منو
تفسیر آیات 25 تا 36 سوره طه

تفسیر آیات 25 تا 36 سوره طه

  • 1 تعداد قطعات
  • 37 دقیقه مدت قطعه
  • 45 دریافت شده
درس آیت الله عبدالله جوادی آملی با موضوع "تفسیر آیات 25 تا 36 سوره طه"

نبوت و رسالت حضرت موسی(علیه السلام)
شرط بهره‌مندی از فیوضات الهی
قانون علّی و معلولی در کتاب و سنت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
﴿اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی ﴿24﴾ قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ﴿25﴾ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ﴿26﴾ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی ﴿27﴾ یَفْقَهُوا قَوْلِی ﴿28﴾ وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ﴿29﴾ هَارُونَ أَخِی ﴿30﴾ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ﴿31﴾ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی ﴿32﴾ کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً ﴿33﴾ وَنَذْکُرَکَ کَثِیراً ﴿34﴾ إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیراً ﴿35﴾ قَالَ قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی ﴿36﴾

نبوت و رسالت حضرت موسی(علیه السلام):
وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) بعد از تلقّی وحی که خدای سبحان فرمود: ﴿وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی﴾ و دریافت عناصر اصلی دین که توحید و نبوّت و معاد و امثال اینهاست و دریافت دو معجزه از معجزه‌های بزرگ که یکی جریان عصاست یکی ید بیضا، رسالت او شروع شده که خدا فرمود: ﴿اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ﴾ آ‌ن قبلی مربوط به نبوّت بود و دنبالهٴ آن که تلقّی معجزات است زمینهٴ رسالت است چون نبیّ از آن جهت که نبی است محتاج به معجزه نیست خودش که شک ندارد و دیگری هم که در نبوّت او سهیم نیست و نبوّت آن بخش تلقّی نبأ از خداست. جای معجزه در حوزهٴ رسالت است برای تأمین زمینهٴ رسالت آن دو معجزه را به وجود مبارک موسای کلیم داد بعد فرمود: ﴿اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی﴾;
شرط بهره‌مندی از فیوضات الهی:
اما وجود مبارک موسای کلیم با دعا نیازهای خود را برآورده کرد در دعا کلمهٴ ‌«ربّ‌‌» سهم تعیین‌کننده‌ای دارد گرچه همهٴ اسمای حُسنای الهی مؤثرند اما ربوبیّت، تدبیر، تربیب، مالک مدبّر بودن سهم تعیین‌کننده دارد لذا در غالب ادعیه کلمهٴ ‌«ربّ‌‌» مطرح است و مُصدّر به عنوان ربّ است، «ربّ». مطلب دوم آن است که گاهی انسان می‌گوید فلان شخص یا ما ظرفیّت نداریم، قابلیّت نداریم تا فیض دریافت کنیم اموری که ظرفیت می‌طلبند قابلیّت می‌طلبند درست است در شرایط عادی خود انسان باید قابلیّت تهیه کند با آن نعمتهایی که خدا به او داد لکن از طرف مبدأ فاعلی افاضه مشروط به قابلیّتِ قابل نیست از طرف مبدأ قابلی استفاضه مشروط به قابلیّت قابل است یعنی اگر کسی خواست فیض بگیرد طلبکارانه بخواهد چیزی را سؤال کند باید ظرفیت را فراهم بکند دستِ قابل در گرفتن بسته است مگر اینکه قبلاً قابلیّت خودش را تأمین کند ولی دست فاعل در اعطا همچنان باز است این طور نیست که اگر کسی ظرفیت نداشت دست فاعل بسته بشود او بشود مغلول‌الید او چون ﴿عَلَی کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ﴾ است اول به قابل ظرفیت عطا می‌کند بعد به این قابلِ صاحب ظرفیت، مظروفِ کَلان عطا می‌کند بنابراین اگر ما به فیضی نمی‌رسیم برای اینکه بر اساس جریان عادی داریم کار می‌کنیم یک، در جریان عادی قابل اگر بخواهد به مقبول برسد باید ظرفیت فراهم کند دو، ما با فقدان ظرفیت از آن فیض محرومیم سه، وگرنه خدای سبحان فرمود: ﴿أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا﴾ هر وادی، هر درّه به اندازهٴ گنجایش خودش سیل و آب باران را می‌گیرد ولی از طرف فاعل ذات اقدس الهی اگر خواست چیزی را بر خلاف عادت یعنی به صورت کرامت یا اعجاز عطا بکند دستِ آن حضرت همچنان باز است آن حضرت اول ظرفیّت عطا می‌کند بعد مظروف را این شعر معروف که ‌«دادِ او را قابلیّت شرط نیست، بلکه شرطِ قابلیّت دادِ اوست‌» متّخذ از کلمات پیشینیان است آن طوری که فخررازی نقل می‌کند می‌گوید که از گذشتهٴ دور بزرگان می‌گفتند که «یا مبتدئاً بالنِعَم قبل استحقاقها» ای خدایی که بدون ظرفیّت گیرنده‌ها به آنها نعمت عطا می‌کنی پس این شعر مسبوق به آن گفتار حکیمانهٴ پشینیان است و آن گفتار مسبوق است به یک مطلب اسبق و آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است در صحیفه که عرض کرد خدایا «مِنّتُک ابتداءٌ» هر منّت و نعمتی که تو دادی ابتدائی است مسبوق به قابلیّت و استحقاق نیست این طور نیست که کسی قبلاً استحقاق داشته خب استحقاق را چه کسی داده، آن سِعه صدر را چه کسی داده، آن شرح صدر را چه کسی داده، «منّتک ابتداء» اینها در بیانات نورانی امام سجاد است از آنجا به صورت کلمات حکما در آمده از آنجا به نظم این شاعر در آمده که این دو بیت در کنار هم نیست در دو بخش جداگانه است
آن یکی جودش گدا آرد پدید وان دگر بخشد گدایان را مزید
ذات اقدس الهی اول با یک فیض فقیر خلق می‌کند با فیض دیگر این فقیر را غنی می‌کند گاهی به این صورت است گاهی به آن صورت که ‌«دادِ او را قابلیّت شرط نیست، بلکه شرطِ قابلیّت دادِ اوست‌»
وقتی به سخن نورانی صحیفهٴ سجادیه می‌رسیم می‌بینیم آن هم مسبوق به قرآن کریم است.
استجابت درخواست‌های حضرت موسی(علیه السلام):
قرآن کریم در جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود موسای کلیم می‌گوید خدایا! این کار ظرفیّت می‌طلبد تو به من ظرفیّت بده خدای سبحان هم به موسای کلیم ظرفیّت داد، هم به این ظرفیّت وسیع مظروف داد هم ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی﴾ را جواب داد، هم ﴿یَسِّرْ لِی أَمْرِی﴾ را جواب داد هم سِعهٴ صدر به او داد دلِ باز، هم در این دلِ باز مطالب فراوانی را گنجاند ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ٭ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی﴾ از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که شرح صدر چیست، حضرت طبق این روایت فرمود: «یَقْذِفُه الله فی قلب الْمُؤمن» عرض کردند که علامتش چیست؟ فرمود علامت این شرح صدر و علامت این نور این است که «الإنابةُ الی دارِ و التجافی عن دار الغرور والإستعداد للموت قبل نزوله» همین سه جمله را وجود مبارک امام سجاد در شب 27 ماه مبارک رمضان از اول شب تا آخر شب و اول صبح این دعا را می‌خواند این دعای شب 27 ماه مبارک رمضان همین سه جمله است دیگر که وجود مبارک امام سجاد در طول شب عرض کرد که «اللهم ارزقْنی التجافِی عن دارِ الغرور و الإِنابةَ إلی دار الْخُلود و الإستعدادَ للموت قَبلَ حلولِ الْفَوْت» خب، پس وجود مبارک موسای کلیم شرح صدر طلب کرد تا اینکه این ظرفیّت پیدا کند و این بار مهم را ببرد ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ٭ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی﴾ همه را خواست.
حقیقت شرح صدر و اعطای آن به موسای کلیم(علیه السلام):
خب، ﴿وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی﴾ این ﴿مِن لِسَانِی﴾ آیا متعلّق به ﴿عُقْدَةَ﴾ است یا مفعول واسطه است برای ﴿وَاحْلُلْ﴾، «واحلل مِن لسانی عُقدةً» یا نه، ﴿وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی﴾ آنهایی که فکر می‌کردند گوشه‌ای از عُقده گشوده شد خیال می‌کردند که این ﴿مِن لِسَانِی﴾ متعلّق به «عُقده» است که حضرت نفرمود «عُقدةً فی لسانی» یا «عُقدةَ لسانی» چون گفت ﴿عُقْدَةً مِن لِسَانِی﴾ اگر این ﴿مِن﴾، «مِن» تبعیضیه باشد برخی از مشکلات و گِره‌ها گشوده شده ولی اگر ﴿مِن لِسَانِی﴾ متعلّق به ﴿وَاحْلُلْ﴾ باشد معنایش این است که «واحلل مِن لسانی عُقدةً» دیگر طیّب و طاهر می‌شود.
تبیین معنای لکنت در لسان حضرت موسی(علیه السلام):
خب، ﴿وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی﴾ که ﴿یَفْقَهُوا قَوْلِی﴾ حالا یا این ناظر است به آن روایتی که در کنزالدقائق و تبیان مرحوم شیخ طوسی و سایر جوامع روایی هم نقل کردند که در کودکی وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه حمد الهی را ‌گفت و فرعون عصبانی شد و وجود مبارک موسای کلیم در همان دوران کودکی دست به لحیهٴ طولانی او زد و بر عصبانیّت فرعون افزوده شد قصد قتل او را داشت زن فرعون، آسیه گفت که این بچه است متوجّه نمی‌شود و او را آزمودند گفتند اگر بچّه است این حرفهای بلند چیست که می‌زند آسیه گفت که کودک است امتحان بکنید میوه‌ای یا غذایی جلویش بگذارید یک تکّه آتش هم جلویش بگذارید این دست به هر کدام بخواهد می‌برد و معلوم است که کودکانه تشخیص نمی‌دهد وقتی حالا غذایی، نانی، میوه‌ای مثلاً گذاشتند یک تکّه آتش هم گذاشتند گفتند جبرئیل دست وجود مبارک موسای کلیم را به طرف آتش بُرد که فرعون بفهمد که او تشخیص نمی‌دهد دست به آتش زد و به لَبش آورد و مقداری زبانش آسیب دید و این مشکل عُقده از همان کودکی پیدا شد حالا این روایتی است که مرحوم شیخ طوسی هم به آن اشاره کرده در کنزالدقائق هم هست و امثال ذلک حالا این است یا نه، کسی که در فضای مصر با آن وضع زندگی کرده قبطیان در کمال قدرت بودند، فراعنه در کمال قدرت بودند خود موسای کلیم هم از نزدیک جلال و شکوه ظاهری اینها را دید می‌فرماید زبان من بند می‌آید در برابر آنها من چطور آنها را دعوت بکنم آنها گوش به حرف ما نمی‌دهند حالا یا این است یا آن ﴿وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی﴾ هم از همین قبیل است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: خب، افراد یکسان نیستند شهامت یکسان نیست، شجاعت یکسان نیست وجود مبارک موسای کلیم مسئول اصلی است برادرش مسئول فرعی است و اگر همهٴ استعدادها، همهٴ ظرفیتها، همه خصوصیتها یکی باشد که خب «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضّة» در نمی‌آید این بیان نورانی را که مرحوم کلینی در جلد هشتم کافی نقل کرد همین است فرمود: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضّة» این همه علما و بزرگان بودند کسی که به هیچ وجه نترسد و همهٴ خطرها را تحمّل بکند امام راحل است بالأخره شجاعت چیزی نیست که آدم با درس خواندن حل بکند که، زندان رفتن، نترسیدن و ﴿یَنطَلِقُ لِسَانِی﴾ گفتن این نصیب هر کس نیست این ﴿ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ﴾ خب.
پرسش:...
پاسخ: نه، برای اینکه ﴿یَفْقَهُوا﴾ تعلیلش است دیگر ﴿یَفْقَهُوا﴾ اگر بعضی از عُقَد گرفته بشود باز ﴿یَفْقَهُوا﴾ نیست چون برای فقاهت و فهمِ مردم است باید کاملاً زبان روان باشد اما اگر.
علت ضیق شدن دل و لکنت لسان در مواجهه با فرعون:
در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» هم بحثش گذشته بود که خدای سبحان به پیغمبر هم فرمود این حرفهایی که به تو می‌زنند با این برخوردهایی که با تو دارند ما می‌دانیم که تو دلتنگ می‌شوی یک شرح صدرِ فائقی می‌خواهد در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آیهٴ 97 این بود که ﴿وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمَا یَقُولُونَ﴾ بالأخره انسان در برابر یک سلسله حرفهای جاهلی قرار بگیرد که با هیچ عقل و فطرت و منطق هماهنگ نیست بالأخره باعث تنگی دل می‌شود دیگر خیلی شرح صدر می‌خواهد تا انسان این را تحمل کند اما وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد که زبان من بند می‌آید در برابر آن قدرتهایی که آنها دارند ﴿وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی﴾ زبانم باز نمی‌شود در برابر این قدرت من چه بگویم حالا اگر آن روایت سند معتبری نداشت این آیات همچنان به قوّت خود باقی است اگر جریان دست بُردن وجود مبارک موسای کلیم در کودکی به آتش و آتش را کنار لب آوردن و سوختن مقداری از زبان او این سند معتبر نداشت اما این مسائل سیاسی و اجتماعی عصر فرعون حاکم است درست است ﴿وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ﴾ برای اینکه من یک مشکل دیگری هم دارم من قبلاً ظالمی را کُشتم ﴿وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ﴾ تنها یک مشکل و دو مشکل نیست من در جوانی دیدم بیگناهی را دارند آسیب می‌رسانند من زدم آن ظالم طاغی را از پا در آوردم و نزد آنها مجرم‌اند آن وقت چگونه می‌توانم آنها را به دین دعوت بکنم این مجموعه دست هم داد تا وجود مبارک موسای کلیم از ذات اقدس الهی این خواسته‌ها را داشته باشد.
پرسش:...
پاسخ: بله، اینها که همسان نبودند.

حضرت هارون(علیه السلام)، حفظ شریعت موسای کلیم(علیه السلام):
در بحث دیروز گذشت که وجود مبارک موسای کلیم از انبیای اولواالعزم است دیگر، النبیّ اولواالعزم آن است که صاحب کتاب است بیش از پنج کتاب هم در قرآن کریم نیامده وجود مبارک نوح است و وجود مبارک ابراهیم است و وجود مبارک موسی است و وجود مبارک عیسی است و وجود مبارک حضرت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اینها دارای کتاب‌اند بقیه حافظان شریعت اینها هستند دیگر، خود موسای کلیم وقتی تورات آورد وجود مبارک هارون برابر تورات موسای کلیم عمل می‌کرد نبیّ‌ای بود حافظ شریعت وجود مبارک موسای کلیم که از انبیای اولواالعزم است خب این می‌گیرد و می‌فرماید چرا جلوی کفر و ارتداد اینها را نگرفتی خب.
﴿وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی﴾ که ﴿یَفْقَهُوا قَوْلِی﴾ تا مردم حرف مرا بفهمند از آن به بعد یا قبول یا نکول برای خودشان است این ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ﴾ باید تام باشد مردم باید کاملاً بفهمند حالا یا می‌پذیرند یا نمی‌پذیرند این ﴿قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾ در همهٴ ادیان و مذاهب بود و هست مردم هم مختارند یا قبول می‌کنند یا نمی‌کنند.

ریشه‌یابی کلمه ‌«‌وزارت» و ‌«إزارت‌»:
﴿وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی﴾ در جریان وَزیر و أزیر هر دو از این مسائل طبیعی گرفته شده نمونه‌هایش هم قبلاً گذشت که بالأخره ادبیات اجتماعی، ادبیات اخلاقی و اینها از این مسائل طبیعی گرفته شده مثل اینکه صنعت از طبیعت گرفته شده. ادبیاتی که ما در عرف داریم می‌گوییم معاضدت کردن، مساعدت کردن، مؤازرت کردن، اینها از همین مسائل طبیعی گرفته شده قبلاً هم گذشت که فاصلهٴ بین دوش و آرنج را می‌گویند «عَضُد» بازو، کارهایی که با عَضد انجام می‌گیرد و چند نفر با هم از عضدشان کمک می‌گیرند می‌گویند معاضدت کردند یعنی با عضد یکدیگر کار را حل کردند کاری که بین آرنج و مُچ انجام می‌گیرد چون این قسمت فاصله دست را یعنی بین مُچ و آرنج را می‌گویند ساعد کارهایی که با این قسمت دست انجام می‌گیرند با هم انجام می‌دهند می‌گویند مساعدت کردند، پشتِ یکدیگر را داشتن و پشت به هم دادن ﴿وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً﴾ این را می‌گویند مُظاهره کردند، ظَهیر هم شدند ﴿وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً﴾ این ظَهْر و کمر به صورت مِئزر و إزار، پارچه‌های لُنگ و کمربند را هم به همین مناسبت می‌گویند مِئزر و ازار، چون به کمر بسته می‌شود. أزیر همان است که ما در فارسی می‌گوییم پشتوانه، پشتیبان، مؤازر، پشتیبان عرض کرد برای من وزیر قرار بده که وِزر یعنی سنگینی بار را یک مقدار او بگیرد، أزیر قرار بده پشتیبان من باشد پشتوانهٴ من باشد.

قانون علّی و معلولی در کتاب و سنت:
خب، ﴿وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی﴾ این دو اصل را این کریمه به همراه دارد یکی اینکه امضای نظام علّی و معلولی است خب ذات اقدس الهی همهٴ این کارها را می‌تواند انجام بدهد اما نظام عالَم بر اساس علّت و معلول است مگر خدای سبحان نمی‌تواند بدون عُقده‌گشایی زبانش را فصیح و یا أفصح کند، چرا می‌تواند خدایی که سنگ را به حرف می‌آید دست و پا را به حرف می‌آید ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ﴾ نمی‌تواند این شخصی که در لسان او عُقده است او را فصیح کند یا أفصح از دیگران کند خب یقیناً می‌تواند اما نظام عالَم نظام سبب و مسبّب است این حدیث را که مرحوم کلینی نقل کرده که «أبی الله أن یُجری الأشیاء الاّ بأسباب» این را مرحوم کلینی نقل کرده اما آن‌که در نهج‌البلاغه است از خطبه‌های نورانی حضرت امیر است و در توحید مرحوم صدوق از بیانات نورانی امام رضا(علیهما السلام) است این است که «کلّ قائمٍ فی سواه معلولٌ» یعنی هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست این معلول است دیگر قبلاً به عرضتان رسید این مثل «لا تنقض الیقین أبداً بالشک» نیست که با هفت هشت سال درس خواندن حل بشود این بیانات نورانی یک عمر جان‌کَندن می‌خواهد نظام علّی یعنی چه، چرا علّت و معلول است، منشأ حاجتِ معلول به علّت چیست، چرا تسلسل باطل است، این راهی نیست که به فکر هر کسی بیاید فرمود اگر چیزی عین هستی بود مثل خدا این علّت ندارد چون خودش عین حقیقت است اگر چیزی عین هستی نبود عین حقیقت نبود حتماً علّت می‌خواهد «کلّ قائمٍ فی سواه معلولٌ» وجود مبارک امام رضا هم که در مرو ایستاده سخنرانی کرد آن بیانات نورانی‌اش همین بود که آن سخنان امام هشتم(سلام الله علیه) در توحید مرحوم صدوق است بیانات نورانی حضرت امیر در نهج‌البلاغه.
تبیین قانون علّی و معلولی در آیات محل بحث:
حضرت می‌خواهد بر اساس نظام علّی و معلولی حرکت کند بالأخره کمک را خدا بدون سبب هم می‌تواند انجام بدهد چون او مسبّب‌الأسباب است ولی نظام عالَم نظام علّی و معلولی است بعد هم به ما فهماند که درست است هر چیزی سببی دارد، درست است هر چیزی علّتی دارد، اما آن که علّت را کارساز می‌کند، سبب را تَسبیب می‌کند و به سبب از ما نزدیک‌تر است و به ما از سبب نزدیک‌تر است و بین سبب و مسبّب اوست، سبب‌ساز است و سبب‌سوز کار را باید به دست او سپرد عرض کرد که برادر را وزیرمن قرار بده یک، تو او را شریک امر من قرار بده دو، مشکل من را به وسیلهٴ برادرم تو حل بکن نه اینکه برادر مرا وزیرمن قرار بدهی تا برادرم مشکل مرا حل کند یا من و برادرم دوتایی مشکل را حل کنیم این نیست درست است سبب حق است، درست است علّت حق است ﴿وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی﴾ که آن وزیر مشکل مرا حل کند؟ نه خیر، تو به وسیلهٴ وزیر مشکل مرا حل کنی ﴿اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی﴾ نه «أشدد به أزری» که می‌شود جواب امر، من به وسیلهٴ او مشکل خودم را حل کنم یا «یَشدد به أزری» این نیست نه «أشدد» است نه «یَشدُد» نه او مشکل مرا حل می‌کند نه من مشکلم را به وسیلهٴ برادرم حل می‌کنم تو مشکل مرا به وسیلهٴ برادرم حل بکن این می‌شود سبب‌سوز اینکه گفت «دیده ای باید سبب سوراخ‌کن» این است هیچ چیزی بی‌سبب نیست در عالَم اما آن که سبب‌آفرین است خداست آن که رابطه بین سبب و مسبّب است خداست، آن که سبب را از سببیّت می‌اندازد خداست یک وقت می‌گوید ﴿یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً﴾ نسوزان می‌گوید چَشم، یک وقت به این آبی که رفتن کارِ اوست می‌گوید بایست می‌گوید چشم، این‌چنین نیست که نظام حاکم بر الله باشد ـ معاذ الله ـ نظام محکومِ خداست پس بنابراین عرض کرد خدایا! ﴿وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی﴾ اما نه از هارون کار ساخته است نه از من کاری برمی‌آید نه از دوتاییمان کاری ساخته است نه «یَشدد به أزری» است نه «أشدد به أزری» است بلکه ﴿اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی﴾ تو مشکل ما را حل کن حیف این موسای کلیم است که گرفتار این بنی‌اسرائیل شد حیف، حیف ﴿اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ٭ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ تو او را در امر من شریک قرار بده،
چگونه همراهی حضرت هارون(علیه السلام) در ابلاغ رسالت:
خب این را چه موقع عرض کرد بعد از نبوّت چون وقتی که ذات اقدس الهی به موسای کلیم فرمود: ﴿وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی﴾ در جریان قسمت أیمنِ وادی نه وادیِ أیمن، قسمت راست وادی طور این جریان گذشت وجود مبارک موسای کلیم وحی را تلقّی کرد، معارف الهی را تلقّی کرد، توحید و وحی و نبوّت برای او تثبیت شد، جریان ید بیضاء شد فقط در جریان عصا ترسید آن ترس هم از هیچ کس کاری ساخته نبود حالا بر فرض هارون هم آنجا بود هارون هم وزیر او بود از هارون هم کاری ساخته نبود بعد وقتی معلوم شد که این عصا به اذن خدا اژدها می‌شود و به اذن خدا برمی‌گردد دیگر هیچ هراسی هم نبود. وقتی مسئلهٴ نبوّت گذشت نبوّت آن جریان نبأیابی و خبریابی است که انسان کامل در ارتباط با خدا دارد جریان رسالت شروع شد که ﴿اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ﴾ برو به طرف فرعون این می‌شود رسالت در محدودهٴ رسالت و در محدودهٴ تبلیغ عرض کرد که ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ پس وجود مبارک هارون(سلام الله علیه) در آن تلقّی وحی شریک او نبود اگر بود خودش مستقلاً وحی می‌یافت چه اینکه نبیّ هم بود اما آنکه باید شریک باشد شریک در امر تبلیغ است پس حوزهٴ شرکت اینجاست نه آن قسمتی که وحی می‌گیرد این یک مطلب. مطلب دیگر این است که خب هر پیامبری وقتی حرفش را به مردم رساند علما و جانشینان علمی آن پیامبر فرمایش آن پیامبر را می‌فهمند برای مردم منتقل می‌کنند این هم مراد نیست وجود مبارک هارون شرکت در چه امر داشت، در نبوّت که نبود در تبلیغ بعد از اعلام هم که نیست برای اینکه وقتی وجود مبارک موسای کلیم احکام الهی را به مردم گفت از آن به بعد هر عالِمی موظّف است که منتقل کند دیگر خصوصیتی برای هارون نیست معلوم می‌شود در این وسط وجود مبارک موسای کلیم حضور دارد یعنی در تبلیغ بلاواسطه، قبل از اینکه به دست مردم برسد در دست اول موسای کلیم پیام الهی را به مردم می‌رساند و وجود مبارک هارون(سلام الله علیه) در دست اول گیرنده موسای کلیم است ولی رسانندهٴ دست اول این دو نفرند چون رسانندهٴ دست دوم و سوم که همه علما هستند تلقّی وحی هم که مخصوص موسای کلیم است وقتی موسای کلیم یافت در این ظرفِ مشروح که این وحی نازل شد بخواهد به جامعه منتقل بشود دو نفر می‌رسانند.
حجّیت کلام معصوم در ابلاغ رسالت:
اگر وجود مبارک رسول خدا به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» یعنی در این محدوده است حالا هارون یک سِمت دیگری هم داشت که نبوّت بود فرمود: «إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» و این قسمت مهمّش مربوط به بعد از رحلت حضرت است به دلیل اینکه این بعد را استثنا کرده نباید گفت که چون هارون در زمان حضرت موسی مُرد پس این شامل حضرت امیر نمی‌شود برای اینکه حضرت امیر در زمان پیغمبر نمُرد یا لااقل این تنزیل و حدیث منزله برای زمان حیات حضرت رسول است برای اینکه اصل محور حدیث فقط این است که بعد از من کسی پیغمبر نیست معلوم می‌شود عنصر محوری برای بعد از حضرت است نه قبل از حضرت، در زمان حضرت هم به اذن حضرت بود ولی عنصر محوری حدیث منزله ناظر به بعد از حضرت است اما اینکه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) می‌فرماید ما در عرض ارادت به پیشگاه ولیّ‌عصر عرض می‌کنیم «السلامُ علیک یا شریک القرآن» این «شریک القرآن» را از این ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ درمی‌آوریم چرا، برای اینکه وجود مبارک هارون شریک در امر حضرت موسای کلیم بود نه در آن تلقّی وحی در تبلیغِ بلاواسطه شریک بود یعنی آنچه از خدا نازل می‌شود مستقیماً بر عرش جانِ موسای کلیم است یک، در مقام تبلیغ هر دو از این کانال به مردم می‌رسانند دو، در اسلام هم بشرح ایضاً همه حقایق وحیانی را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تلقّی می‌کند چون وحی است بعد از اینکه این وحی آمده در صدر مبارک حضرت از این به بعد وجود مبارک پیغمبر با آن سیزده معصوم برای مردم نقل می‌کنند و معیار نقل هم عصمت است نه نبوّت و نه امامت لذا بیانات نورانی حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) حجّت فقهی است دیگر اگر ما یک روایت معتبری از وجود مبارک فاطمه زهرا(سلام الله علیها) پیدا کنیم بالصراحه به او فتوا می‌دهیم برای اینکه فرقی ندارد مِلاک حجیّت فقهی عصمتِ گوینده است نه امامتِ او، برای ما هیچ فرقی در فتوا دادن بین روایت معتبری که از وجود مبارک امام صادق رسیده یا از وجود مبارک حضرت زهرا(سلام الله علیها) رسیده اگر یک روایت معتبری از فاطمه زهرا(سلام الله علیها) برسد کاملاً به او فتوا می‌دهیم چرا، برای اینکه ملاک حقّانیّت عصمت است نه امامت شرط است و نه نبوّت معتبر خب پس این سیزده معصوم از این شرح صدر مشروح هر چه آمده به دیگران منتقل می‌کنند لذا روایات اینها می‌شود حکم خدا نه اینکه از طرف خودشان بگویند یا خودشان اجتهاد بکنند نظیر اجتهادات ظنّی مثل شیخ مفید و شیخ طوسی که اینها بشود جزء علمای ابرار ـ معاذ الله ـ خب.
اصلاح جامعه در پرتو ذکر الهی، هدف رسالت:
﴿اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ٭ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ آن‌گاه ما حالا مردم را می‌خواهیم اصلاح بکنیم بله، اما اصلاح مردم هدف است، استقرار حکومت هدف است یا نه، بندگی تو هدف است اگر فرمودی ﴿مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ﴾ ما هم می‌خواهیم به آن ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ برسیم ﴿کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً﴾ جامعه بشود اهل تسبیح ﴿وَنَذْکُرَکَ کَثِیراً﴾ جامعه بشود متذکّر الهی نه تنها من و هارون، جامعهٴ ما بشود اهل تسبیح، جامعهٴ ما بشود اهل ذکر خدا این ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ درست است که به حسب ظاهر این ﴿اللَّهِ﴾ مفعول است و اضافهٴ ذکر به الله اضافهٴ مصدر به مفعول است ولی این ﴿تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾آور نیست وقتی ﴿تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾آور است که ما طرزی خدا را ذکر بکنیم که این ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ از باب اضافهٴ مصدر به فاعل باشد نه از باب اضافهٴ مصدر به مفعول فعلاً ما ذاکریم خدا را ذکر می‌کنیم به مقداری که متذکّریم دلهای ما تا حدودی آرام است اما اگر به جایی برسیم که خدا متذکّر ما باشد که اضافهٴ ذکر به الله اضافهٴ مصدر به فاعل باشد نه اضافهٴ مصدر به مفعول اگر خدا متذکّر کسی بود به یاد کسی بود یقیناً او آرام می‌شود دیگر خب، ما جامعه‌ای می‌خواهیم جامعهٴ سبّوح و قدّوس. بارها به عرضتان رسید الآن این هفت هشت میلیون پرونده‌ای که در دستگاه قضایی است تقریباً شش میلیون و نیم یا هفت میلیونش مربوط به الفبای دین است مسائل پیچیده و مشکل و مسائل دقیق حقوقی نیست همین الفبای دین است یک عدّه دروغ گفتند، عدّه‌ای ربا گرفتند، یک عدّه کم‌فروشی کردند، یک عدّه گران‌فروشی کردند، یک عدّه چک بی‌محل کشیدند، یک عدّه به موقع تخلیه نکردند این الفبایی است که همین رساله‌ها نوشته همهٴ ما هم بلدیم همین رسالهٴ عملیه مدینهٴ فاضله می‌کند مشکل جامعهٴ ما شبههٴ ابن‌کمونه نیست که فیلسوف حل کند، مشکل جامعهٴ ما مسئلهٴ ترتّب نیست که اصولی مشکل‌گشا حل کند مشکل جامعه همین رسالهٴ عملیه است یعنی همین الفبای دین است چک بی‌محل کشیدن، بی‌موقع دروغ گفتن، صدر و ذیل یک کالا را بد دادن، پوسیده‌ها را زیر گذاشتن، سالمها را رو گذاشتن، کم‌فروشی کردن، تقلّب کردن، اینهاست اگر جامعه اهل تسبیح و ذکر باشد جامعه مدینه فاضله است دیگر ما که نباید توقّع داشته باشیم اینها بیایند الهیات شفا بخوانند یا کفایه بخوانند که این مشکل خواص است جامعه را رسالهٴ عملیه کاملاً حل می‌کند اینکه در مساجد در حسینیه‌ها از این محرّمات گفته می‌شود ذکر خداست همین است، مشکل جامعهٴ ما همین اخلاقیّات است مشکل جامعه ما این است که یاد خدا و یاد قیامت فراموش شده.
آثار دوام بر ذکر الهی:
به هر تقدیر فرمود: ﴿کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً﴾ ما گاهی البته به یاد خداییم مثلاً در کلّ شبانه‌روز شاید مثلاً نیم ساعت یا یک ساعت مشغول نماز و اینها باشیم اما 23 ساعت دیگر این طور نیست که اگر جزء رجال الهی شدیم ﴿لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ﴾ برای اینکه اینها دائم‌الذکرند اما اگر کسی نه، فقط موقع نماز آن هم با حواس پراکنده نماز خواند دیگر ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ نیست ما به خوبی، به خوبی یعنی به خوبی می‌توانیم بفهمیم این نمازی که ظهر و عصر خواندیم این نماز هشت رکعت مقبول خدا شد یا نه، دیگر احتیاجی به قیامت ندارد قیامت برای کشف تام است ما اگر تا عصر آن روز آلوده نشدیم بفهمیم که این نماز قبول شد برای اینکه نماز آن است که ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ دیگر «الصلاة ما هی؟ الصلاة هی الّتی تنهیٰ عن الفحشاء و المنکر» خب اگر کسی نماز خوانده از مسجد در آمده دوتا نامحرم هم نگاه کرده معلوم می‌شود نمازش قبول نشد دیگر قبول یک مسئلهٴ کلامی است البته صحیح است اعاده و قضا ندارد که در فقه اصغر مطرح است اما قبول نشد یقیناً دیگر، اگر قبول شده باشد که ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ است، اگر انسان است حیوان ناطق است برای اینکه «الانسان ما هو؟ حیوانٌ ناطق»، «الصلاة ما هی؟ هی الّتی تنهیٰ عن الفحشاء و المنکر» اگر چیزی «تنهیٰ عن الفحشاء و المنکر» نبود معلوم می‌شود قبول نشد دیگر. وجود مبارک موسای کلیم این حرفها را از ذات اقدس الهی مسئلت کرد.
دلالت حدیث منزلت بر همراه عترت:
آن وقت قبلاً که به وسیلهٴ انعام به وسیلهٴ اسب و غیر اسب این کالاها را حمل می‌کردند این دو لنگه بار را با یک طناب به هم می‌بستند این را می‌گفتند شِراک این طنابی که دو لنگه بار را به هم وصل می‌کند این را می‌گویند شراک کلّ واحد از این دو لنگه شریک یکدیگرند این «السلام علیک یا شریک القرآن» واژهٴ شرکت از این بیان نورانی موسای کلیم در می‌آید که ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ به ضمیمه آنچه مرحوم شیخ مفید در ذیل همین آیه استدلال کرده البته بزرگان دیگر هم از علمای خاصّه و عامّه نقل کردند ولی اصرار مرحوم شیخ مفید به استدلال به حدیث منزلت مربوط به این آیه است خب، این کلمهٴ شِراک از آنجا گرفته شده ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ که مصحّح آن است که انسان عرض کند «السلام علیک یا شریک القرآن» اختصاصی به وجود مبارک ولیّ عصر ندارد دربارهٴ چهارده معصوم هم می‌شود گفت اما حدیث منزلت ثابت می‌کند که اینها دو جناح یک حقیقت‌اند، دو لنگهٴ یک حقیقت‌اند به هم مرتبط‌اند اگر کسی بگوید من حرف موسای کلیم را قبول دارم حسبنا الکلیم، مثل آن است که بگوید ‌«حسبنا کتاب الله‌» دیگر هارون را رها کرده خب اگر کسی بگوید حسبنا الکلیم هارون را رها کرده باشد دیگر حرف خدا را رها کرده برای اینکه ذات اقدس الهی فرمود من او را شریک تو قرار دادم، اگر کسی ـ معاذ الله ـ یک طرفه شد گفت ‌«حسبنا کتاب الله‌» این حدیث شریف «إنّی تارک فیکم الثقلین» که شریک هم‌اند به هم بسته‌اند «قد افترقا» اگر «افترقا» هر دو از بین رفته است نه اینکه یکی مانده و دیگری سالم شده اگر فرمود: «لن یفترقا» یعنی «لن یفترقا» قرآنِ منهای عترت دیگر آن قرآن نیست چه اینکه عترتِ منهای قرآن دیگر آن عترت نیست اینها «لن یفترقا» خب اگر کسی ـ معاذ الله ـ بینشان جدایی انداخت یکی را گرفت دیگری را ترک کرد در حقیقت هر دو را ترک کرد. خب، فرمود: ﴿کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً ٭ وَنَذْکُرَکَ کَثِیراً﴾ و این جریان «ارتدّ الناس بعد النبیّ» همان ارتداد از ولایت است دیگر ارتداد از اسلام به حسب ظاهر نبوده حالا واقع مطلب دیگر است لذا احکام اسلام بر آنها بار بود ازدواج می‌کردند، خرید و فروش می‌کردند، در مسجد رفت و آمد می‌کردند، حکم طهارت بار بود این «ارتدّ الناس» ارتداد از ولایت است نه ارتداد از اسلام و مانند آن. خب، ﴿إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیراً﴾ تو بینا بودی بصیری می‌دانی که وضع ما چیست، وضع جامعه چیست، ما چطوری می‌توانیم جامعه را اصلاح کنیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»

قطعات

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه سخن