عدم یا سلب تام یا سلب ناقص باشد این یک مقدمه و هیچ موجودی برای خودش شر نیست الآن مار و عقرب را که ما شر می‌دانیم مار و عقرب از نظر بهره‌های زندگی و لذایذ زندگی چه در تغذیه چه در تولید همان بهره‌ای را می‌برند که طاووس و طیهو می‌برند این ‌طور نیست که طاووس یک طور زندگی بکند ما رو عقرب یک طور زندگی مار و عقرب از نکاح لذت نبرند طاووس ببرد مار و عقرب از تغذیه لذت نبرند طاووس ببرد مار و عقرب از پروراندن فرزند و فرزند پروری و مهر پروری نسبت به فرزندان لذت نبرند آنها ببرند که
پرسش: ...
پاسخ: آن هم همین است ظلمت نفسی هم باز خواهد شد یعنی شهوت نسبت به عقل ظلم کرده است غضب نسبت به عقل ظلم کرده است وگرنه شهوت نسبت به خود شهوت ظلم نمی‌کند که آن کار شهوی را که انسان دارد انجام می‌دهد سراسر لذت است برای او خیر است یا کار غضبی و دفاعی که یک انسان هتاک می‌کند برای قوه غضبیه خیر است دارد لذت می‌برد لکن نسبت به قوه دیگر که عاقله باشد یا قوه ایمان باشد شر است به هر تقدیر
پرسش: ...
پاسخ: نسبت به غریزه هر چه هم زیاده روی بکند لذت است این غریزه چه چیزی را از بین می‌برد؟ عقل را سلامت قوه دیگر را صحت قوه دیگر را خودش هم محدود است بالأخره از بین می‌رود اما خودش با این کار از بین نرفت سلامت چیز دیگر را از دست داد قوه شهوت از آن جهت که قوه شهوت است هر کاری که می‌کند لذت می‌برد هیچ کاری و هیچ صاحب کاری نسبت به خود آن از آن جهت که مبدأ فعل است شر نیست یک قوه دیگری یک حیثیت دیگری در او هست که از آن حیثیت عقل‌اش از آن حیثیت سلامت آن قوه سلامت آن قوه می‌شود خطر بنابراین مفهوم شر را الا و لابد از زوال ما انتزاع می‌کنیم یعنی اگر یک موجودی یک کار عدمی نکند هرگز مفهوم شر انتزاع نمی‌شود
پرسش: ...
پاسخ: خود کشی قوه غضبیه که انسان عصبانی شده است دست می‌زند همین قوه غضبیه دست می‌زند حیات سایر قوا را از بین می‌برد فرق نمی‌ کند که قوه غضب زید خود زید را از پا دربیاورد یا قوه غضب زید عمرو را از پا دربیاورد این قوه غضبیه تا زنده است و سر پاست کیف می‌کند که من دارم چنین کاری انجام می‌دهم خب هیچ ممکن نیست که ما مفهوم شر را از یک امر وجودی انتزاع بکنیم چه در خارج چه در داخل این مار و عقرب برای خودشان خیر‌اند زاد و ولد دارند نکاحشان تغذیه شان مثل زاد و ولد طاووس و طیهو لذت بخش است برای آنها وقتی این مار و عقرب یک رهگذری را نیش می‌زنند او را از بین می‌برند یا سلامت او را از بین می‌برند از این زوال لیس تام یا لیس ناقصه ما شر انتزاع می‌کنیم
پرسش: ...
پاسخ: شر ما خلق همین است دیگر شر مار و عقرب شر آدم‌های تبهکار
پرسش: ...
پاسخ: نه خدا خلق شر ما خلق نه شر الخلق که به معنی مصدری باشد این به معنی مصدری برمی‌گردد دو مطلب است یکی یانکه کار خدا شر است فرمود نه مطلب دوم این است که مخلوق شر دارد بله مخلوق شر دارد چون فرمود شر ما خلق نه شر الله که خالق است شر خالق نیست شر مخلوق است مخلوق شر دارد بله مخلوق مثل مار و عقرب شر دارد اما مخلوق که شر دارد شرش چیست؟ برای خودش شر است؟ نه برای خودش شر نیست آن نیشی که به دیگری می‌‌زند حیات دیگری را یا سلامت دیگری را از بین می‌برد که می‌شود لیس تامه یا لیس ناقصه این می‌شود شر
پرسش: شر امر و جودی شد ع دمی نیست چون ما خلق به امر عدمی تعلق نمی‌گیرد
پاسخ: نه این مخلوق که شر است مثل مار و عقرب دو مطلب است یکی اینکه خدا منزه از شر است یک آفرینش او سراسر خیر است احسن کل شیء خلقه دو مخلوقها شر دارند بله مخلوقها شر دارند مار و عقرب شر دارد این یک مقام اول بحث مقام ثانی بحث این که این مار و عقرب که شر است یا این قاتل و سارق که شر است شرشان به چیست؟ خود این قاتل شر است؟ خود این سارق شر است خود این مار و عقرب شر است نه آنها کیف می‌کنند از این کار برای خودشان که شر نیستند که از آن جهت که این مار و عقرب فرزند می‌پروراند نکاح دارد زاد و توشه‌ای دارد تغذیه دارد از آن جهت که فرقی بین مار و طاووس نیست همان لذتی که طاووس از نکاح می‌برد مار و عقرب هم می‌برند شما دیدید در این فیلمها و صحنه‌هایی که تلوزیون نشان می‌دهد این تمساح در موقع جفت گیری چقدر ناز و نیاز دارد در آب تا آن ماده را جذب بکند همان کاری که بالأخره یک طاووس دارد یک تمساح هم دارد یک مار و عقرب هم دارد در جفت گیری در لذت نکاح که فرقی بین عقرب و طاووس نیست در اظهار لطف و لیسیدن فرزند هم که فرقی بین این و آن نیست آن هم از لیسیدن فرزند لذت می‌برد از پروراندن لذت می‌برد از آغوش گرفتن لذت می‌برد از شیر گرفتن لذت می‌برد مثل طاووس در خورد و خوابی که باعث رفاه و لذت است بین عقرب و طیهو فرقی نیست آنجا که مار کسی را نیش می‌زند و از بین می‌برد می‌شود لیس تامه یا سلامت او را از بین می‌برد مثل لیس ناقصه اینجا می‌شود شر پس ما شر را الا و لابد از کار خدا انتزاع می‌کنیم از مخلوق انتزاع می‌کنیم نه از خالق اولاً و این مخلوق مثل مار و عقرب از آن جهت که امر وجودی‌اند هیچ شری نیست بلکه خودشان خیرند مانند موجودات دیگر ثانیاً و اگر شری هست از آن لیس تامه یا لیس ناقصه است ثالثاً حالا کافر و منافق شر‌اند ﴿إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ﴾ این‌اند این کافر و منافق حیات انسانی خودشان را از دست دادند به حیات حیوانی درآمدند همت آنها شکم آنهاست فقط به این فکر‌اند که ماری دربیاورند از هر راهی شدتغذیه بکنند نکاح بکنند و مانند آن از این جهت یک حیوان ناطقی‌اند حیوان ناطق آن که گفت انسان حیوان ناطق است همین‌ها را دید و معنا کرد دیگر وگرنه قرآن که انسان را حیوان ناطق نمی‌داند قرآن می‌گوید الانسان حی متأله اگر کسی متاله نباشد انسان نیست خب و تعبیرش هم حقیقت است نه مجاز می‌گویید نه فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید معلوممی‌ شود این شخص به صورت انسان درمی‌آید یا به صورت ﴿فَتَأْتُونَ أَفْواجًا﴾ آن روز که ظهور حقیقت است معلوم می‌شود چه کسی انسان است چه کسی انسان نیست آن روز که برابر شناسنامه حکم صادر نمی‌کنند که هر کسی برابر عقیده‌اش مجسم می‌شود یک عده‌ای ﴿کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ﴾ خواهد بود.
پرسش: ...
پاسخ: بله حسنه است منتها شر قلیل است در این عالم شر اندک است و برای .. گفتند ترک شر قلیل برای شر کثیر شر کثیر است این شر اندک باید باشد نسبت به کل نظام پس شر و معادلات او چه در فارسی چه در لغات دیگر الا و لابد از عدم یا عدمی یعنی از لیس تامه یا لیس ناقصه انتزاع می‌شود حالا کافر و منافق که شر است این مثل این مار و عقرب است شر کافر و منافق مثل شر مار و عقرب است از اینکه او مار و عقرب شد شر است برای اینکه آن عاقله را آن فطرت را خاموش کرده است مستور کرده است ﴿وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها﴾ باید این فطرت را شکوفا می‌کرد این عقل را گویا می‌کرد اولین ضرر را به آن عاقله رساند که او را خفه کرده است در جنگ درونی در جهاد اکبر یا جهاد اوسط نبردی که بین هوس او عقل او یا غضب او و عقل او بود عقل را به اسارت درآورده «کم من عقل اسیر تحت هوی امیر» در بیانات حضرت امیر (سلام الله علیه) این اولین شر است در درون خود در درون خود در جهاد اکبر عقل را به اسارت گرفته علم و استدلال و همه درسها و هوشها و زمینه‌های فکری که فراهم کرده آنها را هم به اسارت گرفته به فرماندهی شهوت دارد کار می‌کند به فرماندهی غضب دارد کار می‌کند چنین شخصی در داخله زندگی خود تمام هوشها و درسهایی را که خونده برای تأمین شکم و اجوفین خود کار می‌برد یک در جامعه هم همه هوشها و درسهایی که در طی این مدت خوانده در راه افساد یدگران به کار می‌برد دو پس تمام کارهای او یک جنبه منفی دارد شرش هم به آن جنبه منفی برمی‌گردد از این که عقل و علم را خاموش کرده است آنها را به اسارت گرفته به بردگی آنها فتوا داده آنها را رام کرده در حقیقت استقلال عقل را استقلال علم را روشنی بخشی علم را خاموش کرده و گرفته این می‌شود شر از این به بعد کارهای حیوانی انجام می‌دهد از آن جهت نسبت به کارهای حیوانی‌اش شر نیست
پرسش: ...
پاسخ: آن بله در کل عالم البته منافق وجودش برکت است یک لطیفه‌ای دارد مرحوم شیخ بهایی در کشکول که خب اگر منافق و کافر در عالم نباشد فضیلت جهاد نیست این همه رادمردان الهی که آزمون شدند شربت شهادت نوشیدند و با انبیا ملحق شدند به برکت همین منافق و کافر است دیگر اگر در عالم کافر نباشد
خب ابروی تو گر راست بدی کج بودی
در عالم وجود منافق لازم است مثل این که در عالم اگر مرض نباشد شما این همه برکات طب و پزشکی چون چندین رشته است پزشکی و پیراپزشکی و شعب وابسته و پزشکی همه آنها به برکت مرض است اگر مرض در عالم نباشد این همه پیشرفت پزشکی پدید می‌آید دارو شناسی پدید می‌آید جراحی پدید می‌آید تمام اینها به برکت مرض است اما همه ما موظفیم مریض نشویم یک وقت بحث در مجموعه نظام هستی است بله مرض در مجموعه برکت است یک وقت وظیفه شخصی ما این است که مواظب باشیم سرما نخوریم مریض نشویم کفر و نفاق هم بشرح ایضا اینها یک مرضهای اجتماعی است کافر اگر در عالم نباشد جهاد و مبارزه و آزمون ایثار و نثار اصلاً مطرح نیست ذات اقدس الهی می‌خواهد آزمون کند امتحان کند خب اگر کافر نباشد جهاد نباشد چه کسی به ایثار امتحان می‌شود چه کسی به نثار امتحان می‌شود چه کسی به مقام والای احیاء عند ربهم می‌رسد؟ کل نظام یک حساب است تک تک ما یک وظیفه دیگری داریم حساب دیگر است به هر تقدیر خب پس کافر اولین شرش آن است که در داخله زندگی خود در آن جهاد اکبر عقل را از استقلال انداخت چراغ علم را خاموش کرد و مانند آن در داخله زندگی خود هم جز از اج وفین به چیزی نمی‌اندیشد آن سعادت خود را روزانه دارد خاموش می‌کند در فضای باز جامعه هم بشرح ایضا حالا در سعادت این را از بین می‌برد اضلال می‌کند گمراه می‌کند اغوا می‌کند و مانند آن پس الا و لابد هر جایی مفهوم شر هست از ا حد العدمین انتزاع می‌شود یا سلب تام یا سلب ناقص یا لیس تام یا لیس ناقص ﴿إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ﴾
