- 3692
- 1000
- 1000
- 1000
کرامت امام حسین (علیه السلام)
سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان با موضوع کرامت امام حسین (ع)
پیرمردی در شرح حال خود می گوید که : « من به بیماری سختی مبتلا شده بودم و پزشکان از درمان من عاجز شده بودند. بعد از مدتی همه مرا رها کردند و من در حالی بد به سر می بردم. روز هشتم محرم بود، احساس کردم بوی بدی گرفته ام و در همین حال مادرم دستمالی را به من داد. او گفت که این دستمال آغشته به اشک برای حسین (ع) است و تو باید شفایت را از امام بگیری. دستمال را روی بدنم کشیدم و متوسل شدم. عاشورا تمام شد و نذر من این بود که برای امام، در کوچه ها سفره بیندازم. چند روز بعد از عاشورا احساس کردم با عالمی نورانی همنشین هستم و او وقتی کنار من رسید حالم را جویا شد و گفت هر چه می خواهی بگو. من گفتم که شفایم را از امام حسین (ع) می خواهم. گفت گرفتی و بعد تکه ای از لباسش را به همراه مقداری آّب به من داد و من سلامتی خود را به دست آوردم. سال بعد، محرم شد و من پولی نداشتم تا نذرم را ادا کنم. شب و روز گریه می کردم و ناراحت بودم تا اینکه او دوباره به ملاقات من آمد. گفت بلند شو و در حیاط خانه ی خودت به یاد مادرم فاطمه (س) که هجده سال داشت، هجده روز عزاداری کن. صبح همان روز یکی از بازاریان به سراغم آمد و گفت همان چیزی که تو در خواب دیدی من نیز دیدم و من همه ی هزینه های نذری این هجده روز را متقبل می شوم. »
پیرمردی در شرح حال خود می گوید که : « من به بیماری سختی مبتلا شده بودم و پزشکان از درمان من عاجز شده بودند. بعد از مدتی همه مرا رها کردند و من در حالی بد به سر می بردم. روز هشتم محرم بود، احساس کردم بوی بدی گرفته ام و در همین حال مادرم دستمالی را به من داد. او گفت که این دستمال آغشته به اشک برای حسین (ع) است و تو باید شفایت را از امام بگیری. دستمال را روی بدنم کشیدم و متوسل شدم. عاشورا تمام شد و نذر من این بود که برای امام، در کوچه ها سفره بیندازم. چند روز بعد از عاشورا احساس کردم با عالمی نورانی همنشین هستم و او وقتی کنار من رسید حالم را جویا شد و گفت هر چه می خواهی بگو. من گفتم که شفایم را از امام حسین (ع) می خواهم. گفت گرفتی و بعد تکه ای از لباسش را به همراه مقداری آّب به من داد و من سلامتی خود را به دست آوردم. سال بعد، محرم شد و من پولی نداشتم تا نذرم را ادا کنم. شب و روز گریه می کردم و ناراحت بودم تا اینکه او دوباره به ملاقات من آمد. گفت بلند شو و در حیاط خانه ی خودت به یاد مادرم فاطمه (س) که هجده سال داشت، هجده روز عزاداری کن. صبح همان روز یکی از بازاریان به سراغم آمد و گفت همان چیزی که تو در خواب دیدی من نیز دیدم و من همه ی هزینه های نذری این هجده روز را متقبل می شوم. »
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان