display result search
منو
زندگی پس از زندگی - حلالیت

زندگی پس از زندگی - حلالیت

  • 1 تعداد قطعات
  • 117 دقیقه مدت قطعه
  • 168 دریافت شده
قسمت دوازدهم از سری چهارم برنامه زندگی پس از زندگی؛ تجربه گر: آقای یاسر درخشان از شهر بابل

«زندگی پس از زندگی» برنامه ای متفاوت درباره مرگ و عالم ماوراء است؛ روایت افرادی که در تجربه ی نزدیک به مرگ، بصورت موقت از کالبد جسم خارج شده و عالم برزخ را درک کرده و بازگشتند. مخاطبان در این برنامه، مهمان روایت های شگفت انگیز تجربه گران از عالم غیب می‌شوند.

در این قسمت روایت تجربه ی نزدیک به مرگ آقای یاسر درخشان را می شنویم:
تصادف با یک نیسان عبوری جلوی چشم زن و فرزند و جدا شدن موقت روح از بدن
شنیدن صدای حاضران در صحنه تصادف و اطلاع از حرف های زیرزبانی آنها
یک لحظه به جسم برگشتن در هنگام انتقال به بیمارستان اما جدا شدن مجدد روح از بدن در اتاق احیاء و اینبار با سرعت زیاد به سمت آسمان صعود کردن و داشتن ترس و اضطراب زیاد
رسیدن به اتاقی شیشه ای و مشاهده ارواح فامیل که به استقبال آمده بودند و خوشحالی از دیدن آنها و پیغام هایی که آنها برای سایر فامیل در دنیا دادند
رفتن به محیطی دیگر و از دیدن کسانی که در طول زندگی با آنها دعوا کرده یا بخاطر عصبانیت سرشان داد و هوار کرده بودم همه حضور داشتند و با احساس شرمندگی فراوان به محیط دیگری رسیدن و هیبتی سیاه را مشاهده کردن و ترس از عقوبت کارها اما ناگهان مواجه شدن با امامزاده قاسم شهر بابل که سال ها خادم حرمش بودم و ایشان فرمود همراه من بیا که خیلی کار داریم
همراه امامزاده قاسم به محیطی سرسبز رفتن و بعد هم وارد شدن به خانه ای که اهلبیت در آن حضور داشتند و دوباره همراه ایشان از آنجا رفتن و در محیطی سبز تنها شدن و مشاهده و مرور کامل زندگی
مشاهده ترازویی که در آنجا قرار داشت و با نشان داده شدن اعمال بد و همزمان با پایین رفتن زنجیر ترازو فشار شدیدی وارد می شد و کم کم کار به جایی رسید که زمین سرسبز تبدیل به بیابان شد و من تحت فشار شدیدی قرار گرفته و به زمین چنگ می زدم و استخوان هایم می شکست و گریه می کردم
تنها موردی که آنجا به دادم می رسید کمک به دیگران و رسیدگی به مردم بود که نشانم دادند و در انتهای بخش مرور زندگی هم ماجرای پیغام امامزاده قاسم در خواب یک خانم بود که باعث شده بود اخلاق من این اواخر بهتر شده و همین باعث شد وضعیتم بهتر شود
دوباره همراه شدن با امامزاده قاسم و رهایی از فشار و گرما و رفتن به محیطی سرسبز و نوشیدن آب و از دری عبور کردن که جماعتی بودند که امامزاده قاسم از آنها شاکی بود و با دیدن ایشان همگی سرها را پایین انداختند
از این به بعد دوست داشتم همانجا بمانم ولی امامزاده قاسم گفتند که باید برگردی و همین که این حرف را زدند چشمم را باز کردم ودیدم روی تخت بیمارستان هستم و شلنگی هم داخل دهانم است و پرستارها آمدند و بعد هم برادرم بالای سرم آمد
تلاش برای جبران گذشته و روبرو شدن برای گرفتن حلالیت از برادر کوچکتر

قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 117:45

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخنرانی مذهبی