مطلب دیگر آن است که مجاری ادراکی انسان چشم و گوش است که انسان با مطالعه کردن با خواندن با مطالعه کردن و با گوش دادن عالم می‌شود این از راه بیرون که راه غالب همین است گاهی هم از راه درون است که البته آن راه کم است ولی پربارتر که اگر کسی «من اخلص لله اربعین صباح» باشد و مانند آن «تنفجر ینابیع الحکمة من قلبه الی لسانه» که راه قلب است ا گر کسی از راه چشم و گوش مبادی اولی را تصور کرد و فراهم کرد آن راه درون به نشئه درک می‌رسد یک سلسله از درکها هم از آنجا ظهور می‌کند به نام فطریات اگر آنها را شکوفا کرد به مرحله شهود رساند که می‌شود راه دل این شخص می‌شود صاحب بصر وگرنه صاحب نظر است حالا یا حکیم است یا متکلم اگر فهمیده‌ها را یافت می‌شود صاحب بصر و صاحب دل و عارف اگر فقط اهل بحث و استدلال و درس و سخن گفتن و کتاب نوشتن و استاد شدن است راه معمولی است خب ولی قسمت مهم آن است که آدم گوش بدهد و به گوش داده‌ها هم اثر عملی بدهد باور کند و عمل کند فرمود اینها که راه‌های ادراکی شان را بستند نه اهل نظر و تامل در اسرار عالم‌اند مطالعه بکنند نه سخن صاحب سخنان را گوش می‌دهند نه از دل چیزی می‌جوشد در سورهٴ مبارکهٴ بقره آیه 18 و مانند آن آنجا بحث‌اش مبسوطا گذشت که اینها ﴿صُمُّ بُکْمٌ عُمْیٌ﴾ اینها دوتا مرجع درکی را یعنی گوش را و چشم را از کار انداختند نه اهل مطالعه‌اند که کتاب بخوانند نه اهل گوش داد ند‌اند که در مراکز سخن حضور پیدا کنند حرف کسی را گوش بدهند وقتی از راه چشم استفاده نکردند از راه گوش استفاده نکردند آنچه را که از زبانشان بیرون می‌آید حرف غیر عالمانه است پس اینها ابکم‌اند انسان بالأخره یا ب اید از راه چشم عالم بشود سخن عالمانه بگوید یا از راه گوش عالم بشود سخن عالمانه بگوید وگرنه دهن سخن عالمانه نخواهد گفت اگر این شنیده‌ها و این دیده‌ها به بار نشست آن دل کم کم شکوفا می‌شود انسان می‌شود عاقل در آیه محل بحث چون سخن از مطالعه کتاب و مطالعه اسرار عالم و تامل و اینها مطرح نیست آن مجرای درک به عنوان چشم اصلاً یاد نشده لذا نفرمود اینها عمی‌اند الآن سخن در محاوره است سخن در مجادله است سخن در مشافهه است که رسول خدا می‌فرماید من این حرفها را به شما می‌گویم چرا شما نمی‌شنوید اینجا دیگر سخن از گوش است نه سخن از چشم اگر در سورهٴ مبارکهٴ بقره و مانند آن فرمود ﴿صُمُّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ﴾ یا لا یرجعون برای اینکه ناظر به کل این مجاری ادراک است اینجا که سخن از محاوره و محروم بودن آنها از قانون حوار و امثال ذلک است اصلاً سخن از چشم به میان نیامده فرمود اینها گوش ندارند عقل هم ندارند برای اینکه یک مستمع یا باید عاقل باشد یا خوب گوش بدهد یک مطالعه کننده یا باید عاقل باشد یا خوب مطالعه کند گاهی می‌فرماید اینها نه اهل مطالعه‌اند نه اهل گوش دادن نه اهل تعقل آن جامع‌اش در سوره بقره است اما اینجا فقط با گوش داد ن و اینها کار دارد لذا از چشم هیچ سخنی به میان نیامده فرمود به اینکه اینها ﴿الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ﴾ غالب مردم از راه گوش و عقل عالم می‌شوند برخی هم برهان اقامه کردند که گوش بالاتر از چشم است برای اینکه آن کسی که چشم ندارد ممکن است عالم و دانشمند بشود ولی کسی که گوش ندارد ولو چشم هم داشته باشد اهل علم و استدلال نخواهد شد
پرسش: ...
پاسخ: آن معمولا هر جایی هست سمع مقدم بر بصر است هم مفرد است هم مقدم تقدم ذکری البته
پرسش: ...
پاسخ: آنجا که فرمود صم بکم است در خصوص مقام برای اینکه اینها نه از محضر حضرت استفاده سمعی کردند نه خودشان آن تعقل و تدبر را دارند که بنشینند بررسی کنند در موارد دیگر همین گوش و عقل کنار هم ذکر شده است نظیر اینکه ﴿إِنَّ فی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ﴾ فرمود انسان یا از درون ب اید بجوشد مثل چشمه یا از کانال گوش باید یک چیزی را یاد بگیرد مثل حوض و استخر و امثال ذلک اگر نه مثل اس تخر بود نه مثل چشمه خب می‌خشکد دیگر این چشمه از درون خود می‌جوشد استخر و حوض یک کانال ارتباطی دارد به چشمه و چاه و امثال ذلک که از بیرون آب می‌گیرد ولی بالأخره یک رابطه‌ای دارد دیگر اگر کسی نه مثل حوض بود که از بیرون آب بگیرد نه مثل چشمه بود از درون بجوشد خب می‌خشکد فرمود این حرفها در کسی اثر می‌گذارد که یا از درون بجوشد مثل عویس قرن یا لا اقل حرفاهی دیگر گوش بدهند ببینند پیغمبر چه می‌فرمایند ﴿إِنَّ فی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ﴾ مثل اویس نشد ﴿أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ﴾ اما ﴿وَ هُوَ شَهیدٌ﴾ حضور داشته باشد نه اینکه گوشش اینجا باشد خودش جای دیگر همین گروه در قیامت به همین دو بسته بودن دو مجرا اعتراف می‌کنند می‌گویند به اینکه ﴿لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ﴾ این حرف جامع است بالأخره ما باید یا گوش می‌دادیم در مجالس مذهبی شرکت می‌کردیم از علما می‌شنیدیم یا خودمان چیز می‌فهمیدیم کتاب خواندن مال اکثری مردم نیست الآن شما در این کشور 60 میلیونی چند نفر کتاب خوان دارید؟ اما 60 میلون همه شان می‌توانند گوش بدهند از کودک تا سالمند گوش با همه هست لذا در غالب این موارد از چشم سخنی به میان نیامده از گوش است و دل بالأخره آدم یا باید مثل اویس قرن از دل بجوشد که آن راه برای همه هست منتها رونده سخت است فرمود من اخلص لله از درون او چشمه می‌جوشد نشد بالأخره آدم باید گوش بدهد دیگر نه این باشد نه آن خب در قیامت می‌گوید ﴿لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فی أَصْحابِ السَّعیرِ﴾ این هم منفصله مانعة الخلو است که جمع را شاید این ‌طور نیست که سمع در قبال عقل و قلب باشد طوبی لکسی که هم اهل سمع باشد هم اهل دل و قلب و عقل اینجا چون سخن از چشم اصلاً مطرح نیست نفرمود به اینکه «الصم البکم العمی» فرمود به اینکه ﴿الصم البکم﴾ و کسانی هم هستند که از درون هم نمی‌جوشند بعد فرمود به اینکه اینها کسانی‌اند که از طرف ما هیچ بخلی نیست یعنی از طرف پیغمبر ما هیچ بخلی نیست این قول بلاغ دارد قبلاً هم درباره قول بلاغ بحث شده است که این حرف را تا دل می‌رساند این از کسانی نیست که حرف از زبان او از لقلقه زبان او دربیاید بعضی‌ها هستند سخنرانی می‌کنند واعظ نیستند این سخنرانی می‌کند در یک مراسم می‌خواهد حرف بزند نه از جان او برمی‌خیزد نه در جان شنونده می‌نشیند این همان سخن لطیف مرحوم شهید و دیگران است که از روایات گرفته شده که موعظه لو خرج من القلب دخل فی القلب اما یک عده هستند که موعظه از قلب برمی‌خیزد از نظر مبدأ فاعلی هیچ نقصی نیست و تا قلب هم می‌رسد آن قدر این حرف نافذ است که تا دل می‌نشیند با اینکه دل می‌نشیند این دل ب اید این حرف اشنا را قبول بکند مع ذلک رد می‌کند حرف پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در دل می‌نشست تا دل فرو می‌رفت فرمود به اینکه ﴿قُلْ لَهُمْ فی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغًا﴾ نه درس بگو سخنرانی بکن یعنی برسان تا درون جانشان از آن به بعد دیگر خب نپذیرفتند نپذیرفتند این کار پیغمبر است و شاگردان خاص پیغمبر که موعظه خرج من القلب است دخل فی القلب است اما از آن که با اینکه در دل رفت از دل بیرون کرد فرمود ﴿فی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغًا﴾ قول بلاغ معنایش همین است نه بلاغت با بلاغت حرف بزن که بلاغت که همه جمله‌هایش بلیغ است و فصیح یعنی این قدر برسان تا به جانشان برسد از آن به بعد دیگر مختارند برخی از اهل تفسیر مثل المنار و اینها گفتند این آیات یحصی التراب فی فی من زعم الجبر» فرمود این مشت آیات خاک در دهن کسی می‌ریزد که جبری فکر بکند برای اینکه این آیه می‌گوید ما حرف را بردیم تا درون جان اینها اما خب رد کردند دیگر فرمود اگر خود خدا این ظاهرش بلا واسطه هم هست اعم از بلا واسطه و مع الواسه فرمود حالا گاهی به وسیله انبیاست گاهی به وسیله اولیاست گاهی بلا واسطه است این دعای نورانی ابوحمزه ثمالی مثل همه ادعیه از آن مصادیق بارز کلامکم نور است این فقط در راه عرفان مطرح است در فلسفه و کلام معمولا این راه‌ها مطرح نیست معمولا یک حکیم یا متکلم از راه نظام علی و معلولی پیش می‌رود نظام عالم نظام علی و معلولی است هر معلولی علت دارد آن علت با ید اگر واجب نبود به واجب منتهی بشود و الا لدار الامر او تسلسل بعد سرسلسله که رسید آنجا واجب را پیدا می‌کند اما عارف می‌گوید سرسلسله اوست سلسله جنبان اوست بههر حلقه نزدیکتر از حلقه اوست این در دعاهاست که اقرب ا لی من حبل الورید تویی ارحم الی من کل احد تویی هر وقت خواستم با تو بلا واسطه مناجات کنم راه می‌دهی فیض لی حاجتی بغیر شفیع شفاعت حق است ولی تو به من از شفیع نزدیکتری خب دوتا راه دارد خدا یک راه اسباب و علل دارد که از آن راه کار انجام می‌دهد انبیا هستند اولیا هستند و مانند آن یکر اهی است که به ما از همه آنها نزدیکتر است فرمود اگر م خودم هم این حرف را در دل اینها ببرم باز این رد می‌کند اینجا سخن از پیغمبر نیست فرمود ﴿وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فیهِمْ خَیْرًا َلأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ﴾ فرمود آنق در این دل را بیگانه کرد که اصلاً جای حرف من هم نیست من که به دل او از خود او نزدیکترم با دست خودم این موعظه را آنجا بگذارم باز می‌بینیم این دوتا کار می‌کند یکی رو برمی‌گرداند یکی از ته دل می‌گوید من نمی‌خواهم اینها چون جمع بین تولی و اعراض برایشان دشوار بود به زحمت افتادند که تکرار است برای تأکید است برای چیست؟ از آن سخن نیست این تولی در مقام فعل است یعنی رو برمی‌گرداند تولی و اعرض اگر می‌فرمود تولوا و اعرضوا این می‌شد تکرار برای تأکید اما فرمود ﴿لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ﴾ یکی فعل است یکی صفت مشبهه است این معرض که اسم فاعل نیست از باب اعرض یعرض این صفت مشبهه است نشانه ثبات است نشانه استمرار است یعنی ملکه اینها رو برگردانی است اینها از ته دل ما را نفی می‌کنند یک وقت است یک کسی رو برمی‌گرداند خب برمی‌گردد ما هم صبر می‌کنیم دوباره توبه می‌کند راه باز است تولی اما ثم یتوب ثم بنیب ثم یرجع اما اینها آنطور نیستند اینها رو برمی‌گردانند و از ته دل هم ما را قبول ندارند ﴿لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ﴾ این است که در سورهٴ مبارکهٴ بقره فرمود ﴿صُمُّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ﴾ دیگر برنمی‌گردند برای اینکه از ته دل با ما مخالف‌اند هر چه که خلاف حق بود در آن دل راه پیدا کرده هر کاری که می‌خواستند بکنند کردند دیگر ما را به رسمیت نمی‌شناسند بنابراین برخی‌ها خیال کردند که لو اسمعهم لعلم فیهم خیرا این که خدا در آنها خیر نمی‌بیند برای اینکه اسماع نکرده اگر اسماع می‌کرد خیر می‌دید غافل از این که فرمود من اگر هم اسماع بکنم آنها برمی‌گردند چون من می‌دانم این کار را کرده چون چندین کار این کار را کردیم دیگر ما حرف را تا دل او رساندیم چون دل دل او به دست ماست دل او به دست ماست مجاری او به دست ماست انبیای ما از درون و بیرون می‌توانند اسماع بکنند ما تا دل‌اش رساندیم شده قول بلاغ ما علیک الا البلاغ المبین بلاغ مبین هم این است که ﴿قُلْ لَهُمْ فی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغًا﴾ برسان تا عمق جانشان ما همه این کارها را کردیم لذا اگر از این به بعد هم باز ما وقت صرف بکنیم ﴿لَتَوَلَّوْا﴾ نه لتولوا و اعرضوا بلکه ﴿لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ﴾
مطلب دیگر آن است که این آیه را که آ دم می‌خواند فورا بر کفار و منافق تطبیق نکند البته مصداق کامل‌اش آنها هستند اما خود انسان هم ـ معاذ الله ـ در معرض خطر است برای اینکه اصل خطاب به مؤمنین است.
درباره تفره سؤال شده است که اگر تفره محال است این طی الارض و اینها چیست؟ جریان ملک صبا و امثال ذلک اینها از سنخ طی الارض است یعنی فاصله طی می‌شود منتها سریعا تفره آن است که فاصله بین مبدأ و منتها طی نشود اصلاً اما طی الارض یا انی آ تیک قبل ان تقوم مقامک یا قبل ا ن یرتد الیک طرفک و مانند آن فاصله طی می‌شود منتها سریعا حالا مطالب دیگر هم ممکن است بعدا مطرح بشود.
«و الحمد لله رب العالمین»

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 39:21

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخن